سلام دوستان، محمد هستم، یک مسافر. پس از دو دهه تخریب، وارد کنگره شدم. آخرین مادهای که مصرف میکردم، شیشه بود. حدود دوازده ماه و هفده روز است که با روش DSD و شربت OT و با راهنمایی آقای ایمان سفر کردهام. هفتبار خدای را شکر میگویم که کنگره را یافتم. به کنگره آمدم و سفر را آغاز کردم.

زمانی که برای سفر وارد شدم، حالی بسیار بد داشتم؛ زیرا پیش از آن به چندین مرکز و نزد پزشکان بسیاری رفته بودم، اما هیچ نتیجهای نگرفته و ناامید شده بودم. در وبسایتها میگشتم تا اینکه آگهی کنگرهٔ ۶۰ را دیدم و سپس به همین شعبهٔ پرستار آمدم. در سایت نوشته بود که روزهای فرد فعالیت دارد؛ چندین بار در روزهای فرد آمدم، اما کنگره بسته بود. تا اینکه یک روز که آمدم، مغازهٔ کناری شعبه باز بود. پرسیدم: «آیا اینجا جمع شده است؟» گفت: «نه، هست؛ روزهای زوج میآیند.» خلاصه آن روز سهشنبه بود و روز چهارشنبه آمدم و وارد کنگره شدم.
راهنمای تازهواردیم به خوبی با ما سخن گفت و ما را به زیبایی پذیرفت. آن روز، جشن تولد یکی از رهاشدگان به نام آقا حبیب برگزار میشد. آقا حبیب با خانوادهاش آمده بودند و جشن یکسال رهایی او بود. ایشان در آن جشن از تجربهٔ خود گفتند که چگونه بوده، چه کرده، چه مصرفی داشته و چه مسیری را طی کرده است. وقتی این سخنان را شنیدم، چنان خوشحال شدم که با خود گفتم: «وقتی آقا حبیب با این میزان تخریب بهبود یافته، من نیز بهراحتی میتوانم.» از شدت خوشحالی گریه کردم و تا رسیدن به خانه، اشک میریختم. در تمام سالهای اعتیادم، همسرم و فرزندانم هرگز بر من خرده نگرفتند که تو مصرفکنندهای. آن روز وقتی به خانه رفتم، با گریه به همسرم گفتم که من مواد مصرف میکنم. او پرسید: «چرا گریه میکنی؟» گفتم: «جایی را یافتهام که میخواهم مواد را ترک کنم و دیگر مصرف نکنم.» از همان روز بود که به کنگره آمدم و سفر را آغاز کردم، و خدای را شکر سفری بسیار خوب داشتم. راهنماهای بسیار خوبی یافتم و شعبهٔ ما فوقالعاده بود.
اکنون به برخی از رفتارهای دوران مصرف خود اشاره میکنم؛ کارهایی که امروز به یادشان میافتم، شرمنده میشوم. یکی از کارهایم این بود که هر روز صبح ساعت پنج تا شش بیدار میشدم و به سر کوچه میرفتم. نزدیک منزل ما یک شیرآب متعلق به شهرداری بود که برای شستوشو و پر کردن تانکرهای ماشینهای آبیاری استفاده میشد. من آن شیر اصلی را باز میکردم و جلوی جوی آب را میبستم تا آب جمع شود. پمپ کفکشی خریده بودم و آن را در جوی آب میانداختم. نخست کوچه را آب میکشیدم و میشستم، سپس درختان سر کوچه را شستوشو میدادم و بعد ماشینها را. ماشین خودم را روزی سه نوبت میشستم: صبح، ظهر و شب. ماشینهای همسایگان را نیز میشستم. کمکم مردم فهمیده بودند که پمپ قوی دارم؛ گاهی صبحها بیست تا سی ماشین جلوی کوچه میایستادند و من یکییکی آنها را آب میکشیدم و میشستم. همسرم از پشت پنجره مرتب صدا میزد: «محمد بیا، محمد بیا!» و من میگفتم: «باشد، الان میآیم.» این کار تا ساعت نه صبح ادامه داشت.
از کارهای دیگرم این بود که حدود دو سال پیش از آمدن به کنگره، کارت عابر بانکم در دستگاه گیر کرده بود. هر روز کت و شلوار میپوشیدم و خود را آراسته میکردم که امروز بروم و کارتم را بگیرم؛ اما هر روز چنان دیر به بانک میرسیدم که ساعت کاری تمام شده بود. نزدیک به دو سال و نیم این وضع ادامه داشت و سرانجام نتوانستم کارت را بگیرم. تا اینکه در اواسط سفرم در کنگره، رفتم و کارت عابر بانکم را گرفتم.
خدای را بسیار سپاسگزارم. از آقای مهندس و خانوادهٔ محترمشان، از راهنمای کنگرهٔ ۶۰، راهنمای شعبهٔ پرستار، ایجنت محترم و مرزبانان آن دورهٔ جدید، همه را شکر میکنم. خدای را شکر که امروز حال خوش را تجربه میکنم. سپاس، سپاس، سپاس. از شما نیز که به سخنانم گوش دادید، بینهایت سپاسگزارم.
وبلاگ نمایندگی پرستار
- تعداد بازدید از این مطلب :
33