دلنوشتهای از دل مینویسم. نمیدانم از کجا شروع کنم؛ برای گفتن از روزهایی که ناامید بودم از تمام عالم و آدم، یا آرزوهایی که چشمم به حال خرابی مسافرم میافتاد و بیشتر ناراحت و ناامید میشدم. فکر میکردم برای منِ زهرا، دنیا به آخر رسیده و قرار نیست روزی این غم به پایان برسد و تمام غمهای عالم روی دلم نشسته است.
به هر دری میزدم که همسرم را درمان کنم، ولی هیچ جوابی نمیگرفتم. اینقدر در مقابل خدای خودم گریه و زاری میکردم که هیچ رمقی برایم نمانده بود، ولی فایدهای نداشت. کار به جایی رسیده بود که مرگم را از خداوند میخواستم تا از این غصه خلاص شوم.
همیشه با همسرم، برای این که معتاد بود، دعوا داشتم و او هم چون حالش خراب بود و در بیرون از منزل مصرف میکرد، با من و خانواده سر جنگ داشت. هر موقع به خانه میآمد، پشت من میلرزید. گاهی نفرینش میکردم، ولی بعد پشیمان میشدم و از خدا معذرت میخواستم و حال دلم خیلی بد بود.
اما در کمال ناامیدی، از طریق یک دوست خوب ما به کنگره آمدیم. وقتی وارد کنگره شدم، خیلی از افراد را میدیدم که مانند من، از اعتیاد عزیزانشان پژمرده و نگران هستند.
همیشه در خلوت خودم، با خدای خودم درد و دل میکردم و از خدا معجزهای میخواستم که روزی مسافر من به حال خوب برسد و خدا را شکر که این معجزه را دیدم.
خوشحالم از این حال خوش مسافرم و آرامشی که در من و خانوادهام برقرار شده است. کسانی هستند پشت درِ کنگره که مانند من و شما، همسفرانی که به حال خوش رسیدهایم، آرزوی این حال خوش را دارند.
واقعاً از ته قلبم برای این دسته از افراد آرزو میکنم که هر چه زودتر با کنگره آشنا شوند و بال پروازِ مسافرشان شوند.
من و مسافرم هر چه داریم، از برکات کنگره است. من در این راه آموزشهای زیادی گرفتم که در زندگیام قبل از کنگره نمیدانستم و با خود عهد بستم تا زمانی که توان دارم، زکات حال خوبم را در کنگره بپردازم.
من امروز خوشحالترینم، چرا که آرامش وارد زندگی من شده است. من همه را مدیون کنگره، آموزشهایی که میبینم و راهنما همسفر اکرم، هستم.
نویسنده: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر اکرم (لژیون هفتم)
رابط خبری: همسفر میترا
ارسال: همسفر زهره رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون ششم)، نگهبانسایت
همسفران نمایندگی ملاصدرا (نیکآباد)
- تعداد بازدید از این مطلب :
171