گفتوگویی صمیمانه با مسافر ابراهیم: یکی از اساتید راهنمای کنگره ۶۰ شعبه چالوس.
در مسیر رهایی از اعتیاد،
لحظاتی وجود دارد که انسان با حقیقتِ عریان خود روبهرو میشود. این گفتوگو، نه تنها شرحِ یک سفرِ درمانی، بلکه روایتی از بازگشت به خویشتن است.
با ما همراه باشید تا نگاه این استاد راهنما را به مسیرِ تحول و تغییر بخوانید.
* در دورانِ مصرف، بزرگترین دروغی که مدام به خود یا دیگران میگفتید چه بود؟
- اینکه «من معتاد نیستم.»
* اگر بخواهید به آن دوران بازگردید، کدام رفتارتان بیش از همه باعث شرمساریتان میشود؟
- اگر بخواهم واقعیت را بگویم، بسیاری از کارهای آن دوران قابلگفتن نیست. سادهترین مثال «دزدی» است. اما دردناکتر از آن، بیحرمتی به خانوادهام بود. پدرم مغازهدار بود و سالها آبروداری کرده بود، اما منِ مصرفکننده، به خاطر بیست هزار تومان، جلوی دیگران به او فحاشی کردم. این شاید دردناکترین خاطرهی زندگیام باشد؛ خاطرهای که هنوز هم مرا به کنگره میکشاند تا مرهمی بر آن زخمها باشم.
* چه چیزی باعث شد در کنگره ماندگار شوید؟
.jpg)
- نظم و انضباطی که در کنگره دیدم.
همچنین پوشش و برخورد اعضا، برایم جالب بود.
اوایل، پیوندِ محبتی که بین اعضا وجود داشت را درک نمیکردم، اما دیدن افرادی که خود روزی مصرفکننده بودند و حالا با چنان متانت و عشقی به من محبت میکردند، خوشایند بود. همین محبتها ، عاملِ اصلیِ جذب و ماندگاری من شد.
* روزهایی که در اوجِ خماری بودید، برای تهیه مواد چه کارهایی میکردید؟
- فرقی نمیکرد از چه راهی باشد؛ فقط باید مواد تهیه میشد. دستکجی یا هر راهِ دیگری برایم تفاوتی نداشت. در آن دوران، من در حقیقت «کارتنخوابِ خانهی خودم» بودم.
* آیا لحظهای بود که حس کنید دیگر راهی برای ادامه دادن ندارید؟
- بله، زمانی بود که کتاب «عبور از منطقه ۶۰ درجه زیر صفر» به دستم رسید. خواندنِ آن کتاب، راهگشای من برای اولین قدمِ جدی جهتِ درمان شد.
سختترین عادتی که باید میشکستم، «عدم پذیرش» بود. نمیخواستم بپذیرم که نیاز به کمک دارم. اگر بلد بودم سؤال کنم و کمک بگیرم، خیلی زودتر از آن منجلاب نجات مییافتم.
* خیلیها فکر میکنند قطع مواد پایان راه است. از نظر شما که این سفر را به پایان رساندهاید، «گنجِ اصلی»ِ چیست؟
- قطعِ مواد، تازه شروعِ کار است. گنجِ اصلی، «پیدا کردنِ خویشتن» یا همان خودِ واقعی است. ما سالها جهت را گم کرده بودیم؛ گمشده بودیم. وقتی قطع مواد صورت میگیرد، تازه متوجه میشویم که خودمان را در کجا جا گذاشتهایم. قشنگترین لحظه، لحظهی یافتنِ خود است. وقتی خودت را پیدا کنی، میتوانی خودت را دوست داشته باشی و وقتی به این جایگاه برسی، دیگران را هم دوست خواهی داشت و این عشق متقابلاً به تو بازخواهد گشت.
* آیا تغییری در بیان و گفتارِ خود مشاهده کردهاید؟
- بسیار زیاد. من در گذشته بسیار بددهن بودم و از الفاظِ زشت استفاده میکردم. اما وقتی جسمم در کنگره به درمان رسید، خودبهخود گفتارم نیز تغییر کرد؛ تغییری که حتی اطرافیانم نیز آن را حس کردند.
* خاطرهای از تغییرِ یک مسافر دارید که هنوز در ذهنتان مانده باشد؟
- بله، مسافری داشتم که هیچکس انتظار رهاییاش را نداشت. همان روز اول اعلام کرد که میخواهد برود و مصرف کند.
کنگره به من یاد داده است که اختیارِ فرد دستِ خودش است، پس گفتم: «بفرما برو». او رفت و مصرف کرد، اما ساعت دو و نیم شب زنگ زد و با استیصال گفت: «دیگر نمیتوانم این وضعیت را تحمل کنم، چه کار کنم؟»
از فردای آن روز روی برنامه آمد، سفر کرد و حالا خودش در «لژیون سردار» خدمت میکند.
* و در پایان، تلخترین درسی که از یک رهجو گرفتهاید چه بود؟
- بزرگترین درس برای من این بود: «انسان موجودی است که سرِ خودش کلاه میگذارد.» رهجویی داشتم که بعد از دوازده ماه اعلام کرد تمایلی برای رهایی ندارد؛ در حالی که کاملاً مشخص بود که روی برنامه نیست. این غمانگیزترین حالت است؛ اینکه آدم یک سال از بهترین لحظاتِ عمرش را به بطالت سپری کند.
- تعداد بازدید از این مطلب :
47