روزهایی بود که از همه چیز بریده بودم حتی به زور پسرم را در آغوش میکشیدم و کارم شده بود گریه کردن، غصه خوردن و از همه دوری کردن. فقط روزها و ساعتها میگذشت و کاری از من ساخته نبود و میدیدم مسافرم روزبهروز بیشتر در این آتش ویرانگر فرو میرود و دیگر از خدا میخواستم یا مرا پیش خودش ببرد یا راهی را نشان دهد!
همیشه میگفتم دیگر خسته شدم؛ ولی آنموقع خدای مهربان داشت به من لبخندی میزد و میگفت: فاطمه صبر کن، صبر كن چه خوابهای خوشی برایت دیدهام! چه نعمتها و زیبائیهایی میخواهم به تو بدهم که بیخبری؟
آری، درست گفت خداوندی که ناممکنها را ممکن ساخت. حالا که چند سال از ورودم به کنگره۶۰ میگذرد میبینم که خداوند نه تنها آتش ویرانگری را از زندگی ما گرفت بلکه این آتش ویرانگر تبدیل به بهشتی شده که هر لحظه میگویم خدایا شکرت که مرا اینگونه امتحان کردی!
چقدر دوستم داشتی که مرا با این مسیر پر از عشق، محبت، ازخودگذشتگی و صداقت آشنا کردی. آری میخواست درد بکشم که قدر این لحظهها را بدانم و یاد بگیرم که اگر خدای مهربان هر چیزی که به انسان میدهد پشت آن چیزی هست که به نفع بنده ختم میشود؛ به جهت ساخته شدن و آموزش گرفتن. در پیچ و خمهای زندگی وقتیکه مکانی وجود دارد که مرا غرق در آرامش کرده است.
فقط میتوانم بگویم بسیار سپاسگزارت هستم ای خدای مهربان! که اینگونه مرا با مکتب عشق آشنا کردی. دستم را در دست خودت گذاشتهام که بتوانم دستی را بگیرم و به خلقت خدمت کنم.
نویسنده: راهنما همسفر فاطمه
ویرایش و ارسال: راهنما همسفر سمیه (دبیر سایت)
همسفران نمایندگی رفسنجان
- تعداد بازدید از این مطلب :
70