جلسه سیزدهم از دوره دوم جلسات لژیون سردار همسفران کنگره60 نمایندگی لواسان به استادی پهلوان همسفر شادی، نگهبانی راهنما همسفر ملیکا و دبیری همسفر عهدیه با دستور جلسه «وادی پنجم (در جهان ما تفکر، قدرت مطلق حل نیست؛ بلکه توأم با رفتن و رسیدن آن را کامل مینماید.) و تأثیر آن روی من» روز سهشنبه ۳۰ تیرماه ۱۴۰۵ ساعت 16:00 آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:
در رابطه با وادی پنجم و تأثیر آن روی من و ارتباطی که با لژیون سردار دارد باید بگویم وادی پنجم یا قانون پنجم کتاب عبور از منطقه ۶۰ درجه زیر صفر بنا به عادت نگاه میکنم، قانون دوم کتاب ۱ صفحه و دو پارگراف بیشتر نیست. قانونی که دقیقاً به این اشاره میکند که تفکر قدرت مطلق حل نیست، بلکه توأم با رفتن و رسیدن است. این رسیدن خیلی مهم است، البته آنجا در پرانتز دارد که فکر خالی کافی نیست. اگر قانون را دقت کنم و جالب است که آنجا انقلابی هست که مهندس دژاکام، کسی که بنیان کنگره۶۰ هستند و خالق متد DST هست و استارت این متد را با این قانون زدند؛ یعنی حذف ساعت ۲ بعد از ظهر از تایم مصرف موادشان، چون ماه رمظان 5 قسمت کردند. مصرف مواد را و در همان نظم مانده بودند و همانطور داشتند تفکر میکردند که من چه کاری را انجام بدهم. با این قانون که تفکر، قدرت مطلق حل نیست و باید یک حرکتی انجام بدهم و باید به یک راهی برسم شروع کردند. تایم ۲ بعد از ظهر را حذف کردند و به جای 5 وعده در شبانه روز 4 وعده شدند و بعد این اتفاق زیبا برای آقای مهندس رخ میدهد و این کتاب عبور از منطقه ۶۰ درجه زیر صفر میآید. در کنگره۶۰ کتاب عبور از منطقه ۶۰ درجه زیر صفر بود، ما به کتاب عشق میرسیم. بنیان کنگره تشخیص میدهند که الآن گروههای بعدی، خود ایشان یکهتاز بودند. خود ایشان به تنهایی با این تاریکی جنگیدند. قانونها به شخصه برای خودشان به این ترتیبی که بود قابل حل بود؛ ولی برای مسافر من یا مسافران دیگر باید یک تغییراتی در چیدمان جهانبینی اتفاق میافتاد.
همه همان است. فقط یک مقدار پلهها جا به جا شده اند. مهندس خودشان سالها کار علمی کرده بودند، سالها کارشان تفکر بود، مخترع بود. شاید لازم نبود وادی یک، دو، سه را کامل پشت سر بگذارند.بعد بخواهد وارد وادی یا قانون پنجم بشود. اما برای مسافر من لازم بود تا اینها طی بشود تا به وادی پنجم برسد. ابتدا وادی را نگاه میکنم چقدر زیبا میگوید: به آسمان و زمین نگاه میکنی چه میبینی؟"همه چیز برمیگردد به زاویه نگاه من به نوع نگاه من که میتواند کاملا با نفر بغلی من متفاوت باشد. دو نفر یک صحنه را میبینند ولی هر کسی یک تفصیری برای خودش دارد. حالا نگاه کردم و دیدم ابتدا آن پارگراف پنجم خیلی زییا میگوید، که ما میخواهیم نگاه کنیم به درونمان، دنیای درونمان را چگونه میبینیم.حالا صور آشکارمان یک چند کیلو گوشت است. ولی این وادی به طور دقیق میآید و میگوید صور پنهان خود را چگونه میبینی.ما سه تصویر زیبا که مسافر محترم نقاشمان بسیار زیبا روی دیوار کشیده اند میبینیم. سه تصویر درون، که در کتاب ۶۰ درجه است.
تصویر درون شماره یک، آن جادوگر خفته را دارد. آن استخوان ها هست. غرش، رعد و برق و به هم ریختگی، دنیای درون که مربوط به مسافر سفر اول است. بعد تصویر شماره دو، آنجایی که همه چیز در حال خوب شدن است و سیل رحمت الهی جوری میآید که ممکن است شخص درون حفره ها ناپیدا بشود. همه چیز فوق العاده اتفاق میافتد. ولی ممکن است مسافر یا منِ همسفر گم بشوم. یعنی آنجایی که تاریکی ها را کنار میگذارم، آنقدر چیز های زیبا وجود دارد که بعضی ها قاطی میکنند. بابت همین است که کنگره، آقای مهندس مثلث کنگره، خانواده، خدمت را دقیق به آن اشاره میکند که حواسمان باشد که چگونه در حال استفاده هستیم.من خیلی در این ها مکث نمیکنم. خیلی چیز جذابی است.آن جا هم که آن شخصی هست که پشت درخت پنهان شده، در حال دیدن دنیای درون خودش است. آن سیستم جوانه های کوچک یک سری چیز هایی را در درون خودش میبیند، امید هایی را میبیند. دیگر ناامیدی هایی که تبدیل به امید شده است. ترسی که تبدیل به شجاعت شده است انگار دیگر آن آدم قبلی نیست. انگار یک امیدی در درونش هست، که قرار است یک اتفاق های خوبی بیفتد.
آن تصویر درون شماره سه، یعنی از آن سیلاب عجیب و عظیم الهی که میآید تا فرد را غرق کند دیگر خبری نیست. همه چیز فوق العاده است ولی میتواند استفاده بکند، انگار بهتر میتواند ببیند. حالا اتفاقی که اینجا میافتد، میآید ان هفت پله زیبا را بعد آن که جهان ها را معرفی میکند به پندار سالم، گفتار سالم و عمل سالم برسد.الان من، شادی همسفر، در لژیون سردار مینشینم و سعی میکنم آنقدر در ذهنم، در تفکرم یک ساختاری را برای خودم بسازم.حالا الان کجای کارم؟سرداری هستم؟دنورم؟یا پهلوانم؟نشان بینشانم؟من کجای کارم؟در کدام جایگاه هستم؟ خودم دقیق روی تفکرم کار میکنم. بعد میایم شریک میشوم. وقتی تجربه ام را به دیگران میگویم شریک میشوم. در حس و احساس تک تک بچه های لژیون و مشارکت میکنم. حسم را به کلام میاورم بعد آنقدر قوی میشود، وقتی که کار هایی انجام میدهم.حالا میروم عمل میکنم. کارت میکشم. گاهی اوقات میگویم: ما جوگیر شدیم. این رقم را اعلام کردیم.
بعضی از شما میگوید: واقعا تفکر کردم و حواسم بود که این رقم را اعلام کردم.در هر صورت تا به عمل سالم برسد میگوید که به هم ریخته ای؟ حتی دلت میخواهد لژیون سرداری بشوی ولی ناامیدی، من کجا و پهلوانی کجا؟ من کجا و دنوری کجا؟ اصلا مال من نیست این اعداد و ارقام. مگه من چقدر درامد دارم؟ میگوید: از هر ناامیدی ترس و اضطراب هر چیزی که در زندگی شما را احاطه کرده بیرون بیایی هفت پله به شما معرفی میکنند. این عدد زیبای 7. هفت نت موسیقی از 7 به بیکران میرسند. هفت نت موسیقی است اما من میتوانم لایتناهی با آن اجرا کنم. همه برمیگردد به خلاقیت من. یک جورهایی میشود گفت این هفت پله من را به ملاقات خدا میرساند. میگوید: میخواهی از این حال بد رها شوی؟ این هفت پله را طی کن."اولینش، "از ضد ارزشها دوری کن. دیدن ضد ارزشها اصلا کار سختی نیست. یکی از آنها "پیمان شکن مباش" چون آن وادی را دقیق که نگاه کنیم آنجا که سرداری است شادی در پیشگاه خداوند عهد بستی. نه به راهنما ربط دارد نه به بقیه هم لژیونیها. چون میدانم آنها پله تجسس و قضاوت را از خودشان دارند دور میکنند. ولی من حواسم نیست میآیم پیمان میبندم برای لژیون سردار بعد میگویم کی به کی است تمام شد انشالله سال بعد قویتر عمل میکنم. در کنگره واقعا کسی کاری ندارد.
