زندگی برایم خیلی سخت شده بود دیگر آن دختر پرشور و شوق نبودم همیشه خودم را سرزنش میکردم و گاهی اوقات فکر خودکشی به سراغم میآمد؛ ولی یک حسی از درون به من میگفت به خاطر پسرت این کار را نکن. چه شبهایی که تا صبح با گریه گذشت و من هیچ امیدی نداشتم.
در دلم دنیایی از ناامیدی، تاریکی و رنج بود و من از خودم گرفته شده بودم. من از این زندگی فقط آرامش میخواستم، ولی زندگی ما همیشه دعوا، ناراحتی و قهر بود.
دیگر خسته شده بودم و التماس خداوند میکردم برای داشتن یک زندگی آرام، برای یک شب راحت خوابیدن تا اینکه لطف خداوند شامل حال ما شد و ما با کنگره۶۰ آشنا شدیم. همسرم شد مسافر و من همسفر؛ همسفری که باید صبر داشته باشد، درک کند و پابهپای مسافرش قدم بگذارد و حمایتش کند.
از آن روز زندگی ما تغییر کرد چون مسافرم میخواست تغییر کند، خوب شود و به درمان برسد. دیگر از آن دختر آشفته و پریشان خبری نبود. من هر جلسه که کنگره میروم روحم آرام میشود. وقتی یکدیگر را بغل میکنیم بهترین حس دنیا را تجربه میکنم. قشنگترین و با لذتترین حس کنگره۶۰ زمان دعا خواندن هست. وقتی دستهایمان را بهم میدهیم و حلقه تشکیل میدهیم و چشمهایمان را میبندیم و از ته دل از خداوند آرزو میکنیم تا به خواستهمان برسیم. آرامشی که در کنگره۶۰ نصیب من و مسافرم میشود من هیچ کجا تجربه نکردهام.
زندگی ما بهتر شد و همسرم دیگر آن آدم سابق نیست و خانه ما دیگر جایی برای دعوا و قهر ندارد و آرامش در زندگی ما جاری شده است. امیدوارم این اجازه به من و مسافرم داده شود تا بتوانیم خدمتگزار خوبی برای کنگره۶۰ باشیم. در آخر خدا را شکر برای وجود خانم سلیمه عزیزم که مثل یک مادر در کنار من هست و به قلب من آرامش میدهد. امیدوارم لایق این همه مهر و محبت باشم.
نویسنده: همسفر هانیه رهجوی راهنما همسفر سلیمه(لژیون اول)
ویرایش و ارسال: راهنما همسفر سمیه(دبیر سایت)
همسفران نمایندگی رفسنجان
- تعداد بازدید از این مطلب :
46