سومین جلسه از دوره بیست دوم کارگاه های آموزشی عمومی ویژه مسافران و همسفران کنگره ۶۰، نمایندگی کاشمر روزپنج شنبه با استادی مسافر قاسم، نگهبانی مسافر جواد و دبیری مسافر جواد با دستور جلسه «تخریب های شیشه و مخدرهای جدید و روش درمان آن با متد DST» در تاریخ 25 تیر ماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۷ آغاز به کار کرد.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان قاسم هستم یک مسافر
از نگهبان جلسه، مرزبانان و ایجنت محترم سپاسگزارم که این فرصت را در اختیار من قرار دادند تا دراین جایگاه بنشینم، خدمت کنم و آموزش بگیرم.
با مصرف شیشه کمکم اعتبارم ازدست رفت. در ابتدا دوستم گفت: «بیا یک ماده به نام شیشه بکش، راحت است، کارها صاف و روان میشود، نه درد دارد، نه خماری و نه هیچ چیزدیگری! نترس، راحت هم ترک می کنی گفتم: «خیلی خب، مشکلی ندارد. مادهای به نام شیشه مصرف کردم و با خودم گفتم زندگیمان قشنگ میشود. بعد از مصرف شیشه فکر میکردم خیلی عاقل شدهام، فکر میکردم حرفهایم کاملاً درست است. حتی با پدرم طوری صحبت میکردم که انگار او باید به حرف من گوش کند، نه من به حرف او! اما او قبول نمیکرد. به قول خودمان، تبدیل شده بودم به یک دیو شاخدار. خود آقای مهندس هم میگفتند این، همان دیو شاخدار است. شیشه از من یک انسان دوقطبی ساخته بود. یک بار آنقدر خوب بودم که همه کار میکردم و یک بار آنقدر به هم میریختم که با همه درگیر میشدم. همه میگفتند دوقطبی شده است. همه چیز را از دست دادم و کارم به آگاهی کشید. آنقدر وضعیت من خراب شده بود که همه به من میخندیدند.

همسرم رفت، زندگیام رفت و همه چیز از دستم رفت. گفتم: «خانم، بیا تا بروم ترک کنم» رفتم کمپ، پرسیدند چه موادی و چطور مصرف میکنی؟ گفتم شیشه را خوراکی مصرف میکنم. باورشان نمیشد. رفتم گرگان و ترک کردم، اما با شرایط خیلی سخت. چند روز من را نگه داشتند و دوباره برگشتم. آن دوره هم تمام شد. بیست ماه گذشت و دوباره همان نتیجه تکرار شد. دوباره مصرف را شروع کردم. هفتاد و دو ساعت بیدار ماندم، بعد دوباره مصرف خوراکی را شروع کردم. به خودم میگفتم همسرم نفهمد. این بار مصرفم به دو و نیم گرم شیشه رسیده بود. به جایی رسیده بودم که مثل یک بیماری که شیمی درمانیشده، از دست رفته بودم. تمام آبروی اجتماعیام را از دست داده بودم. یک روز دیدم پدرم گریه میکند. گفت: «این پسر بزرگ من است. دوستش دارم، اما به حرف ما نکرد. اگر خوبش نمیکنی، حداقل راحتش کن و نجاتش بده ! این حرف پدرم برای من خیلی سنگین بود. این حرف ها را گفتم برای اینکه اگر کسی بخواهد برای اولین بار شیشه مصرف کند، واقعاً جلوی خودش را بگیرد. چون فکر میکند خیلی درست صحبت میکند، فکر میکند همه چیز را فهمیده است، اما اینطور نیست. خواهش میکنم حتی یک بار هم تجربهاش نکنید. من هم فکر میکردم چیزی نمیشود، اما شیشه چیزی نیست که بتوان با آن شوخی کرد. من شیشه را با متادون مصرف میکردم. هم سرخوش بودم، هم از نظر روانی احساس خوبی داشتم، اعصابم آرام بود و همیشه فکر میکردم حالم عالی است. همیشه دنبال این بودم که یک فاز بگیرم و مثلاً به فلانی ثابت کنم که از او بالاترم، اما کم کم همه این ها تبدیل به توهم شد. آنقدر اوضاع خراب شد که آرزوی مرگ میکردم. حتی به جمکران هم رفتم گفتند نامه بنویس من هم نوشتم: ولی هیچ اتفاقی برای من نیفتاد. وارد کنگره شدم و دوباره در جمع حالم بهتر شد. اما فهمیدم وقتی آموزش نمی گیری، وقتی آموزش نداری، تغییری هم نمی کنی.
از همه شما که به صحبتهای من گوش کردید، سپاسگزارم.
عکاس: مسافر مرتضی
تایپ : مسافر مهدی
ویراستار: مسافرسلیمان
تنظیم خبر: مسافر محمد
ارسال خبر: مسافر حسین
مرزبان کشیک: مسافر هادی
- تعداد بازدید از این مطلب :
49