دلنوشته راهنما مهری همسفر احمد:
آن روز، دستور جلسه «شیشه» بود. راهنمای محترم، خانم زهره که از راهنماهای بسیار خوب شعبه بودند و چند وقتی از تجلیل ایشان میگذشت، دعوت شده بودند تا استاد جلسه باشند. از آنجایی که میدانستم تخریب مسافر ایشان شیشه بوده است، بسیار ذوق داشتم که در جلسه حاضر شوم و با دل و جان به صحبتهایشان گوش بدهم. از شعبههای دیگر مهمانان زیادی آمده بودند و شعبه بسیار شلوغ بود. جلسه آغاز شد و استاد محترم با چهرهای بسیار شاد و پرانرژی در جایگاه حاضر شدند و پس از سلام و احوالپرسی، صحبتهایشان را اینگونه آغاز کردند:
«شیشه را اولین بار آلمانیها در آزمایشگاههای خود تولید کردند. اکثر مواد صنعتی اولین بار توسط آلمانیها تولید شده است و در جنگ جهانی دوم بسیار از آن استفاده شد؛ حتی در حمله آلمانها به لهستان، سربازان آلمانی بیش از ۳۵ میلیون قرص شیشه مصرف کرده بودند. آن زمان به آن شیشه نمیگفتند، بلکه “شکلات تانک” مینامیدند؛ چون باعث شادی، بیخوابی و هیجانات عجیب و غریب میشد.»
سپس به صور آشکار شیشه رسیدند و گفتند: «کسی که شیشه مصرف میکند و دچار وابستگی میشود، چه علائمی دارد؟ اضطراب، اختلالات خلقوخو، افزایش شنوایی و بینایی، توهم، هذیان، اختلال در مفهوم زمان، افزایش ضربان قلب، فشار خون، تپش قلب، افزایش دمای بدن، لرزش، پرحرفی، تیرگی دید، فقدان حس درد، تعرق و گاهی کما.»
استاد ادامه دادند: «دوست دارم امروز بیشتر از عوارض پنهان آن صحبت کنم. من حدود ۱۲ سال است که در کنگره هستم و حالا تودیع شدهام؛ تا به حال دستور جلسه شیشه به من نیفتاده بود و امسال این اذن به من داده شد تا در جایگاه استادِ این دستور جلسه بنشینم. من آمدم و شیشه را حرفبهحرف توضیح دادم؛ یعنی رفتم در کنه حروفِ کلمه شیشه و از آن معنا بیرون کشیدم.»
«“ش” اولِ شیشه را برای خودم “شرک” معنا کردم. کسانی که به درد شیشه و زندان نامرئی آن گرفتار میشوند، مشرکِ واقعی هستند؛ چون بهجرئت میتوانم بگویم شیشه برای یک مصرفکننده، جای خداست و اگر نباشد هیچچیز نخواهد داشت؛ پس او برای خالق، شریک قائل میشود و مشرک است و بعد از مشرک بودنش، حتماً شرارت را به دنبال خواهد داشت؛ شرارت و خشونتی که این شرک برای یک مصرفکننده شیشه به ارمغان میآورد.»
«حرف بعدی شیشه، “ی” برای من معنای “یخزدگی و انجماد” را میدهد؛ یعنی شخص تمام حسهایش یخ میزند؛ مردهی متحرکی که فقط حرکت میکند و هیچ حسی ندارد. “ش” دوم برای من “شرمندگی” را معنا میکند؛ شخص شرمندهی خودش و اطرافیانش است، ولی کاری نمیتواند بکند؛ قدرت و زوری ندارد که حریفش بشود. و اما “ه” برای من “هذیان” را به همراه دارد؛ یعنی تصویری را تجسم میکند که با واقعیت خیلی فاصله دارد و وقتی با منطق با او سخن میگویی، نمیپذیرد. این هذیان، هنجارشکنی به بار میآورد؛ هم برای خودش، هم خانوادهاش، هم ایل و تبارش و هم همهی آدمهایی که دوروبرش هستند؛ این یعنی چارچوب نداشتن.»
«دلم نمیخواهد بعد از مدتها سفیر تاریکیهای شیشه باشم و پیغامآور تاریکیهای آن؛ دوست دارم از نورها هم بگویم، چون قبل از اینکه بالا بیایم، یکی از عزیزان به من گفت: “هنوز با دستور جلسه شیشه هیجانی میشوم و حالم بد میشود.” میخواهم بگویم شیشه عمق تاریکیهاست، ولی نمیتوانیم این تاریکی را به عقب هل دهیم. جنگیدن با آن معنا ندارد؛ اصلاً زورتان نمیرسد! پس باید چهکار کرد؟ یک راه بیشتر ندارد و آن هم این است که فقط باید نورِ خودتان را بیشتر کنید؛ هرچقدر این نور بیشتر باشد، تاریکی کمرنگتر میشود.»
«چیزی که باعث ازدیاد آن نور میشود، آموزش است. من در اوجِ دورانِ شیشه بودم؛ مسافرم ۳۱ بار شوک مغزی دیده بود و دو بار در بیمارستان روانی بستری شده بود. مشاورِ تازهواردین به من گفت: “چیزی از این بنده خدا مانده که اینجا آوردی؟” آدرس خانه را گاهی فراموش میکرد؛ فقط مردهی متحرکی بود که نفس میکشید. من وسط تاریکیهای شیشه بودم. آمدم اینجا، روی این صندلیها نشستم و فهمیدم باید آن نور بیشتر شود تا تاریکی بیرون برود. این نور با اعتماد به حرفهای راهنمایی که روبهروی شما نشسته، زیاد میشود. نگویید این راهنما نمیفهمد، این نمیداند، مسافرِ این شیشهای نبوده، این خیلی جوان است یا خیلی پیر است؛ فقط ببینید از دهانِ راهنما چه جاری میشود؛ از کلماتِ او کلید دریافت کنید؛ فقط همین.»
«هرچند بارها در این مسیر خسته شدم، بارها نفسم به شماره افتاد، بارها قلبم گرفت و بارها ناامیدی به سراغم آمد، اما یک چیزی را خوب یاد گرفته بودم و آن “استمرار” بود؛ تا به جایی که لیاقتش را داشتم برسم.»
جلسه تمام شد و به خاطر ازدیاد مهمانها وقت مشارکت به من نرسید. همیشه با انرژی تمام به خانه برمیگشتم، ولی این تنها جلسهای بود که حالم خرابتر شده بود. سریع کارهای خانه را انجام دادم، چون خدمت تایپ شعبه را داشتم؛ شروع کردم به نوشتن سخنان استاد، اما گویی قلم روی دستانم سنگینی میکرد و قدرت نوشتن نداشتم. هر کلمهای که مینوشتم، میخواستم روزها و ماهها روی آن کلمات بایستم و فکر کنم. اشکِ چشمانم مجالِ نوشتن را از من ربوده بود و تمام صفحه جوهرآلود شده بود؛ گویی تمام حرفهای راهنمایم بهیکباره از ذهنم پاک شده بود، اما در عین حال سنگینی عجیبی روی مغزم احساس میکردم. نمیدانم چطور، اما روی برگهها خوابم برده بود. فردای آن روز با نورِ سحرگاه بیدار شدم و شروع به نوشتن کردم؛ چون فرصتی نداشتم و باید به دنبال آن نور، شروع به حرکت میکردم.
تایپیست:راهنما همسفر مهری (لژیون دوم)
عکاس،ویرایش و تایپ:همسفر لیلا رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون اول)
گروه خانواده نمایندگی اردبیل
- تعداد بازدید از این مطلب :
99