English Version
This Site Is Available In English

معماری روشنایی در ویرانه‌های من

معماری روشنایی در ویرانه‌های من

در سال‌هایی که استرس و افسردگی، ذره‌ذره وجودم را فراگرفته بود، در جهان ذهنی خودم زندگی می‌کردم. شب‌هایی که با اشک صبح می‌شدند و روزهایی که با افکار منفی و حسرت می‌گذشتند. همیشه با خودم می‌گفتم: نمی‌توانم زندگی کنم. زندگی یعنی چه؟ احساس خفگی می‌کردم. گذشته‌ام اصلاً خوب نبود و در تاریکی مطلق فرو رفته بودم. همیشه مجبور بودم در اتاقی را که در آن زندگی می‌کردیم، از داخل قفل کنم تا کسی سرزده وارد نشود و مسافرم را در حال مصرف نبیند. همیشه می‌ترسیدم و نگران بودم که مبادا کسی بفهمد. خیلی با خودم کلنجار می‌رفتم که: خدایا چکار کنم؟ دنیای من شده بود مثل جهنم، جهنمی که در آن می‌سوختم؛ ولی نمی‌توانستم به کسی چیزی بگویم.

تا کی پنهان‌کاری، صبر، تحمل، خسته شده بودم. تصمیم گرفتم قضیه را به خانواده‌ام بگویم. آن‌ها آمدند و گفتند: یا ترک، یا طلاق و نظر من را پرسیدند. من گفتم: یک فرصت دوباره به او بدهیم. فرصت تبدیل شد به فرصت‌ها، ولی مسافرم همچنان مصرف می‌کرد. به خاطر فکر و خیال زیاد، دچار افسردگی شدید شدم. پیش دکتر اعصاب رفتم و دکتر داروی اعصاب تجویز کرد. حدود یک سال و نیم درگیر دارو و دکتر بودم. هنگامی که دارو را قطع کردم، بعد از سه ماه باردار شدم. به مسافرم گفتم: حالا که در آستانه پدر شدن هستی، دوست دارم کنار من باشی و تصمیم به درمان شدن بگیری. گفت: چرا و چندبار به کمپ رفت؛ ولی هر بار ناموفق بود.

چند سالی گذشت. افسردگی من نه مثل قبل، ولی همچنان در وجودم بود. همه چیز برایم سخت و عذاب‌آور شده بود؛ حتی غذا خوردن و خوابیدن، مثل مرده‌های متحرک شده بودم. گاهی افکار خودکشی به سراغ من می‌آمد یا گریه می‌کردم. خودم را در خانه زندانی می‌کردم و حوصله هیچ‌کس را نداشتم. بعضی وقت‌ها تا سه شبانه‌روز نمی‌خوابیدم و با فکر و خیال به‌ سر می‌بردم. واقعاً زندگی در جهان ذهنی وحشتناک است.

همیشه در خلوت خودم از خدا شکایت می‌کردم که: خدایا چرا من؟ مگه من چه گناهی کردم؟ غافل از اینکه همه این‌ها بر اثر افکار منفی و غلط بود. حدود ده سال زندگی ما به همین روال گذشت. یک آدم غرغرو و ناامید شده بودم. اصلاً افکار مثبت در زندگی من وجود نداشت. مثل آب آلوده، بی‌قرار شده بودم. روانم به ضد ارزش‌ها آلوده شده بود و اعتماد به نفس نداشتم. من باید برای تغییر افکار منفی به افکار مثبت، به سفر می‌رفتم و برای انجام این عمل یک راه وجود داشت: آن هم تزکیه و پالایش بود؛ یعنی دوری از ضد ارزش‌ها و حرکت به سمت ارزش‌ها، این سفر برای من سفری از ظلمت به طرف نور بود

از جایی که خدا خواست، وارد کنگره شدیم. با وجود اینکه مسافرم بعد از چند ماه سفرش را خراب کرد، من همچنان به مسیرم ادامه می‌دهم. همین ناامید نشدن من، یکی از تغییرات من است. من حالی را که الان دارم، هیچ‌وقت نداشتم. به جرأت می‌توانم قسم بخورم که می‌فهمم روز به روز بهتر می‌شوم. هیچ‌وقت با خودم فکر نمی‌کردم یک روز آدم چند سال قبل شوم. کنگره۶۰ واقعاً روی من تأثیر گذاشت. وقتی به گذشته خودم برمی‌گردم، متوجه می‌شوم وضعیت الان من نسبت به قبل تغییر کرده است و این از معجزات کنگره است. آموزش‌های کنگره به من علم دوباره زیستن و شو شدن را آموخت. خدا را شکر که در ادامه مسیر هستم و حال بهتری دارم.

نویسنده: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون هفتم)
ویرایش و ارسال: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون هفتم) دبیر سایت همسفران نمایندگی عطار نیشابوری 

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .