همیشه دنبال جایی میگشتم که بتوانم بدون نقاب باشم؛ جایی که نیازی نباشد خودم را ثابت کنم یا ارزشم را با دستاوردهایم نشان بدهم. جایی که فقط «بودن» کافیست. کنگره برای من همانجا شد؛ اما یک چیزی هست که این فضا را از بقیه دنیا جدا میکند و به آن حسِ خاص را میدهد: «حرمت». همیشه فکر میکردم «حرمت» یعنی فاصله گرفتن، یعنی دیوارکشیدن بین خودم و دیگران. اما در کنگره یاد گرفتم که حرمت، دیوار نیست؛ حرمت نرده پل است، نردهای که جلوی سقوط من را میگیرد، نه جلوی حرکت من را. این قوانین زنجیر نیستند که من را محدود کنند، اینها نردههایی هستند که از پرتاب من جلوگیری میکنند. اگر این حرمتها را بشکنم؛ دروغ بگویم، بحث مالی و سیاسی راه بیندازم و اگر با الفاظ نامناسب صحبت کنم در واقع دارم دیوارهای این پناهگاه را فرو میریزم؛ وقتی دیوارها فرو بریزند، امنیت از بین میرود و من، تنها و آسیبپذیر در برابر طوفانِ بیرون میمانم. حرمت در کنگره فقط رعایت چند قانون خشک و خالی نیست. حرمت یعنی «احترام عمیق» به آن لحظه آسیبپذیری یکدیگر؛ یعنی بدانیم اینجا، هر کسی دارد با تاریکترین زخمهایش جنگ میکند و این جنگ، به یک میدان مینزدایی شده نیاز دارد. وقتی صحبت از ممنوعیت رابطه کاری و مالی میشود، شاید اول فکر کنیم از ما میخواهند که از فرصتهای دنیای واقعی دور شویم؛ اما من برعکس، این را یک نجاتبخش میبینم. چرا؟ چون در دنیای خارج، رابطه ما با دیگران اغلب با چیزهایی که دارم یا کاری که انجام میدهم سنجیده میشود. اگر پولدار باشم محترمتر هستم و اگر مدیر باشم قدرتمندتر هستم.
این سیستم، ما را به ابزار تبدیل میکند نه به انسان؛ اما در کنگره وقتی این رابطهها ممنوع میشود، ناگهان همه ما برابر میشویم. نه من بالاتر هستم و نه تو پایینتر؛ ما فقط، رهروهای یک مسیر هستیم. این برابری، حس امنیت عجیبی میدهد. من میتوانم گریه کنم، میتوانم بترسم و میتوانم ضعیف باشم؛ بدون اینکه نگران باشم که مبادا تو این ضعف را علیه من استفاده کنی، یا مبادا من را ضعیف ببینی و از من فاصله بگیری. رابطه کاری و مالی، ذاتاً مشروط است. من به تو کار میدهم، تو به من پول میدهی. این رابطه، تا وقتی که سود داشته باشد پابرجا است؛ اگر سودش تمام شد، رابطه هم تمام میشود. این یعنی رابطهای که روی منفعت سوار شده، میتواند با تغییر منافع، فرو بریزد؛ اما رابطه ما در کنگره، روی رنج مشترک و امید مشترک سوار شده است. این رابطه، مشروط نیست به اینکه من به تو کمک میکنم؛ چون که تو به من پول میدهی، بلکه چون تو انسان هستی و من میخواهم تو رها شوی. این رابطه، پایدارتر و عمیقتر است. من حرمت کنگره را دوست دارم؛ چون اجازه میدهد رابطه ما، رابطه خالص بماند. رابطهای که در آن هیچ بدهی وجود ندارد. نه بدهی مالی و نه بدهی کاری. هیچکس به هیچکس مدیون نیست و این آزادی، شیرینترین حس دنیاست. من اینجا میمانم؛ چون اینجا جایی است که میتوانم بدون ترس از قضاوت مبتنی بر ثروت یا جایگاه فقط به خاطر انسانیت پذیرفته شوم و این، گنجینهای است که هیچ پولی نمیتواند آن را بخرد.
نویسنده: راهنما همسفر زهره
رابط خبری: همسفر ویدا رهجوی راهنما همسفر زهره (لژیون چهارم)
عکاس: همسفر سارا رهجوی راهنما همسفر نرگس (لژیون هفتم)
ویرایش: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر نرگس (لژیون هفتم) دبیر دوم سایت
ارسال: همسفر توران رهجوی راهنما همسفر نرگس (لژیون هفتم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی گنجعلیخان
- تعداد بازدید از این مطلب :
87