English Version
This Site Is Available In English

هیچ بازگشتی دیر نیست

هیچ بازگشتی دیر نیست

سال ۱۴۰۰ روزی از روزهای پرامید، زندگی‌ من بود. به اتفاق پسرم و عروسم با دلی پر از آرزو و نگاهی رو به آینده وارد کنگره شدیم. نمی‌دانستم این ورود آغاز سفری خواهد بود که نه تنها مسیر زندگی من بلکه نگاه و اندیشه‌ام را نیز دگرگون خواهد کرد. سفری که در آن صبر، ایمان، استقامت و عشق را از نو معنا کردم. روزهای اول همه چیز رنگ و بوی دیگری داشت. حضور در جمعی که سرشار از امید، همدلی و آموزش بود، برای من مانند جرعه‌ای از آرامش و بیداری بود؛ اما زندگی همیشه طبق خواسته انسان پیش نمی‌رود. تنها دو ماه از سفرمان گذشته بود که عروسم با خبر شیرین بارداری، از جمع ما جدا شد تا مسیر تازه‌ای را در زندگی‌اش آغاز کند. گرچه رفتنش برای‌مان آسان نبود؛ اما خوشحال بودیم که این جدایی از جنس آغاز یک زندگی جدید بود .

من و پسرم ماندیم؛ دو همراه در یک راه، دو دل در یک مسیر. با تمام فراز و نشیب‌ها با تمام سختی‌ها و شیرینی‌ها، سفرمان را ادامه دادیم. هشت ماه در این مسیر بودیم؛ هشت ماهی که هر روزش برای من درس بود، تجربه بود و فرصتی برای شناخت بهتر خود؛ اما در میانه این راه پسرم برگشت خورد و از کنگره جدا شد. آن لحظه برای من سخت بود بسیار سخت؛ اما من فهمیده بودم که راه کنگره، راه ایستادن در برابر سختی‌ها است‌ و نه عقب‌نشینی در برابر آن‌ها پس ایستادم محکم‌تر از قبل. با قلبی که شاید گاهی می‌لرزید، چشم‌هایی که گاهی می‌گریست؛ اما با اراده‌ای که نمی‌خواست بشکند، ادامه دادم. ماندم تا امروز که ۴سال وچند ماه از آغاز آن روز گذشته است. ۴ سالی که برای من فقط زمان نبود؛ مدرسه‌ای بود برای رشد، برای خدمت، برای تبدیل شدن به انسانی دیگر. 

امروز با افتخار در حال خدمت هستم و این خدمت، برای من فقط یک مسئولیت نیست؛ افتخار است، عشق است و ادامه همان نوری است که روزی در دل من روشن شد.اکنون در کنار همه این سال‌ها و خاطره‌ها، خداوند هدیه‌ای زیبا به من داده است نوه‌ای ۳ ساله، که با حضورش خانه‌ام را روشن‌تر و دلم را شادتر کرده است. نگاه کودکانه‌اش، خنده‌های معصومانه‌اش و بودنش، برای من یادآور امید و ادامه زندگی است. او ثمره عشق، صبر و روزهای سخت و شیرین من است. امروز با همه وجودم، همچنان منتظر ورود پسرم هستم. با قلبی پر از دعا و امید چشم‌ به‌ راه روزی که دوباره قدم در این مسیر بگذارد، دوباره در آغوش کنگره برگردد‌ و دوباره نور را در زندگی خود و خانواده‌مان جاری  کند. من باور دارم که هیچ بازگشتی دیر نیست، وقتی دل هنوز برای روشنایی می‌تپد.

اینک اگر به گذشته نگاه می‌کنم می‌بینم که تمام آن لحظه‌ها، تمام آن جدایی‌ها و ماندن‌ها، من را ساخته‌اند. من امروز مادری هستم آکنده از تجربه، صبر و شکر، مادری که آموخته در مسیر عشق و آگاهی، باید ایستاد، باید ماند و باید با امید زندگی کرد. در نهایت نمی‌توانم این مسیر را بدون سپاسگزاری از آقای مهندس و خانواده محترم‌شان و از سه ستون آرامش و هدایت خود به پایان ببرم. از راهنمایان عزیزم؛ خانم نیره، خانم آذر و خانم اعظم که با صبر، عشق و آینه‌ شفاف وجودشان، به من کمک کردند تا تکه‌های گم‌شده‌ خود را باز بیابم. سپاسگزار نگاه مهربان و کلمات شفابخش شما هستم که در تاریک‌ترین لحظات، چراغ راه من بودید. حضور شما در این سفر درونی، زیباترین هدیه‌ای بود که از این تجربه گرفتم. از همه دوستان عشق سپاسگزارم که ملاحضه کردید.

نویسنده: همسفر جمیله رهجوی راهنما همسفر اعظم (لژیون دوم)
رابط‌خبری: همسفر معصومه رهجوی راهنما همسفر اعظم (لژیون دوم)
ویرایش و ارسال: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر لیلا(لژیون اول)نگهبان سایت
همسفران نمایندگی دماوند

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .