دوازدهمین جلسه از دوره سوم کارگاههای آموزشی عمومی کنگره۶۰، نمایندگی میلاجرد با استادی راهنمای محترم مسافر محسن، نگهبانی موقت مسافر جواد، و دبیری موقت مسافر سجاد با دستور جلسه " تخریبهای شیشه و مخدرهای جدید و درمان آن با روش DST " شنبه 20 تیر ماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار کرد.
در ادامه جشن آزاد مردی مسافر علی رهجوی راهنمای محترم مسافر محسن و همچنین صحبتهای این عزیزان را داشتیم.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان محسن هستم یک مسافر،
ابتدا از خداوند سپاسگزارم که این توفیق را نصیب من کرد تا در این جایگاه حضور داشته باشم. همچنین، تدارک جشن تولد و رهایی را به همه عزیزان تبریک عرض میکنم. تولد در کنگره ۶۰ برای یک مسافر، پیام بسیار ارزشمندی دارد؛ زیرا نشاندهنده آن است که روش DST یک علم، یک حقیقت و یک راهکار عملی برای خروج انسان از تاریکی اعتیاد است.
دستور جلسه امروز «تخریبهای شیشه و مواد مخدر جدید» است. در ادامه نیز جشن پنج سال رهایی جناب آقای علی را برگزار خواهیم کرد که به ایشان و خانواده محترمشان تبریک عرض میکنم.
در مورد دستور جلسه، خود من مصرفکننده شیشه نبودهام، اما چند بار آن را تجربه کردهام. با این حال، چه مصرفکننده این ماده بوده باشیم و چه نباشیم، لازم است اطلاعات و آگاهی کافی درباره آن داشته باشیم؛ زیرا آنچه انسان را در تاریکی فرو میبرد، قبل از هر چیز ناآگاهی و نشناختن حقیقت است.
همانطور که آقای مهندس در سیدی «شیشه» بیان میکنند، ایشان شیشه را نه یک ماده مخدر و نه صرفاً یک ماده محرک، بلکه یک ماده مخرب میدانند و از آن به عنوان «بمب اتم» یاد میکنند. این تعبیر بهخوبی نشان میدهد که این ماده چه تخریبهای گسترده و عمیقی بر جسم، روان و مغز انسان وارد میکند.
ماده اصلی شیشه، آمفتامین است که در ابتدا به عنوان یک داروی پزشکی مورد استفاده قرار میگرفت. حتی در جنگ جهانی دوم برای سربازانی که دچار خستگی و افسردگی میشدند، از آن استفاده میکردند تا بیدار بمانند و توان ادامه جنگ را داشته باشند. اما بعدها همین دارو به یکی از مخربترین و خانمانسوزترین مواد مخدر تبدیل شد.
تقریباً همه مواد مخدر و محرک جدید، در ابتدا با عنوان دارو وارد بازار میشوند و حتی گاهی ادعا میشود که اعتیادآور نیستند. اما ما در کنگره ۶۰ آموختهایم هر مادهای که بتواند از سد خونی ـ مغز عبور کند، سیستم بیوشیمی بدن را تحت تأثیر قرار داده و در نهایت باعث تخریب آن میشود؛ در نتیجه، وابستگی و اعتیاد شکل میگیرد.
برای مثال، ماده مؤثره گیاه گل، THC است که از سد خونی ـ مغز عبور میکند و به همین دلیل مصرف آن نیز اعتیادآور است. همین موضوع درباره حشیش، گراس، بسیاری از قرصهای اعصاب و روان و سایر مواد نیز صدق میکند.
شیشه نیز یکی از همین مواد است. این ماده با ورود به بدن، میزان ترشح دوپامین را تا حدود یازده برابر افزایش میدهد. دوپامین در حالت طبیعی موجب نشاط، انگیزه و انرژی میشود؛ اما زمانی که این افزایش غیرطبیعی رخ میدهد، پس از مدتی سیستم طبیعی تولید دوپامین و سایر ناقلهای عصبی مانند سروتونین دچار اختلال میشود. در نتیجه، همان مادهای که در ابتدا احساس قدرت و انرژی ایجاد میکرد، بعدها تمام انرژی انسان را میگیرد و فرد را گرفتار افسردگی، بیانگیزگی و بیماریهای متعدد جسمی و روانی میکند. همچنین تخریبهای شدیدی بر دندانها، پوست، اندامهای داخلی و سایر بخشهای بدن بر جای میگذارد.
بیش از این درباره دستور جلسه صحبت نمیکنم و تنها به یک نکته مهم اشاره میکنم. ما سالیان طولانی در کنگره ۶۰ مشاهده کردهایم که روش DST و داروی OT توانستهاند سیستم بیوشیمی انسان را، صرفنظر از نوع ماده مصرفی، بازسازی کنند. چه مصرفکننده تریاک باشد، چه هروئین، حشیش، شیشه یا هر ماده دیگری، اگر فرد با روش صحیح DST و بر اساس اضلاع مثلث درمان حرکت کند و همزمان جهانبینی خود را نیز اصلاح نماید، سیستم بیوشیمی بدن دوباره راهاندازی شده و درمان واقعی اتفاق خواهد افتاد.
درون تریاک بیش از بیستوپنج آلکالوئید و ماده مؤثر وجود دارد که میتوانند مواد اولیه مورد نیاز سیستم بیوشیمی بدن را فراهم کنند. امروز افراد بسیاری را در کنگره دیدهایم که مصرفکننده شیشه بودهاند و با همین روش به درمان قطعی رسیدهاند. حتی در تیمهای ورزشی کنگره نیز افرادی حضور دارند که روزی مصرفکننده شیشه بودهاند و امروز در جایگاه مربی فعالیت میکنند. این موفقیتها حاصل کشف روش DST توسط آقای مهندس است و بابت این نعمت بزرگ، از ایشان صمیمانه سپاسگزاریم.
اکنون به مناسبت پنج سال رهایی جناب آقای علی، این روز زیبا را به ایشان، خانواده محترمشان، راهنمای گرامی، همسر بزرگوار، فرزند عزیزشان، ایجنت محترم، اعضای شعبه و همه خدمتگزاران کنگره ۶۰ تبریک عرض میکنم. امیدوارم همواره در مسیر خدمت بدرخشند و موفقتر از گذشته باشند.
امروز که به روزهای سفر آقای علی فکر میکردم، خاطرات آن دوران برایم زنده شد. راهنما همراه هر رهجو سفر میکند؛ تاریکیهای او را میبیند، مشکلاتش را لمس میکند و برای عبور از آنها راهکار ارائه میدهد. آقای علی سفر بسیار سختی داشت. سردردهای شدیدی را تحمل میکرد؛ حتی از دیده شدن و شناخته شدن گریزان بود، اما چون تصمیم خود را گرفته بود، ایستادگی کرد.
خواسته درمان در وجودش قوی بود و با وجود تمام مشکلات، قدم به قدم مسیر را ادامه داد.
ایشان با تمام سختیهای جسمی، روانی و شرایط زندگی مبارزه کرد و یکی پس از دیگری بر مشکلات غلبه نمود. یکی از ویژگیهای ارزشمند ایشان، فرمانبرداری بود. هر آموزشی که دریافت میکرد، با دقت اجرا میکرد و نتیجه همین فرمانبرداری را امروز در قالب پنج سال رهایی و خدمتگزاری مشاهده میکنیم.
گاهی تصور میشود کسانی که امروز در جایگاه خدمت قرار دارند، از ابتدا شرایط آسانی داشتهاند؛ در حالی که تقریباً همه خدمتگزاران کنگره، از جمله خود من، دوران بسیار سختی را در سفر اول پشت سر گذاشتهایم. مشکلات جسمی، روانی، خانوادگی و شغلی وجود داشته است، اما آنچه عامل موفقیت شد، استقامت و استمرار بود.
همانطور که آقای مهندس میفرمایند، موفقیت بیش از آنکه به هوش وابسته باشد، به استقامت بستگی دارد. آقای علی نیز ماند، تلاش کرد، جنگید و سرانجام به درمان و رهایی رسید.
از خصوصیات ارزشمند ایشان میتوان به فرمانبرداری، ادب، احترام، معرفت، سپاسگزاری و روحیه خیرخواهی اشاره کرد. پس از رهایی نیز خدمت را آغاز کرد و در بخشهای مختلف از جمله OT، لژیون سردار، جلسات توجیهی و اکنون در جایگاه دبیر، با عشق خدمت میکند.
ویژگی دیگری که در ایشان بسیار ارزشمند است، روحیه کمک به دیگران است. شاید خودشان دوست نداشته باشند این موضوع بیان شود، اما من بارها دیدهام که هر جا توانستهاند، چه در کنگره و چه خارج از آن، برای باز کردن گره از کار دیگران قدم برداشتهاند. این روحیه خیرخواهی، از صفات زیبای یک انسان متعادل است.
نکته مهم دیگر، همکاری و همراهی ایشان با همسفرشان است. ایشان شرایط را فراهم کردند تا همسرشان نیز بتواند در کنگره خدمت کند. این نشان میدهد که در کنگره ۶۰، اولویت اصلی احیای خانواده است؛ خانوادهای که بر پایه عشق، امنیت، احترام و آموزش بنا شود و فرزندانی سالم و شایسته در آن پرورش یابند.
بار دیگر این روز ارزشمند را به جناب آقای علی، همسر محترمشان، خانواده گرامی، راهنمای عزیزشان و همه اعضای کنگره ۶۰ تبریک عرض میکنم. امیدوارم در ادامه مسیر نیز با خدمت بیشتر، در جایگاه راهنمایی قرار بگیرند و بتوانند انسانهای بیشتری را از تاریکی اعتیاد به روشنایی درمان هدایت کنند.
از اینکه با محبت به سخنان من توجه کردید، صمیمانه سپاسگزارم.

در ادامه صحبتهای مسافر علی؛
سلام دوستان علی هستم یک مسافر؛ شاکر خداوند هستم به خاطر این حال خوب، از آقای مهندس و راهنمای خوبم آقا محسن تشکر میکنم که حال خوبم را مدیون آنها هستم، در مورد تجربه من سفر dst من وقتی سه سیسی دارو را که دیدم، یکجورهایی شوکه شدم. با خودم گفتم: «خدایا، من این سه سیسی را چهکار کنم؟ بریزم لای دندانم؟ بخورم؟ بریزم توی چشمم؟ اصلاً این سه سیسی با هشت یا نه گرم شیره خوراکی قابل مقایسه نیست.»
خیلی در ذهنم دو دوتا چهارتا کردم و با خودم گفتم: «خدایا، من با این سه سیسی چگونه شب را به صبح برسانم؟» اما چون خواسته داشتم و همه راهها را امتحان کرده بودم، همه مسیرها را رفته بودم، با خودم گفتم: «بگذار این سه سیسی را هم امتحان کنم؛ هر اتفاقی هم که میخواهد بیفتد، بیفتد.»
خدا را شکر، همان سه روز اول که سه سیسی را مصرف کردم، بعد مقدار مصرفم به پنج و نیم سیسی رسید. یکدفعه آنقدر ذوق کردم که میگفتم: «پنج و نیم سیسی دارم مصرف میکنم.» چون خواسته داشتم و خواستهام خیلی قوی بود، ماندگار شدم و به درمان رسیدم.
یک مطلب دیگر هم بگویم. در شش ماه سفرم، ناامیدی به سراغم آمد. خیلی ناامید شدم، چون سردردهای شدیدی داشتم. در طول سفرم آنقدر سردرد میکشیدم که هر دو دستم را قلاب میکردم روی سرم تا شاید کمی از درد کم شود.
با آقا محسن مشورت کردم. ایشان زحمت کشیدند، به تهران رفتند و موضوع را با آقای حکیمی مطرح کردند. متوجه شدند علت سردردهای من چیست و با راهنمایی خوبشان توانستم از آن گذرگاه سخت عبور کنم.
در همان شش، هفت ماه اول سفر، به آقا محسن گفتم که ناامید شدهام. ایشان جملهای به من گفتند که هیچوقت فراموش نمیکنم و دوست دارم آن را با شما عزیزان هم در میان بگذارم.
آقا محسن گفتند: «من این چاه را با یک سوزن کندم. این چاه گاهی به سنگلاخ میرسد، گاهی زمینش نرم است، گاهی سخت است؛ اما در نهایت به آب میرسی، آبی که خوشمزه و گواراست. تو هم ادامه بده و این چاه را بکن تا به آن آب خوشمزه و گوارا برسی.»
من شخصاً این تولد، این پیام و این جشن را در این شعبه هدیه گرفتم و دوست دارم آن را به همه مسافران و همسفران تقدیم کنم. انشاءالله روزنهای باشد تا افراد بیشتری بتوانند به این شعبه بیایند و به رهایی برسند.
در راه که میآمدم، مطلبی به ذهنم رسید و دوست دارم آن را هم عرض کنم. یک باغبان را تصور کنید. زمانی که میخواهد درختش به ثمر بنشیند، چقدر تلاش و کوشش میکند. از زمانی که نهال را میکارد تا به یک درخت تبدیل شود، مدام به آن آب میدهد، از آن مراقبت میکند، سمپاشی میکند، رسیدگی میکند و زحمت میکشد تا آن درخت به ثمر برسد.
راهنما هم برای رهجوی خود دقیقاً همینگونه زحمت میکشد. امیدش این است که رهجو در کنگره بماند، خدمتگزار شود، یک کنگرهای واقعی باشد و آنچه را در کنگره آموزش میگیرد، در بیرون از کنگره نیز به کار ببندد؛ بهگونهای که همسایه، خانواده و اطرافیانش بدانند او در جایی آموزش میبیند و این آموزشها در رفتار و زندگیاش نمایان است.
این موضوع را خودم تجربه کردهام. چه در محل کار، چه در خانواده و چه در محله، برای من اتفاق افتاده است. اعضای خانوادهام برای مشورت نزد من میآیند، در حالی که خودم هنوز احساس میکنم به آن نقطهای که باید برسم، نرسیدهام. در محل کار هم همکارانم برای مشورت سراغ من میآیند.
آقا محسن فرمودند که بعد از درمان من، شش نفر از پرسنل شرکت، بدون اینکه حتی بدانند من کجا میروم، به شعبه پروین اعتصامی آمدند و به درمان رسیدند.
پیام ما باید این باشد که دیگران هم بتوانند راه را پیدا کنند، به اینجا بیایند و درمان شوند.
از آقای حبیب هم که یادم رفت، صمیمانه سپاسگزاری میکنم. همچنین از آقای مهدی که مرا به آقای حبیب معرفی کردند. هر دو بزرگوار راه کنگره را به من نشان دادند و باعث شدند وارد این مسیر شوم.
یک مطلب دیگر هم بگویم. زمانی که تازه وارد لژیون تازهواردین شده بودم، حتی سه دقیقه هم نمیتوانستم روی صندلی بنشینم. مسئول لژیون تازهواردین حدود سه دقیقه با من صحبت کرد، اما من بلند شدم و رفتم؛ چون اصلاً توان تحمل نداشتم.
در دلم گفتم: «این آقا یا خیلی نشئه است یا اصلاً خبر ندارد که در دل من چه میگذرد که اینگونه صحبت میکند.» در حالی که او داشت سیستم فکری مرا بازسازی میکرد، اما من چون آگاهی و اطلاعاتی نداشتم و در تاریکی مطلق بودم، حرفهایش را درک نمیکردم.
سه دقیقه هم نتوانستم در لژیون تازهواردین بمانم. رفتم، اما بعد از سه ماه دوباره برگشتم و با خودم گفتم: «این راه را هم امتحان کنم.»
تلاش کردم، کوشش کردم و به نتیجه رسیدم. شما هم اگر تلاش و کوشش کنید و این چاه را بکنید، حتماً به نتیجه میرسید و آب آن، بسیار شیرین و گواراست.
به افتخار خودتان دست بزنید.
صحبتهای راهنمای محترم همسفر مریم؛
سلام دوستان، مریم هستم؛ راهنمای یک همسفر سفر دوم.
در وهله اول خدا را شکر میکنم بابت تجربههای ارزشمندی که در اینجا نصیب ما شده است. پیش از هر چیز، خیرمقدم عرض میکنم به مهمانان عزیزمان که تشریف آوردهاند. حضور شما برای ما مایه دلگرمی است و حضورتان در شعبه تازهتأسیسی مانند شعبه میلاجرد، فقط یک لطف نیست؛ بلکه باعث انتقال انرژی، تجربه و انگیزه میشود. از اینکه در کنار ما هستید و از ما حمایت میکنید، صمیمانه سپاسگزارم.
رهایی همسفر را تبریک میگویم. اولین رهایی گروه خانواده که حاصل دو سال تلاش است را به راهنمای محترم ایشان و همچنین به خود همسفر عزیز تبریک عرض میکنم. انشاءالله رهاییشان مستدام باشد، از خدمتگزاران خوب کنگره باشند و منشأ خیر و برکت برای دیگران شوند.
