سلام دوستان، یزدان هستم، یک مسافر
روز اولی که وارد کنگره ۶۰ شدم، حال بسیار بدی داشتم. تمام حسهایم بسته شده بود و در تاریکی فرو رفته بودم. وقتی با دوستان آشنا شدم و محبت آنها را دیدم و الگوهای خوبی را شناختم، کمکم حس تازهای در من شکل گرفت. با خودم میگفتم اینجا جایی است که میتوانم به درمان برسم.
خدا را شکر میکنم که اکنون سه ماه است در سفر هستم. همه چیز بهخوبی پیش میرود و کارهای روزمرهام با نظم انجام میشود. این حال خوب را مدیون کنگره ۶۰ و راهنمای عزیزم، آقای محمد هستم.
با خودم عهد بستهام که هر روزی که روی صندلیهای کنگره مینشینم، آگاهی تازهای به آگاهیهایم اضافه کنم تا به درمان واقعی برسم.
از اینکه وقت گذاشتید و دلنوشته مرا خواندید، سپاسگزارم.
.jpg)
سلام دوستان، مجتبی هستم، یک مسافر
اگر بخواهم شیشه را در یک کلمه توصیف کنم، میگویم: بمب اتمی در شهر وجودی انسان.
اولین بار که این ماده را از نزدیک دیدم، یکی از دوستانم در حال مصرف آن بود. از او پرسیدم: «این چیست؟» گفت: «شیشه است.» با تعجب گفتم: «لب و دهانت را نمیبُرد؟!» او خندید و گفت: «نه، آن شیشهای نیست که تو فکر میکنی.»
من هیچگاه تجربه مصرف این ماده محرک را نداشتم؛ اما با دیدن افرادی که این آنتیایکس را مصرف میکردند، بهخوبی متوجه تخریبهای شدید آن میشدم.
رفتارهای یکی از دوستان و همکارانم که مصرفکننده شیشه بود، همیشه برایم عجیب و نگرانکننده بود. یادم هست یک بار پس از مصرف، در حالی که من داخل مخزن مشغول جوشکاری بودم، نزد من آمد و گفت: «من امام زمان(عج) را میبینم و با ایشان صحبت کردهام.» ناگهان شروع به گریه کرد و گفت: «از فردا نماز میخوانم.» اما هیچگاه این اتفاق نیفتاد.
همچنین هر زمان میخواست وسیلهای را در کارگاه تعمیر کند، با شدت دندانهایش را روی هم فشار میداد، بهشدت عرق میکرد، چشمانش حالت غیرعادی پیدا میکرد و چهرهاش بسیار ترسناک میشد.
او همسر و دو فرزند داشت، اما متأسفانه مصرف شیشه باعث شد زندگی خانوادگیاش از هم بپاشد و در نهایت به جدایی منجر شود.
از اینکه دلنوشته مرا خواندید، سپاسگزارم.
تایپ : نویسندگان دلنوشته، مسافر یزدان، ل۱۲ و مسافر مجتبی، ل۱۰
تنظیم و ارسال: مسافر محمدرضا_ل-۱۲
«مسافرانِنمایندگی پرویناعتصامیِاراک»
- تعداد بازدید از این مطلب :
175