محال است یک راهنما بگوید چرا نیاوردی. انسانها با بخشش کاری با قلبشان انجام میدهند. ولی پیمان شکن مباش، چون هستی با شما پیمان شکنی میکند. انگار قانون است. انگار این را من باید طی بکنم تا از آن اضطراب بیرون بیاید. از آن ترس باید خارج بشوم. پس پله اول را حواسم به آن باشد. دوری از ضد ارزش ها.پله "خودداری" خیلی حواسم به آن جمع باشد. این که گاهی اوقات در زندگی کجا ها من باید حواسم را جمع بکنم که نگه دارم. خوددار باشم. خیلی اطلاعات ندارید. همه کس همه فن حریف نیست. آقای مهندس میگویند: " همه ما نیاز به استاد داریم. نیاز به کسی داریم که بلد راه باشد. راه را به ما نشان بدهد.یک جاهایی که درگیر میشوم با خودم و آن جنگ درون و نبرد درون در من اتفاق میافتد. سعی کنم استفاده بکنم از نظر دیگران.وارد پله سوم میشویم:" قناعت"قناعت که خیلیها با خساست اشتباه میگیرند. آن کسی که آدم خسیسی است را با قانع بودن اشتباه میگیرند. الگو قناعت، طبیعت است. قناعت از قنعم میآید. یعنی آن چه داری بهترین استفاده را بکن. یعنی بهینه استفاده بکن. اصلا مهم نیست من چه دارم، آنچه دارم آیا بهینه ترین محصول را از آن بیرون میدهم. آیا بهترین خودم را ارائه میدهم. گاهی اوقات من در کنگره حضور دارم و میآیم و میروم. به قول مسافرم: " این همه حضورها برای این است که من یک روزی حاضر بشوم.
حاضر بشوم یک کارهایی را نکنم و یک کار هایی را بکنم. حاضر بشوم از یک چیزهایی که خواسته خودم هست بگذرم خواسته دیگران را اولویت بدهم به خواسته خودم. حضور و حضور و حضور. همه برای این است که من بشوم یک شخص حاضر.آیا در لژیون حاضرم؟ آیا مشارکت به دست آمدهام؟ آیا حواسم هست قناعت مفهومش چیست؟یک عالم رنگها هست. مدل ها هست، امسال این مدل آمده. شادی، تعهد بسته ای با خودت عهد بسته ای که قرار است یک کار خوبی هم اینجا انجام بدهی. در اصل یک جور هایی مدیونی به کمک چراغی که آقای مهندس روشن کرد. آقای مهندس کلامش را آورد وسط. آقای مهندس متدش را بخشید. اصلا من از در بخشش عبور کرده ام که آمدم. روزی که حضور پیدا کردم در کنگره از در که آمدم داخل، از در بخشش عبور کردم. یک گروه از بچه ها شبانه روز اینجا بودند و بعضی از همسفرها هنوز هستند. لواسان هنوز انقدر قدمت ندارد که بچهها فراموش کرده باشند که مسافرانشان اینجا بودند. همسفرها غذا میفرستادند، اینجا بنایی میشد. کاملا محیط، محیطی است که بر مبنای بخشش بوده است. پس من هم در دل خودم حواسم جمع باشد که با قناعت میشود بهترینهای خودت را به اجرا بگذاری. شادی، حواست باشد.

ویرایش و ارسال: همسفر ساحل رهجوی راهنما همسفر شادی (لژیون اول) دبیر دوم سایت
همسفران نمایندگی لواسان
- تعداد بازدید از این مطلب :
111