تولد امروز را به طیبه عزیز، مسافر محترمشان و فرزندانشان، بهویژه رایان عزیز، تبریک میگویم. رایان برای من مانند پسر خودم عزیز است و امروز جای همه عزیزانی که در جمع ما نیستند، واقعاً سبز است.
این جشن را به خانواده بزرگ کنگره ۶۰، آقای مهندس و همچنین راهنماهای بزرگوارشان، آقا محسن و خانم اعظم عزیز تبریک عرض میکنم. جای همه این عزیزان امروز سبز است. از زحماتشان در پرورش چنین رهجویان خوب، فرمانبردار و خدمتگزاری صمیمانه قدردانی میکنم.
اگر بخواهم درباره این تولد صحبت کنم، باید بگویم که امروز فقط جشن پنج سال مواد مصرف نکردن یک مسافر نیست؛ بلکه جشن پنج سال تداوم، پنج سال حرکت در مسیر درست و پنج سال پیروزی عقل بر نفس است. امروز پنج سال است که یک خانواده رنگ آرامش را به خود دیده است و به همین دلیل، جشن تولد یک آزادمرد، هم برای خودش و هم برای راهنمایش، سرشار از لذت و افتخار است.
اگر بخواهم درباره طیبه صحبت کنم، باید بگویم که ایشان اولین رهجوی سفر دوم لژیون هشتم بودند. از همان روز نخست که وارد لژیون شدند، صفات ارزشمند خود را نیز با خود آوردند؛ فرمانبردار، منظم، مرتب و مسئولیتپذیر بودند. این ویژگیها نشان میداد که راهنمای سفر اولشان آموزشها را بهخوبی به ایشان منتقل کرده است.
برای من، بهعنوان یک راهنما، داشتن رهجویی با چنین ویژگیهایی نعمتی بزرگ بود و واقعاً مانند عصای دستم بودند. از همان ابتدا متوجه شده بودند که رهایی و گرفتن گل رهایی از دستان آقای مهندس، پایان سفر اول نیست، بلکه آغاز مسیری است که باید با خدمت ادامه پیدا کند.
تا امروز نیز شاهد خدمتهای بیادعای ایشان بودهام. در هر جایگاهی که قرار گرفتند، مسئولیت خود را به بهترین شکل انجام دادند. اگر رهجو بودند، بسیار موفق عمل کردند؛ اگر خدمتگزار بودند، خدمتگزاری شایسته بودند و برای هملژیونیهای خود نیز همواره همراه، دلسوز و سنگ صبور بودند.
زمانی که قرار شد برای خدمت به شعبه میلاجرد بیایند، قبل از پذیرش مسئولیت، سختیهای مسیر را برایشان توضیح دادم. گفتم مسیر طولانی است، هوا گاهی گرم و گاهی سرد میشود، ممکن است هفتهای دو جلسه لازم باشد بیایید و شما هم فرزند کوچک دارید؛ خوب فکر کنید و بعد تصمیم بگیرید.
ایشان در پاسخ جملهای گفتند که هنوز هم برای من بسیار ارزشمند است. گفتند: «حتماً شما فکر کردهاید که من برای خدمت کردن تردید دارم.» همین جمله نشان میداد که تصمیمشان از روی آگاهی و عشق به خدمت است و همین نگاه، تمام سختیهای مسیر را برایشان آسان کرده بود.
ما راهنماها معمولاً عادت نداریم از رهجوهای خود زیاد تعریف کنیم؛ چون بیشتر آنها را فقط در فضای کنگره میبینیم و نمیدانیم تا چه اندازه توانستهاند آموزشهای کنگره را در زندگی شخصی و اجتماعی خود به کار بگیرند.
اما میگویند اگر میخواهی کسی را خوب بشناسی، با او سفر کن. نزدیک به یک سال است که مسیر رفتوبرگشت سهساعته را با طیبه همسفر هستیم و در این مدت شناختی که از ایشان و خانواده محترمشان پیدا کردهام، این است که بسیار مهربان، خوشقلب و محترم هستند؛ حتی بیشتر از آنچه در تصور انسان میگنجد.
آرامشی که امروز در چهره این همسفر و مسافر میبینید، نشاندهنده این است که یک همسفر توانسته نقش خود را بهخوبی ایفا کند. در کنار آموزشهایی که گرفته، خدمتهایی که انجام داده و خودسازیای که داشته است، مهمترین رسالت خود، یعنی گرم نگه داشتن کانون خانواده را نیز فراموش نکرده و همواره به آن توجه داشته است.
تولد امروز را مدیون ازخودگذشتگی، صبوری و تلاش این همسفر هستیم. البته نباید فراموش کنیم که در کنار ایشان، مسافری نیز حضور داشته که پذیرفته است این مسیر را بهتنهایی نمیتواند طی کند؛ مسافری مانند آقای علی که تصمیم گرفته جبران کند، حامی و همراه خانوادهاش باشد.
این همسفر و مسافر در کنار یکدیگر تلاش کردند تا هم حال خود و خانوادهشان را بهتر کنند و هم دست دیگرانی را که به سویشان دراز شده بود، بگیرند.
اگر در طیبهای که امروز اینجا نشسته است و در تغییراتی که در وجود او ایجاد شده، حتی به اندازه سر سوزنی سهمی داشته باشم، به خودم افتخار میکنم.
در پایان، به خانم یونسی تبریک عرض میکنم. جای ایشان امروز بسیار خالی است. از صمیم قلب از ایشان سپاسگزارم که رهجویی شایسته، خدمتگزار و خوشاخلاق را به کنگره تقدیم کردند؛ فردی که امروز الگوی خدمت و اخلاق است.
آرزو میکنم انشاءالله تولد سال آینده ایشان، همزمان با قبولی در آزمون راهنمایی و دریافت جایگاه راهنمایی باشد. همچنین برای آقای علی نیز آرزو میکنم که در آزمون راهنمایی موفق شوند تا هر دو، دوشادوش یکدیگر، بتوانند انسانهای ارزشمند دیگری مانند خودشان را به کنگره تقدیم کنند.
از همه شما عزیزان سپاسگزارم که دعوت ما را پذیرفتید و در این جشن، همراه و همدل ما بودید.
صحبتهای همسفر طیبه؛
سلام دوستان، طیبه هستم، همسفر.
ابتدا خداوند را شکر میکنم؛ خدایی که خواستهها را محقق میکند، ما را با کنگره آشنا کرد، ما را به کنگره پیوند داد و آقای مهندس را در مسیر زندگی ما قرار داد.
از همه عزیزانی که از اراک تشریف آوردند، صمیمانه تشکر میکنم. قدم روی چشم ما گذاشتید. هرچه در شأن و بزرگواری خودتان بود، به ما نسبت دادید. انشاءالله بتوانیم در جشن تولدها و رهاییهای تکتک شما این محبت را جبران کنیم.
ما جشن یکسال رهایی را هم برگزار کردیم، اما تولدی که پس از تغییرات واقعی در انسان اتفاق میافتد، ارزش بسیار بیشتری دارد.
اینجا هستم تا بگویم که به لطف خدا و بندگان خوب خدا، امروز حال من خوب است، حال مسافرم خوب است، حال زندگیمان خوب است و حال بچههایمان هم خوب است. این حال خوب را مدیون آقا محسن هستم.
آقا محسن برای مسافر من فقط یک راهنما نیست؛ برای او همهچیز است. هر وقت مسافرم از آقا محسن صحبت میکند، عشق و محبت را در کلامش احساس میکنم.
اگر یک مسافر و همسفر بخواهند در کنگره موفق شوند، رمز موفقیتشان فقط دوست داشتن راهنماست؛ فقط تسلیم بودن در برابر راهنما و عاشق راهنما بودن است. این عشق میتواند انسان را به قله برساند و حتی او را بر قله نگه دارد.
از آقا حبیب نیز تشکر میکنم. ایشان واسطه ورود مسافرم به کنگره بودند. از همان روز اول دست مسافرم را گرفتند و تا امروز قدردان تمام زحماتشان هستم.
از خانم اعظم یونسی نیز تشکر میکنم. جای ایشان امروز بسیار سبز است و خیلی دوستشان دارم.
از خانم مریم عزیزم هم صمیمانه سپاسگزارم. حس ایشان بسیار قوی است و میداند که چقدر دوستش دارم. همیشه به مسافرم میگویم: «خدا را شکر که در کنگره افرادی را داریم که اینقدر دوستشان داریم و خدا را شکر که آنها هم ما را دوست دارند و حواسشان به ما هست.»
هفت سال حضور در کنگره، برای من هم سخت بود و هم آسان.
آسان بود، چون همه اینجا جمع شدهاند تا دست در دست هم بدهند و حال منِ طیبه را خوب کنند.
اما سخت بود، چون نیروهای منفی بسیار قدرتمند هستند؛ قدرتشان چندین برابر من بود و نمیگذاشتند حرکت کنم.
یادم هست روزی که میخواستم برای گرفتن رهایی به تهران بروم، با خودم گفتم: «مسافرم هفت، هشت ماه است که رها شده، من هم میروم رهاییام را بگیرم. راهنمایم هم از کنگره میرود؛ رهاییام را میگیرم و دیگر به کنگره نمیآیم.»
به تهران رفتم. یادم هست چند نفر برای گرفتن رهایی آنجا بودیم. آقای مهندس ایستاده بودند. خانم اعظم یونسی کنار ایشان بودند و من هم کنار خانم یونسی ایستاده بودم تا عکس یادگاری بگیریم.
آقای مهندس نگاهی به من کردند و فرمودند: «جایت را با راهنمایت عوض کن.»
من هم جایم را با راهنمایم عوض کردم. فکر کردم شاید آقای مهندس میخواهند چیزی به من بگویند؛ اما وقتی جایم را عوض کردم، فقط به عکاس گفتند: «حالا عکس بگیر.»
آن لحظه متوجه منظورشان نشدم.
وقتی به اراک برگشتم، وارد سایت شدم و همه عکسهای رهایی را نگاه کردم. دیدم تنها عکسی که در آن یک رهجو کنار آقای مهندس ایستاده، عکس خودم است.
آنجا فهمیدم که من هنوز در کنگره کارهای زیادی دارم. فهمیدم که باید حرکت کنم.
بعد از آن، خانم مریم را بهعنوان راهنمای خود انتخاب کردم و مسیرم را با جدیت ادامه دادم.
در مقابل نیروهای منفی، دست من خالی نبود. یک راهنمای کامل و دلسوز داشتم، یک مسافر مهربان، همراه و مسئولیتپذیر داشتم و از همه مهمتر، خواسته و ایمان قوی داشتم.
با نیروهای منفی اتمام حجت کردم و گفتم: «حتی اگر سنگ از آسمان ببارد، من حتی یک جلسه کنگره را هم غیبت نمیکنم.»
یادم هست یک روز برف بسیار شدیدی میبارید. کنار پنجره ایستاده بودم و با خودم فکر میکردم: «راه من به شعبه است. اگر بروم و زمین بخورم چه؟ اگر برای رایان اتفاقی بیفتد چه؟ اگر وسیلهای برای برگشت پیدا نکنم چه؟»
بعد با خودم گفتم: «من که نگفتم اگر برف بیاید نمیآیم؛ گفتم اگر سنگ از آسمان ببارد.»
بلند شدم و به شعبه رفتم.
همین که وارد شعبه شدم، خانم نسیم به استقبالم آمد. پتوی رایان پر از برف شده بود. با لبخند گفت: «طیبه، امروز که به شعبه آمدی، خدا یک جای دیگر حال خیلی خوبی به تو خواهد داد.»
واقعاً هم همانطور شد. بعد از آن، شال سبز، شال نارنجی و اتفاقهای زیبای دیگری در مسیر خدمتم رقم خورد.
از واحد مرزبانی، خانم مهدیه، خانم زهرا، خانم مریم، آقا مهدی و مرزبانان بخش مسافران که برای برگزاری جشن تولد ما زحمت کشیدند، صمیمانه تشکر میکنم.
این جشن، در حقیقت حق رایان هم بود. صبح که میخواستیم بیاییم،نتوانستهایم او را همراه خود بیاوریم. این تولد را به فرزند عزیزم نیز تبریک میگویم.
در پایان، این شعر زیبا را تقدیم شما میکنم:
«گاهی گمان نمیکنی و میشود، گاهی نمیشود که نمیشود.
گاهی هزار دوره دعا بیاجابت است، گاهی نگفته، قرعه به نام تو میشود.
گاهی گدایی و بخت با تو یار نیست، گاهی تمام شهر، گدای تو میشود.»
افتخار دارم که در کنار شما عزیزان هستم.



تایپ: مسافر علی
عکس؛ مسافرامید
تنظیم؛ مسافر علی
(مسافران و همسفران شعبه میلاجرد)
- تعداد بازدید از این مطلب :
484