تا قبل از کنگره، دنیای من پر بود از «بایدها». مدام در ذهنم با خودم کلنجار میرفتم که باید این کار را بکنم، باید آن اخلاق را کنار بگذارم، باید مهربانتر باشم. در ذهنم همهچیز عالی بود؛ همهچیز مرتب و منظم پیش میرفت و من فکر میکردم همین که «فکرش را میکنم»، یعنی راهِ درست را پیدا کردهام.
اما وادی پنجم مثل یک تلنگرِ محکم بود. انگار کسی زد روی شانهام و گفت: «خب، این فکرها تا کجا میخواهند در سرت بمانند؟ چرا پیادهشان نمیکنی؟»
فهمیدم که تفکر بهتنهایی فقط مثل یک نقشه است؛ نقشهای که تا پایت را در راه نگذاری، هیچ جایی نمیروی. وادی پنجم به من یاد داد که «حلِ مسائل» فقط در ذهن اتفاق نمیافتد؛ بلکه باید از دنیای افکارم بیرون بیایم و وارد مرحلهی عمل شوم. باید حرکت کنم، حتی اگر قدمهایم کوچک باشد.
حالا یاد گرفتهام که برای آرامشِ درونم، معجزه نمیشود. باید تمرین کنم؛ باید یاد بگیرم وقتی کسی ناراحتم میکند، خودم را نگه دارم (خودداری کنم)؛ باید یاد بگیرم با همین داشتههای کم، راضی باشم (قناعت کنم)؛ و مهمتر از همه، صبور باشم و بدانم که هر چیزی زمانِ خودش را دارد.
دیگر از اینکه میبینم هنوز کامل نیستم، نمیترسم. چون میدانم که این پلههای وادی پنجم، همان «پلِ» عبورِ من هستند. از ضدارزشها برمیگردم، پسانداز میکنم، قضاوت نمیکنم، غیبت نمیکنم و با مراقبت از ارزش هایم، به مسیرم ادامه میدهم.
و در نهایت فهمیدم زندگی با همین قدمهای کوچک ذرهذره ساخته میشود. وادی پنجم به من آموخت: «فقط فکر نکن، بلند شو و با حرکت کردن، زندگیات را بساز.»
نویسنده: همسفر نیکی، رهجوی راهنما همسفر اعظم (لژیون پنجم)
ویرایش و ارسال: همسفر نیکی، رهجوی راهنما همسفر اعظم (لژیون پنجم) – نگهبان سایت
همسفران نمایندگی ارتش
- تعداد بازدید از این مطلب :
9