English Version
This Site Is Available In English

شکستن دیوار ذهن برای رسیدن به مسیر عمل

شکستن دیوار ذهن برای رسیدن به مسیر عمل

جلسه ششم از دوره دوم جلسات لژیون سردار همسفران نمایندگی سنایی با استادی همسفر مریم و نگهبانی همسفر نرگس و دبیری همسفر مریم با دستور جلسه‌‌(وادی پنجم:تفکر قدرت مطلق حل نیست بلکه توأم با رفتن و رسیدن آن را کامل می‌نماید)روز یکشنبه ۲۸ تیرماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۶:۰۰آغاز به کار کرد.

 

خلاصه سخنان استاد:

جلسه امروز ما جلسه جالبی است و دو لبه تیز دارد: یکی لژیون سردار و دیگری وادی پنجم. وقتی این جلسه را بررسی کردم، نگاهی به وادی پنجم انداختم. همان بار اولی که وارد کنگره شدم، یک ترس بر من غلبه کرد؛ چرا که دقیقاً روی نقطه ضعف اصلی من دست گذاشت. من آدمی بودم که در «فکر کردن» استاد بودم. شاید ساعت‌ها یا روزها، باور کنید چندین ماه، روی یک موضوع فکر می‌کردم. آن‌قدر قشنگ برای زندگی‌ام نقشه می‌ریختم و برنامه می‌چیدم که در رویاهایم سیر می‌کردم. چشمانم را باز می‌کردم و می‌دیدم در همان اتاق تاریک خانه‌ام نشسته‌ام و هیچ اتفاقی نیفتاده است.

بخوام مثال بزنم، مثل فردی بودم که قرار بود به شهر زیبایی سفر کند؛ تمام نقشه‌های آن شهر را از همه جا جمع می‌کردم، مسیرها را بررسی می‌کردم و حتی خودم را در آن شهر تصور می‌کردم. در ذهن خودم به مقصد رسیده بودم، اما وقتی به خودم می‌آمدم، می‌دیدم پا از خانه بیرون نگذاشته‌ام و همان‌جا هستم. جای تلخ این قصه که برایم ترسناک بود، این بود که فکر کردنِ من، تبدیل به مواد مخدر شده بود. دقیقاً مثل یک مصرف‌کننده که مواد مصرف می‌کند تا آرام شود و انرژی کاذب می‌گیرد، من هم با فکر کردن هیچ چیزی دریافت نمی‌کردم. آن‌قدر خسته می‌شدم که توان انجام کارهای روزمره زندگی‌ام را نداشتم و مانند فردی ناامید و سرخورده بودم؛ چرا که هیچ عملی پشت این تفکر من نبود.

امروز که قرار شد در لژیون سردار در مورد وادی پنجم که «عمل کردن» است صحبت کنم، عمیق‌تر اندیشیدم. وادی پنجم به من می‌گفت: «مریم، داشتنِ تمام نقشه‌های راه و دانستن مسیر، به تنهایی تو را به مقصد نمی‌رساند؛ تو باید حرکت کنی.» من قبلاً در زندگی‌ام می‌گفتم: «بگذار اوضاع خوب شود، بگذار همه‌چیز روبه‌راه شود تا شروع کنم.» می‌گفتم: «بگذار مسافرم خوب شود یا دخترم فلان کار را انجام دهد، بعد شروع به درس خواندن می‌کنم.» وادی پنجم اما برعکس این را می‌گفت؛ می‌گفت تو شروع کن، آنگاه زندگی‌ات عالی می‌شود. این داستان خیلی از ماست که در لژیون سردار شرکت می‌کنیم؛ همیشه می‌گوییم بگذار فلان اتفاق بیفتد، بگذار فلان ماشین یا خانه نصیبم شود، آن وقت کمک می‌کنم.

چقدر همه‌مان به بخشش فکر کرده‌ایم! بارها وقتی کسی را می‌دیدیم، در ذهنمان می‌گفتیم اگر داشتیم، چقدر دستش را می‌گرفتیم. ما همگی در ذهنمان بخشنده‌های خیلی بزرگی هستیم، اما وادی پنجم می‌گوید فکر کردن قدرت مطلقِ حل نیست؛ پشت آن عمل می‌خواهد. چه فرقی است بین کسی که با کمترین دارایی‌اش می‌بخشد و منی که دارم و منتظر می‌مانم تا بیشتر به دست بیاورم؟ کائنات این را می‌بیند؛ وقتی با وجود نداری می‌بخشی، کائنات می‌گوید تو توانمندی، پس دستت را می‌گیرم. بارها دیده‌ایم دوستان مشارکت کرده‌اند که با شرکت در لژیون سردار، گره‌های زندگی‌شان باز شده است.

اینکه عمل نمی‌کنیم، مثل این است که کنار رودخانه‌ای خروشان با عمق زیاد نشسته‌ایم و قرار است رد شویم. تمام فیلم‌های آموزشی شنا را دیده‌ام، برنامه‌ریزی کرده‌ام و مربی به من گفته دستت را چطور بگیرم که غرق نشوم؛ می‌دانم چطور پا بزنم، اما تا زمانی که در آب نپرم، شناگر نیستم. لژیون سردار هم همین است؛ می‌گوییم نداریم، اما تا زمانی که وارد نشویم و به تک‌تک تعهداتمان عمل نکنیم، نمی‌دانیم به کجا رسیده‌ایم. به عنوان حرف آخر، من هنوز در تلاشم که از دنیای ذهنم بیرون بیایم و در حیطه‌ی عمل قدم بردارم. اگر تا حالا با نگاه به جیبتان وارد لژیون سردار می‌شدید، برای یک‌بار هم که شده با نگاه به قلبتان وارد شوید. آنکه باید بگیرد، می‌گیرد. ممنون که با سکوت زیباتان به صحبت‌های من گوش کردید

عکاس: همسفر زری رهجوی راهنما همسفر طیبه
ویرایش و ارسال: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر سمانه (لژیون اول) دبیر دوم سایت
همسفران نمایندگی سنایی

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .