English Version
This Site Is Available In English

طوفان سهمگین تخریب آمفتامین

طوفان سهمگین تخریب آمفتامین

در گذشته، تصورم از فرد مصرف‌کننده مواد مخدر این بود که فردی خودخواه و بی‌اراده است که هیچ کسی به جز خودش برایش اهمیتی ندارد. این فرد مرحوم پدرم بود که بسیار با محبت و مسئولیت‌پذیر و با عشق فراوان نسبت به فرزندانش بود، لیکن من فقط بدخلقی هنگام خماری او به خاطرم می‌ماند و با جهل خودم او را مورد قضاوت ناعادلانه قرار می‌دادم. اما دیگر سایه او را بر سرم ندارم. پدر، از نظر یک دختر بچه، قوی‌ترین و تواناترین فرد دنیا و حتی می‌توانم بگویم پدر، در تصورش، خدای او می‌باشد.

بزرگ‌تر که شدم، اعتیاد برادرم را که از نظر یک خواهر کامل‌ترین و مظلوم‌ترین مرد دنیا هست، به حساب بلد نبودن و کم‌لطفی خانواده‌اش می‌گذاشتم. گذشت و بعد از تشکیل خانواده، وقتی متوجه اعتیاد همسرم شدم، باز هم با ناآگاهی و عدم شناخت علم اعتیاد، این بار از خداوند و شانس و اقبال خودم نالان بودم و باز هم من نقش قربانی را داشتم.و اما در نهایت، وقتی که از روزگار باید می‌آموختم و گویا یک واحد اجباری که باید می‌گذراندم.

درس اعتیاد بود، چون این بار، با این که دیگر من خودم را کارشناس اعتیاد می‌دانستم که با دیدن فرم صورت و فرم بینی افراد، نوع و مقدار مواد مصرفی آن‌ها را تخمین می‌زدم، تا به خودم آمدم، متوجه شدم عزیزترین فرد زندگی‌ام مصرف‌کننده قرص شده است. من که تا کنون هیچ آگاهی از مواد صنعتی و آمفتامین نداشتم، از حرکات و رفتارهای عجیب مسافرم حیران بودم و بسیار درمانده بودم. دیگر مجالی نبود که دنبال مقصر بگردم و تمام تلاشم را کردم و به هر در اشتباهی زدم و ناامیدتر از قبل، چه بسا بیشتر عزیزم را در منجلاب فرو بردم.

شب‌ها و روزهای زیادی شاهد سوختن و آب شدن عزیز دلم بودم و در پشت سکوت و لبخند تلخم، ترس و وحشت فراوانی پنهان بود. من زخمی و تنها و خسته بودم و تنها روزنه امیدم دعاهای مادرم بود و مطمئن بودم مادر من که روزی چند بار در جواب محبت من می‌گفت: «الهی خدا فرزندت را چراغ دلت کند.» و یقین داشتم این اتفاق می‌افتد، ولی عجیب بود که چرا راه را نمی‌یافتم.

تخریب آمفتامین، مانند طوفانی سهمگین، وارد خانه‌ام شده بود و آرامش را از ما ربوده بود و فقط خداوند از رنج من آگاه بود.اشک‌های سوزان و بی‌صدای من را خداوند در زمان لازم جواب داد و گویی فرمانش صادر شده بود. راه کنگره ۶۰ به طور معجزه‌آسایی برایم نمایان شد. روز اول که به کنگره آمدم، با تمام وجودم کلمه به کلمه سخنان استاد را گوش دادم و بعد از جلسه، متعجب به سراغ چندین نفر که خندان بودند رفتم و سؤال پرسیدم که: «آیا شما واقعاً از این مکان نتیجه مطلوبی گرفته‌اید»

هر کدام از آن عزیزان و در نهایت راهنمای تازه‌واردین، با عطوفت و مهر، من را به آرامش دعوت کرد و به یکباره آهی از نهاد من برآورده شد و گویی نوری به قلبم وارد شد و بر تمام وحشت چند ساله من غالب شد.وقتی در لژیون قرار گرفتم و راهنمای عزیزم که مسافر ایشان مصرف‌کننده شیشه بودند، از تخریب‌ها و مصائب پشت سر گذاشته و اکنون که مسافرشان نیز جزو بهترین راهنمایان کنگره ۶۰ بودند را برایم بازگو کردند، دیگر اطمینان پیدا کردم که فرزندم چراغ دلم شده است.

با هر جلسه آمدنم دریافتم که چقدر من بیشتر از هر کسی نیاز به آموزش داشتم. فهمیدم که چقدر نمی‌دانم. فهمیدم که نور را در این مکان مقدس باید جستجو کنم. من با فلسفه آفرینش و تقدیر و فرمان الهی آشنا شدم. دریافتم که درس‌هایی از اعتیاد را مانند واحدی از درس زندگی باید می‌آموختم و چقدر این آموختن‌ها نیاز من بود و هست. بارها با عکس پدرم سخن گفته‌ام و از او طلب بخشش کرده‌ام و برایش از خداوند طلب آرامش می‌کنم.

اکنون دیگر وقتی همسفران و مسافرانی را با تخریب شیشه در جایگاه تازه‌وارد می‌بینم، با اینکه از نظر افراد در جامعه، به درمان این عزیزان امیدی نیست، لیکن من بدون هیچ ترس و وحشتی آن‌ها را با تصویر زیبای گل رهایی در دستشان مشاهده می‌کنم؛ زیرا در این سال‌ها تجربه عینی بسیاری از این روند تغییر، تبدیل و ترخیص‌ها را دیده‌ام و گویی واقعاً همه این افراد عضوی از خانواده‌ام هستند و معنای عشق و محبت به مخلوق را در این مکان دریافت کرده‌ام.ان‌شاءالله سایه استاد عزیزمان، آقای مهندس دژاکام، و همه خدمت‌گزاران عشق مستدام باشد.
.
رابط خبری: همسفرخدیجه رهجوی راهنما همسفر مهدیه(لژیون ویلیام)
ارسال: همسفر فریبا رهجوی راهنما همسفر اعظم(لژیون چهارم)
همسفران نمایندگی خیام نیشابوری

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .