English Version
This Site Is Available In English

شیشه چنان ترسی در وجودم انداخته بود که حتی قدرت حرف زدن نداشتم

شیشه چنان ترسی در وجودم انداخته بود که حتی قدرت حرف زدن نداشتم

جلسه نهم از دوره پانزدهم کارگاه‌های آموزشی عمومی کنگره ۶۰، در نمایندگی شهباز با استادی مسافر علی، نگهبانی مسافر رضا و دبیری مسافر مرتضی با دستور جلسه «تخریب‌های شیشه و مخدرهای جدید و درمان آن با متد DST » پنج شنبه شنبه، ۲۵ تیر ۱۴۰۵ ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار کرد.

 

خلاصه سخنان استاد:

«سلام دوستان، علی هستم یک مسافر.

 

خدا را شاکرم و از راهنمای عزیزم، آقا رضا طالب‌بیگی که برای من بسیار زحمت کشیدند، صمیمانه تشکر می‌کنم. همچنین از آقا مسعود تشکر می‌کنم؛ هرچه دارم از ایشان دارم.

 

موضوع جلسه امروز «شیشه» است. اگر بخواهم از تخریب‌های شیشه بگویم، باید ساعت‌ها و روزها صحبت کنم. این ماده تخریب‌های بسیار زیادی برای من داشت و تنها دستاوردش برایم، بی‌اهمیت شدن در جامعه بود. حتی در بحث‌های ساده روزمره، مثلاً با شریک کشاورزی‌ام بر سرِ نوبتِ آب، دچار مشکل می‌شدم. او مدام می‌گفت: «تو شیشه می‌کشی و توهم داری؛ حالت خوب نیست.» و من مدام با او بحث و دعوا می‌کردم. دست خودم نبود؛ شاید هم حق با او بود و من در آن زمان قادر به قضاوت درست نبودم.

 

وقتی شیشه مصرف می‌کردم، شب‌ها تا صبح بیدار بودم. در بیابان و زمین‌های کشاورزی پرسه می‌زدم و علف‌های هرز را می‌چیدم؛ انگار در توهمِ انجام کاری بیهوده بودم. ابتدای امر، فکر می‌کردم اگر شیشه بکشم، دیگر تریاک مصرف نمی‌کنم؛ فکر می‌کردم شیشه ماده‌ای است که دو سه روز بیدار نگه‌ام می‌دارد و بعد از آن می‌خوابم و دیگر سراغ مواد نمی‌روم، اما در واقع خودم را در دام بزرگ‌تری انداختم. اوایل، کنار باغ‌مان می‌نشستم و با خیال راحت هر کسی که از جاده رد می‌شد را صدا می‌زدم، اما وقتی در اعتیاد به شیشه غرق شدم، کارم به جایی رسید که باید مخفی می‌شدم تا کسی مرا نبیند. آن‌جا بود که به عمق فاجعه و بدیِ این ماده پی بردم، اما شیشه به‌راحتی رهایم نمی‌کرد و چندین سال با من همراه بود.

 

همسفرم خاطرات آن شب‌ها را بهتر به یاد دارد؛ شب‌هایی که گاوها را به بیابان می‌بردم و نزدیک اتوبان می‌بستم. در اوج مصرف شیشه، دچار توهم می‌شدم؛ مثلاً وقتی می‌خواستم گره‌های طناب گاوها را باز کنم، گره‌ها سفت‌تر می‌شدند و فکر می‌کردم کسی یا چیزی در حال خرابکاری است. با چاقو، سنگ و دست خالی به جان طناب‌ها می‌افتادم. یک شب هم گوساله‌مان گم شد و از شدت ترسِ دزدیده شدن، با همسفرم تا ساعت چهار صبح در زمین‌های طولانی دنبالش گشتیم، در حالی که گوساله همان‌جا بالا خوابیده بود!

 

واقعاً خدا را صد هزار مرتبه شکر می‌کنم که از آن تاریکی‌ها و بدبختی‌ها نجات پیدا کردیم. من همیشه مدیون راهنمایم، آقا رضا هستم. من سواد کافی نداشتم و وقتی به من گفتند باید بنویسی، گفتم نمی‌توانم. راهنما گفت: «اگر نمی‌توانی بنویسی، باید از اینجا بروی؛ اینجا باید سواد داشته باشی و بنویسی.» آن روزها احمدآقا مرزبان بود و به من کمک کرد تا نوشتن را یاد بگیرم. کم‌کم شروع کردم و نوشتم؛ اوایل حتی به کسی پول می‌دادم تا سی‌دی‌هایم را برایم بنویسد، اما بعد از آن، خودم همت کردم، تمرین کردم و یاد گرفتم.

 

شیشه چنان ترسی در وجودم انداخته بود که حتی قدرت حرف زدن نداشتم. به‌خاطر دارم چهار سال با شریک کشاورزی‌ام کار می‌کردم، اما در تمام آن چهار سال، از شدتِ به‌هم‌ریختگی و ترسی که داشتم، نتوانستم حتی یک‌بار با او حساب‌وکتاب کنم.»

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .