جلسه چهارم از دور اول سری کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ نمایندگی خوانسار به استادی مسافر امیر نگهبانی مسافر حسین و دبیری مسافر علیرضا با دستور جلسه( وادی پنجم و تاثیر آن روی من )در روز سه شنبه ۳۰ تیر ماه ۱۴۰۵ راس ساعت ۱۷ آغاز به کار نمود.

خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان امیر هستم یک مسافر
خداوند بزرگ را شاکرم که به من فرصت داد تا در این مسیر قرار بگیرم.
دستور جلسه این هفته وادی پنجم و تاثیر آن روی من است.هنگامی که به گذشته مینگرم، در مییابم که زندگی چه طعم دلپذیری میتوانست داشته باشد؛ غافل از آنکه من خود از این حقیقت بیخبر مانده بودم. آغاز این مسیر پرخطا، به دوران نوجوانی و تقریباً سالهای راهنمایی بازمیگردد؛ زمانی که با پنداری واهی، گمان بردم به اکسیری جادویی دست یافتهام. در آن روزگار، با خود میگفتم: «کسی که تریاک نمیکشد و به مواد مخدر روی نمیآورد، بیخرد است؛ کسی که هزینهی خویش را صرف تریاک نمیکند، هیچ از زیستن نمیداند.» با همین بینش نادرست، پای در وادی اعتیاد نهادم؛ اما دو سال بعد، تلخی پشیمانی بر جانم نشست.در آن دو سال، دریافتم که همهی نیرو و توانم به یغما رفته است. روزها به مصرف مواد میگذشت و شبها در ورطهی تفکر فرو میرفتم؛ فردا را با یاری همان مواد سپری میکردم. گویی اگر قصد درس خواندن داشتم، بیشتر میخواندم و اگر ارادهی کاری میکردم، همان مواد بود که در ابتدا به من شتاب و توان میبخشید؛ ولی این نیروی ظاهری، سبب نابودی من شد. پس از دو سال، پشیمانی در دلم ریشه دواند، اما راهی برای رهایی از اعتیاد نمییافتم. هر جا که رفتم و با هر کس سخن گفتم، شنیدم که: «برای نگهداشت معتاد چاره داریم، اما برای درمان او راهی نیست؛ برو به کمپ یا مراکز آزاد.» من نیز به کمپ رفتم و در جلسات گوناگون شرکت کردم؛ اما درمان برایم امکانپذیر نبود. مادرم همواره میگفت: «مادری نه ماه رنج میکشد و در پایان، زایمانی سخت را تاب میآورد؛ تو نیز تحمل کن.» من آن درد را تحمل میکردم، ولی شش ماه بعد، افسردگیای سهمگین، بیمیلی به زندگی، تنبلی، کسالت و پرخاشگری چنان مرا فرا میگرفت که ناچار به مواد بازمیگشتم.خداوند را شاکرم که روزی در خلوت خویش نشستم و در کنگرهی شصت، راهی نو برای درمان یافتم. اینک این سخنان را از آن رو میگویم که کنگرهی خوانسار نوپاست و هر تازهواردی، در هر کنگرهای، سخنانی دارد که بیشتر به کار سفر اول میآید. در یکی از همان روزهای تنهایی، با خدای خویش راز گفتم: «خدایا، من شش ماه، یک سال پاک بودم و اکنون دوباره مصرف میکنم. تریاک میخرم، بهترین تریاک را به خانه میآورم و میکشم؛ اما حال دلم بد است. شیره میخورم، باز هم حال دلم بد است؛ نه از نشئه خبری است و نه از کار. اوضاع چنان تیره بود که گویا اگر جهنمی باشد، همین است.» در آن شبِ ظلمانی، گریستم و گفتم: «خدایا، من فراموش شدهام، گم شدهام؛ تو کجایی؟ تو که خدایی و من بندهات، اگرچه خطا کردهام، اما از تو انتظار هست و از من انتظار نیست.»دو یا سه روز بعد، یکی از راهنمایان گرامی، جناب آقای احسان، به مغازهی ما آمد و فرمود: «امیرآقا، من به شما قول درمان میدهم.» پرسیدم: «درمان یعنی چه؟» گفت: «یعنی دیگر هیچ اثری از بیماری اعتیاد در تو نماند؛ چنان که اگر به مزرعهی خشخاش بروی، وسوسهات نشود.» گفتم که در جلسات دیگر نیز رفتهام، اما وسوسه همواره مرا میربود؛ حتی شش ماه پاکی، با اندک جنباندن بافور، دوباره به راهنما زنگ میزدم و میگفتم: «به خدا وسوسه شدم.» حال آنکه در کنگرهی شصت، اگرچه برخی آن را «نازدرمانی» مینامند، اما چنین نیست؛ این راه، نوشتنِ سیدی، تلاش و فرمانبرداری میطلبد. کسی که مواد مخدر، زن و فرزندش را از او ربوده، نمیتواند به آسانی درمان شود، مگر با چنگ زدن به اصول کنگره. درمان این غول بزرگ، کاری بزرگ نیازمند تسلیم و اطاعت است. خدا را سپاس که این حقیقت را دریافتم. امروز نه وسوسهای دارم و نه حالی ناخوش. اگر رویدادهای ناگوار در زندگی رخ دهند، با جهانبینیای که اکنون بر آن کار میکنیم، خود را نجات میدهم؛ به سرعت کنترل ذهن را به دست میگیرم و احساساتم را مهار میکنم. گفتهاند که بیمار، همیشه حالش بهتر از کسی است که هرگز بیماری را تجربه نکرده است؛ همانگونه که کسی که ماشینش دزدیده شده و باز یافته، شادیاش دوچندان است. حال خوش کنگره نیز مرهون همان حال بدی است که چشیدم. این را همواره به خود میگویم: «هر گاه مشکلاتی روی آورند، شوق میکنم که دیگر معتاد نیستم و همه را حل خواهم کرد؛ این بخشی از بافت زندگی است.»روزی جناب آقای علیرضا دوست عزیز از من پرسید: «جهانبینی چرا واجب است؟» پاسخ دادم که کنگره، درمان را در سه ضلعِ جسم، روان و جهانبینی میداند و جهانبینی، خود، سامانهای است که با دارویOT فعال میشود. این تنها گوشهای از کار است؛ زیرا پس از درمان نیز سیستم ایکس من فراز و نشیب دارد و اگر جهانبینی درستی داشته باشم، با نگاهی مثبت، حقیقی و درست، میتوانم سریعاً اوضاع را سامان دهم. امروز در بسیاری از آشفتگیهای زندگی، جهانبینی است که مرا به راه راست بازمیآورد.اکنون به وادی پنجم میپردازم که دستور جلسه است. چهار وادی پیشین، در جهان ذهنی به ما آموختند که از کسی توقعی نداشته باشیم و بیندیشیم؛ اما وادی پنجم میفرماید که تفکر، به تنهایی قدرت مطلق حل نیست؛ بلکه همراه با رفتن و رسیدن، آن را کامل میکند. این وادی به من میگوید که باورها، بیحرکت، بیارزش هستند. اگر تمام سیدیهای استاد را از بر باشم و همهی تفکرات را به کار بندم، اما تعلل ورزم و حرکت نکنم، به هیچ مقصودی نمیرسم. یکی از پارامترهای این وادی، «صبر» است؛ صبری که من روزگاری به غلط، دست روی دست نهادن میپنداشتم، در حالی که صبرِ حقیقی، تلاش و پشت سر گذاشتن زمان، همراه با کوشش است؛ صبری بیتلاش، هرگز ثمری نمیدهد. پارامتر دیگر، «خودداری» است که در بسیاری از موقعیتها، مرا نجات میدهد؛ حتی در کنگره، به من میگویند: «درمان میشوی، حتی در زمین بازی نیز میتوانی رعایت کنی»، اما خودداری از کارهایی که نادرست میدانم، خود آموزهای گرانبهاست.برای روشنتر شدن مفهوم وادی پنجم، داستانی بازگو میکنم: پادشاهی قصد داشت نخستوزیر خود را برگزیند. چهار تن را در اتاقی گرد آورد و در را قفل کرد و گفت: «اگر این معما را حل کنید، در گشوده میشود.» سه تن از آنان گرد هم نشستند و به تفکر پرداختند؛ اما تن چهارم، لحظهای اندیشید، برخاست و در را هل داد؛ در، بیآنکه قفل باشد، گشوده شد و او بیرون رفت. پادشاه بازگشت و گفت: «شما متفکرانی خوبید، اما هیچیک عملگرا نبودید؛ از این رو، این مرد را به نخستوزیری برمیگزینم.» این داستان میآموزد که انسان تا اندیشههای خویش را به عرصهی عمل درنیاورد، به کامیابی نمیرسد.خداوند، ربالعالمین، به همهی فرزندان خویش ارثیهای یکسان، یعنی جهان ذهنی، بخشیده است. این جهان ذهنی، شاهکارِ آفرینش برای انسان است. اگر بتوانم در جهان ذهن، وسوسهها و نفس اماره را مهار کنم و به جهان خاکی راه ندهم، همان آموزش را درونی ساختهام و بسیار سود بردهام. یکی از بزرگترین الطاف الهی، همین جهان ذهنی است که انسان در آن، میتواند آسیبها و وسوسهها را مهار کنند.

عکس و تایپ ویرایش:همسفر علی
تنظیم و ارسال: مسافر محمد
مسافران نمایندگی خوانسار
- تعداد بازدید از این مطلب :
220