از چنگ شیطان تا جاری باران
غریبه نیستم؛ من همان کسی هستم که تمام این سالهای تاریک را، با هر بار زمین خوردنت بندبند وجودم سست شد و شکست. همان همسفری که شبها سر سجاده بیصدا در خودش مچاله میشد، اشک میریخت و پرپر شدنت را تماشا میکرد.
میدیدم که چطور آن افیون بیرحم تمام پهلوانی و شکوه تو را به اسارت گرفته است و تکیهگاهم را از من دزدیده است.چقدر در دلم فریاد زدم و از خدا پرسیدم: سهم من و مسافرم از این دنیا، همین انزوا و ویرانی است؟
دو ماه است که برای من، زمین و زمان جور دیگری میچرخد. دو ماه است که وقتی به چشمهای خستهات نگاه میکنم دیگر فقط تسلیم و درد را نمیبینم. من دارم یک «جنگجو» را تماشا میکنم. جنگجویی که با دستهای خالی و تنی رنجور مقابل یک دیو بزرگ ایستاده است و با تمام وجودش میگوید: من خانهام را پس میگیرم. دو ماه است که پابهپای آشوب دلت من هم در دلم طوفان است.اما به حرمت همین قدمهای اولیهات به خدا قسم میخورم که جرقههای معجزهی نور را در نگاهت حس کردهام.
عزیز من، مسافر شجاع من؛ راه کنگره طولانی است و ما هنوز اول این جاده هستیم. میدانم تن خستهات هنوز درد دارد. میدانم شبها چقدر دیر و سخت میگذرد اما یاد حق در این مسیر سایه به سایه نگهبان ماست. از این تاریکی موقت و سختی راه نترس. اگر کل شهر وجودت هم آسیب دیده باشد من پابهپای تو آجربهآجر این خرابه را با اشک و عشق بازسازی میکنم.
من تا بیداری کامل تو و تا روزی که این شیطان برای همیشه از تن و جانت گریزان شود و روحت دوباره پر بگیرد همسفرت میمانم. برپا خیز و به فردا نگاه کن، باران رهایی جاری شده و روشنی بسیار نزدیک است. حالا دیگر نگران ناهمواریهای مسیر نیستم چرا که خوب میدانم و باور دارم که یاد حق، در راهت شد نگهبان تو...
خدا با ماست؛ درکلام آقای مهندس، در دستان خانم سلیمه و آقامحسن و در تاروپود صندلیهایی که رویشان مینشینیم. دستانت را محکمتر از همیشه میفشارم. ما به برکت این آموزشها، دست تن و جانمان را از چنگال آن شیطانها بیرون میکشیم و این شهر باشکوه را با آجرهایی از جنس جهان بینی، عشق و ایمان دوباره و زیباتر از قبل میسازیم. تا روز رهایی و تاریخی که گل سرخ آزادی را از دستان آقای مهندس تحویل بگیریم پابهپای هم میمانیم.
نویسنده: همسفر اکرم رهجوی راهنما همسفر سلیمه(لژیون اول)
ویرایش و ارسال: راهنما همسفر سمیه(دبیر سایت)
همسفران نمایندگی رفسنجان
- تعداد بازدید از این مطلب :
80