راستش من قبل از این هم تجربه بودن در جمع را داشتم. سالها بود دنبال یک راه میگشتم؛ راهی که شاید نشانی از استاد در آن باشد؛ مثل همیشه فقط از ته دل میگفتم: ای که مرا خواندهای، راه نشانم بده. اولین روزی که وارد کنگره شدم، فقط نشستم و نگاه کردم. همهچیز برایم تازه و عجیب بود. وقتی ۱۴ ثانیه سکوت اعلام شد، باز هم فقط از خدا خواستم کمکم کند و نگاهم دارد. وقتی جلسه تمام شد، پر از حسهای ناآشنا بودم و مدام از خودم میپرسیدم: من اینجا چهکار میکنم؟ قرار است چه چیزی یاد بگیرم؟ روزهای اول بیشتر تماشا میکردم تا اینکه بخواهم چیزی بگویم و با خودم میگفتم: شاید این همان مسیری باشد که قرار است به زندگیات کمک کند. شاید وقتی کمی آرامتر شدی، بتوانی روی خودت هم کار کنی و منتظر بمانی تا راهت روشنتر شود. جلسه چهارم بود؛ باید وظایف رهجو را مینوشتم. همهچیز عادی پیش میرفت تا اینکه در سیدی گفته شد: کلاسهای معنوی و مدیتیشن خارج از قوانین کنگره است…». همان لحظه با خودم گفتم: «یعنی چه؟ من تازه وارد این مسیر شدهام، مدیتیشن را کنار بگذارم؟ پس با این ذهن شلوغ چه کنم؟ بعد از چهار سال، واقعاً باید رهایش کنم؟ سئوالها زیاد بود؛ اما عجیب این بود که هیچکدام من را نترساند، فقط پذیرفتم و ادامه دادم. جلسهها را یکییکی رفتم تا اینکه یک روز، بهخاطر تعطیلی، جلسهای برگزار نشد، آن روز حالم شبیه مادری بود که فرزندش را گم کرده باشد، بیقرار بودم و نمیدانستم چرا اینقدر دلتنگ شدهام. جلسه بعد، از چند ساعت قبل آماده بودم. همین که جلسه شروع شد، آرامشی عمیق تمام وجودم را فرا گرفت، همانجا فهمیدم چه اتفاقی افتاده است. هیچوقت فکر نمیکردم امید به رهاییِ مسافرم باعث شود خودم بفهمم این جلسهها چه جای مهمی در آرامش زندگیام پیدا کردهاند. حالا این من بودم که آرام آرام با خودم و با قدرت مطلق آشنا میشدم؛ حضوری که همیشه بود؛ اما من تازه یاد گرفته بودم آن را در زندگیام ببینم و گرمایش را حس کنم. از آن روز، نگاه من عوض شد، حالا دیگر دوست ندارم کنگره به هر دلیلی تعطیل شود یا حتی یک جلسه را از دست بدهم. وقتی به خودم آمدم، دیدم آرامتر شدهام، همانجا بود که معنای واقعی رها کردن را فهمیدم. آن روزها هنوز نمیدانستم استادی که سالها دنبالش میگشتم، قرار نیست با یک اتفاق عجیب یا یک نشانهای خارقالعاده، وارد زندگی من شود. شاید استاد، آرام آرام خودش را لابهلای آموزشها، وادیها، سکوتِ ۱۴ ثانیهای و حالِ خوبِ بعد از هر جلسه به من نشان میداد؛ بیآنکه خودم متوجه باشم. هنوز اول راهم؛ اما هر وادی انگار پنجرهای تازه به رویم باز کرده است. وادی اول به من یاد داد قبل از هر تصمیمی، باید اول فکر کنم؛ اینکه بسیاری از رنجهای زندگیام از عجله و ناآگاهی خودم بوده است. وادی دوم باعث شد برای اولین بار، ارزش وجود خودم را باور کنم. سالها خودم را نادیده گرفته بودم؛ اما اینجا فهمیدم هیچ انسانی بیهوده آفریده نشده است. وادی سوم هم سهم خودم را در اتفاقهای زندگی به من نشان داد. فهمیدم تا زمانی که مسئولیت انتخابهایم را نپذیرم، تغییری هم در زندگی من ایجاد نخواهد شد. شاید هنوز اول مسیر باشم؛ اما همین چند قدم، نگاهم را به زندگی تغییر داده است. باورم نمیشود که امروز در همان مسیری قدم برمیدارم که سالها آرزوی پیدا کردنش را داشتم. حالا رسیدهام به لنگر کشتی را بکشید! نمیدانم چرا؛ اما این جمله آنقدر به دلم نشست که انگار سالها منتظر شنیدنش بودم. حس کردم بعضی لنگرها، نه در دریا، بلکه در ذهن و ترسهای خود ما فرو رفتهاند و تا آنها را بالا نکشیم، حرکت آغاز نمیشود. امروز وقتی به روز اولم فکر میکنم، لبخند میزنم. آن روز دنبال استاد میگشتم؛ اما حالا فهمیدهام قبل از پیدا کردن استاد، باید ظرفیت شاگردبودن را در خودم به وجود میآوردم. شاید تمام آن سالهای جستوجو، برای آماده شدن من بود، نه برای پیدا کردن او و حالا باور دارم که استاد همیشه حضور داشته است؛ اما این من بودم که هنوز شنیدن صدای قدمهایش را بلد نبودم، شاگرد، اگر آماده باشد، استاد از راه میرسد…
نویسنده: همسفر فروزان رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون پنجم)
رابط خبری: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر فاطمه ( لژیون پنجم)
عکاس: همسفر راضیه رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون پنجم)
ویرایش و ارسال: همسفر توران رهجوی راهنما همسفر نرگس (لژیون هفتم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی گنجعلیخان
- تعداد بازدید از این مطلب :
133