English Version
This Site Is Available In English

به دنبال پرتو اُمید

به دنبال پرتو اُمید

به نام تنها خلق‌کننده‌ جان و حیات

دل‌نوشته‌ من شاید کمی متفاوت باشد؛ چون من زمانی وارد کنگره۶۰ شدم که سه سال از رهایی بابایم گذشته بود. مشکل من اعتیاد نبود؛ شاید ترکش‌های اعتیاد بود. مشکل من حالِ بدم بود، اعتمادبه‌نفس پایینم بود، خشمم بود، ناامیدی‌ام بود. من ناامیدترین نسخه‌ خودم بودم؛ اما دختری هستم که دوست دارد از زندگی‌اش لذت ببرد. برای همین دنبال یک پرتو نور گشتم؛ نامزد کردم، با آدم‌های جدید آشنا شدم، مدتی تنها بودم، مدتی هم مشغول درس خواندن شدم؛ اما هیچ‌کدام حال مرا خوب نکرد؛ تا این‌که وارد کنگره شدم.

معجزه‌هایی را که در زندگی‌ام اتفاق افتاده بود و فراموششان کرده بودم، دوباره به یاد آوردم. پدر من روزی سه وعده مصرف می‌کرد؛ صبح، ظهر و شب. به یاد می‌آورم که پدر و مادرم صبح‌ها درِ اتاقمان را قفل می‌کردند تا ناگهان بیرون نرویم و متوجه نشویم که بابا مصرف‌کننده است. برای سرگرم شدنمان هم یک تلویزیون داخل اتاق گذاشته بودند یا مثلاً ظهرها، وقتی مدرسه تعطیل می‌شد، من و برادرم جزء آخرین دانش‌آموزهایی بودیم که از مدرسه خارج می‌شدیم؛ چون بابا اول مصرف می‌کرد و شاید ما را فراموش می‌کرد. بعدها به بوی تریاکی که داخل خانه می‌آمد شک کرده بودم. عصرها هم مامانم ما را به مسجد می‌برد، اما هیچ‌کداممان آن‌جا نماز نمی‌خواندیم و برمی‌گشتیم.

یک شب به مامانم گفتم: «بابا تریاک می‌کشد. ما که دیگر بچه نیستیم؛ نیازی به پنهان کردنش نیست.» از همان شب به بعد، بابا جلوی خودمان مصرف می‌کرد. به‌نظرم این‌طوری بهتر شد؛ چون دیگر آواره نبودیم و پدر و مادرم هم حتماً از این همه پنهان‌کاری و نقشه کشیدن خسته شده بودند.

قبل از این‌که به کنگره بیایم، با خودم می‌گفتم: «می‌روم کنگره تا حالم خوب شود.» اما حالا که مدتی از حضورم در کنگره می‌گذرد، یاد گرفته‌ام که این خودِ من هستم که باید حالم را خوب کنم. البته نه این‌که کنگره نقشی نداشته باشد؛ اتفاقاً بزرگ‌ترین نقش را داشت؛ چون طرز فکر مرا تغییر داد، به من یاد داد چطور حالم را خوب کنم و درس زندگی کردن را به من آموخت. چون همه‌ آدم‌ها زندگی می‌کنند؛ حتی آن کارتن‌خوابی که در کوچه و خیابان است هم زندگی می‌کند؛ اما هنر این است که چگونه زندگی کنیم و از زندگی لذت ببریم.

برای من، کنگره جایی بود که بالآخره راه زندگی کردن و لذت بردن از آن را پیدا کردم؛ البته هنوز هم خیلی جا برای یاد گرفتن و تربیت شدن دارم و همه‌ این‌ها را مدیون آقای مهندس دژاکام، خانواده‌ محترمشان و راهنمای عزیزم، خانم فاطمه هستم.

نویسنده: همسفر مهتاب رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون ششم)
رابط خبری و ویرایش: راهنما همسفر فاطمه (لژیون ششم)
ارسال: همسفر راضیه رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون پنجم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی ارگ کرمان

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .