در مسیر زندگی، هم نور را تجربه کردیم و هم تاریکی؛ اما در تاریکی به دنبال روشنایی نبودیم و در روشنایی نیز آنچه را که باید میدیدیم، نمیدیدیم. زمان، آرامآرام ما را با خود همراه کرد تا سرانجام راه را پیدا کنیم.
هر بازی، قوانین مخصوص به خود را دارد. من در کودکی، قهرمان تمام بازیها بودم؛ همه آنها را خوب بلد بودم و در هر کدام بهترین بودم. اما وقتی وارد بازی زندگی شدم، دیگر زندگی یک بازی ساده نبود که پنهان شوم تا مرا پیدا کنند یا بدوم تا کسی مرا بگیرد. زندگی، داستان خودش را داشت؛ داستانی که من آن را از قبل نخوانده بودم.
همسرم به صورت تفریحی مصرف مواد را آغاز کرده بود و من هیچ اطلاعی نداشتم. زندگی، داستانی بود که باید آن را دنبال میکردم. غم و شادی در کنار هم بودند، اما آگاهی، دانایی و تفکر در زندگیام جایی نداشت. روزها و شبها یکی پس از دیگری میگذشتند و من، مانند هزاران زن و مادر دیگر، تمام دغدغهام پختن، شستن و گذران زندگی بود.
هیچگاه نه تصور میکردم و نه باور داشتم که اعتیاد، دامن فرزندم را نیز بگیرد. شاید یک زن بتواند با اعتیاد همسرش کنار بیاید، اما فرزند، تکهای از جان انسان است و درد او، جانسوزتر است. از همسر میتوان دلخور شد، با او لجبازی کرد یا او را سرزنش نمود؛ اما فرزند، بخشی از وجود انسان است و دل کندن از رنج او آسان نیست. وقتی فهمیدم که مواد مصرف میکند، باورم نمیشد.
همیشه شنیده بودم کسانی که گرفتار اعتیاد میشوند، در خانوادهشان مشکلی وجود داشته است. من تمام وجودم را برای زندگی و خانوادهام گذاشته بودم، اما با ناباوری این اتفاق رخ داد. در آن روزها، همه تقصیرها را متوجه همسرم میدانستم و او را عامل اصلی این اتفاق میشمردم. همیشه میگفتم: «پدر، الگوی پسر است و مادر، الگوی دختر.» غافل از اینکه او نیز خود، قربانی این بیماری بود.
نمیدانم چه کردم و چگونه عمل کردم؛ فقط میدانم هر آنچه به ذهنم میرسید انجام میدادم، اما نتیجهای نمیگرفتم، زیرا مسیر را اشتباه انتخاب کرده بودم. همانطور که جناب مهندس میفرمایند: «تقدیر درست است، اما حرکت نیز جایگاه خود را دارد.»
بارها از مقابل ساختمان کنگره در خیابان عبور کرده بودم، اما هیچگاه به تابلوی سردر آن توجه نکرده بودم. همیشه با خودم میگفتم این مردان سپیدپوش چه کسانی هستند؟ اینجا درمانگاه است یا کارگاه؟ مدتها گذشت تا فهمیدم اینجا مکانی برای درمان اعتیاد است. تقدیر، کار خودش را کرد و من و پسرم حرکت کردیم. پسرم در ابتدا تمایلی به آمدن نداشت، زیرا دو بار تجربه کمپ را پشت سر گذاشته بود و تصور میکرد فضای اینجا نیز همانند آنجاست.
اما زمانی که وارد کنگره شد، گویی خداوند او را دعوت کرده بود. این دعوت ادامه پیدا کرد و به روشنترین مسیر زندگی ما تبدیل شد. او مسافر شد و من همسفر. آرامآرام آگاهی و دانایی جای تاریکی و ناآگاهی را در زندگیمان گرفت. جالب اینکه پس از چهارده ماه سفر، به یکباره سیگار را نیز کنار گذاشت. شاید روش او بهترین روش نبود، اما به گفته خودش، سیگار دیگر از چشمش افتاده بود.
امروز در ادامه این مسیر، من و مسافر دومم، یعنی همسرم، در حال سفر هستیم. بار دیگر همسفرم، اما این بار با آگاهی بیشتر و مسیری روشنتر. میدانم بسیاری از شما که این دلنوشته را میخوانید، تجربهای شبیه به من داشتهاید و زیبایی این راه در همین است که درد یکدیگر را درک میکنیم.
یک پزشک و این همه بیمار؛ پزشکی دانا، ازخودگذشته و خداشناس که با یک روش و یک دارو، راه درمان را به همه ما نشان داد و از نخستین روز ورود، محبت، عشق و مهربانی را به ما آموخت.
حرف برای گفتن بسیار است، اما امیدوارم مسافر دوم من نیز در ادامه این راه، روشنایی مسیر را بهتر ببیند و تاریکی درون خود را با دانایی و آگاهی پشت سر بگذارد؛ تا روزی که به گذشته نگاه میکند، از حرکت و انتخاب خود هزاران بار خرسند و سپاسگزار باشد.
آن سفری خوش است که هم آغازش با برنامه باشد و هم پایانش با رضایت. امروز میدانم آن تابلوی سردر کنگره، نه درمانگاه بود و نه کارگاه؛ بلکه کارخانه انسانسازی بود؛ جایی که انسانهای بسیاری دوباره خود را پیدا کردند و زندگیشان از نو ساخته شد.
در پایان، خداوند را هزاران بار شکر میکنم به خاطر وجود جناب مهندس دژاکام، خانواده محترم ایشان و تمام عزیزانی که خالصانه و عاشقانه در این مسیر ما را یاری میکنند. سپاسگزار و قدردان همه آنها هستم.
سلامت، سربلند و پایدار باشید. سپاس برای درمان این درد خانمانسوز، سپاس برای یافتن راه درست زندگی و از همه مهمتر، سپاس که امروز در تلاشم تاریکیهای درونم را به روشنایی تبدیل کنم.
نويسنده: همسفر ثریا رهجوي راهنما همسفر سمیه (لژيون چهارم)
رابط خبري: همسفر فیروزه رهجوي راهنما همسفر سمیه (لژيون چهارم)
ارسال: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر مبینا (لژیون سوم) دبیر سایت
نمایندگی همسفران پردیس
- تعداد بازدید از این مطلب :
107