روزها و سالها پشت سر هم میگذرند؛ سالهایی که خورشید طلوع میکرد و من روشنایی روز را نمیدیدم. در دنیایی تاریک زندگی میکردم، چرا که فهمیده بودم عزیزترین فرد زندگی من؛ یعنی فرزندم، وارد دنیای اعتیاد شده است. دنیا با همه عظمتش برایم پوچ و بیمعنی بود. مدام دنبال راهی میگشتم که چگونه فرزندم را هرچه زودتر از این گرفتاری بزرگ بیرون بکشم. راههای زیادی رفتم به این امید که زودتر خوب شود؛ اما هر بار ناامیدتر شدم. در کنار همه غم و اندوههایم، ترس بزرگی داشتم که مبادا دیگران بفهمند فرزند من معتاد است. این ترس بیشتر از خودِ اعتیاد، من را در تاریکی فرو میبرد. همیشه از خدا میخواستم که راه روشنی به من نشان دهد تا بتوانم فرزندم را از این بلای بزرگ نجات دهم. دستهایم را به سوی آسمان بلند میکردم و میگفتم: خدایا، چراغی به من بده تا در این شب تاریک، راهی پیدا کنم. تا اینکه در مسیر پربرکت کنگره قرار گرفتم. در این مدتی که به کنگره آمدهام، احساساتم عوض شده، به زندگی امیدوارتر شدهام و با تمام وجود باور دارم که وعده خدا درست است. روزی میرسد که پرونده اعتیاد در زندگی من و فرزندم برای همیشه بسته میشود و این تاریکی جای خود را به روشنایی همیشگی میدهد. همان پسری که روزگاری دستهای کوچکش را در دستانم میگرفت و با لبخند موهایم را نوازش میکرد، حالا با این ماده سمّی و آتشین، تن و جانش را به راحتی میسوزاند؛ شیشهای که دل هر مادری را خُرد میکند، شیشهای که رویاهای شیرین دوران کودکیاش را به خاکستر تبدیل کرده است. وقتی برای اولین بار فهمیدم پسرم به دام شیشه افتاده است، دنیا روی سرم خراب شد. آسمان زندگیام ترک خورد، نفسهایم در سینه بند آمد و باور نمیکردم که آن کودک معصوم و مهربان، حالا خودش با این سم مرگبار، هستیاش را نابود میکند.
روزها و شبها را با گریه و خواهش پشت سر گذاشتم. از خودم پرسیدم: کجا اشتباه کردم؟ کجای کارم را درست انجام ندادم که او اینگونه به بیراهه رفت؟ اما سرنوشت من را به کنگره۶۰ رساند. در ابتدا فقط برای پسرم آمده بودم؛ میخواستم او را نجات دهم و او را به زور از این گرفتاری بیرون بکشم؛ اما کنگره به من یاد داد که نجات دیگران از نجات خودمان شروع میشود. اینجا فهمیدم که من هم باید تغییر کنم تا فرزندم تغییر کند. باید از مادری که فقط غصه میخورد، به مادری که کاری مفید انجام میدهد تبدیل شوم. شکستن شیشه یعنی چه؟ یعنی من دیگر با گریه و زاری وقت را تلف نمیکنم، بلکه با آگاهی و دانایی به جنگ آن میروم؛ یعنی باور کنم که پسرم از شیشه قویتر است؛ چون او از جنس عشق است و من از جنس ایمان. امروز پسرم پاک شده؛ نه با زور و تهدید، بلکه با عشقی که کنگره در دلمان زنده کرد. کنگره به ما آموخت که شیشه را باید با دانایی شکست، نه با دعوا و داد و فریاد. شیشه را باید با نور آگاهی از بین برد، نه با تاریکی خشم. پس از ماهها یادگیری در کنگره ۶۰، به این باور عمیق رسیدم که در طول زندگیام سختیها و خوشیهای زیادی را پشت سر گذاشتهام و تمام آن سختیها روزی تمام شدهاند. همانطور که شبهای تاریک جای خود را به صبحهای روشن میدهند، رنج مادری که فرزندش در بند شیشه است نیز با لطف خدا، اراده قوی فرزندم و انرژی خوب کنگره به پایان خواهد رسید. این تجربه تلخ و شیرین، همراه با چیزهایی که از کنگره یاد گرفتم، به تجربیات ارزشمند زندگیام اضافه خواهد شد. این داناییها مثل چراغی پیش روی من و فرزندم خواهد درخشید؛ چراغی که تا آخرین لحظه عمرم روشن میماند و راه درست را به من نشان میدهد. از خدای بزرگ با قلبی پُر از نیاز میخواهم که این چراغ راهنمایی را همیشه برای همه کسانی که در دام اعتیاد افتادهاند، در این کشور روشن نگه دارد. از او میخواهم که هیچکس در ابتدای راهش با ندانستن یا سختی روزگار به چنین گرفتاری بزرگی نیفتد؛ اما اگر کسی به هر دلیلی دچار این بلا شد، زود به کنگره۶۰ بیاید و از این راه دوباره متولد شود. ای مادران مهربان، ای همدلان غمگین من؛ بدانید که شیشه میشکند؛ اما مادر بودن هرگز نمیشکند. عشق یک مادر مثل کوهی محکم در برابر هر طوفانی میایستد. به شما میگویم که ناامیدی از خودِ اعتیاد هم کشندهتر است؛ امید داشته باشید، تلاش کنید، یاد بگیرید و از کنگره کمک بگیرید. خدایا، روزی برسد که همه اسیران شیشه از این تاریکی نجات پیدا کنند و به آغوش گرم خانواده و زندگی برگردند. خدایا، روزی برسد که لبخند دوباره روی لبهای فرزندانمان بنشیند و اشکهای مادران به شادی تبدیل شود.
نویسنده: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر نرگس (لژیون هفتم)
رابط خبری: همسفر سهیلا رهجوی راهنما همسفر نرگس ( لژیون هفتم)
عکاس: همسفر راضیه رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون پنجم)
ویرایش و ارسال: همسفر توران رهجوی راهنما همسفر نرگس (لژیون هفتم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی گنجعلیخان
- تعداد بازدید از این مطلب :
113