گاهی انسان آنقدر در تاریکیِ خطاهای خود فرومیرود که فراموش میکند، ریشه رنجهایش را خودش آبیاری کرده است. بغضی خاموش، بغضی از جنس طلبکاری، انتظارِ ناعادلانه از دنیا، از خدا و از همه درونش را میفشارد؛ امّا حقیقت بیرحم نیست؛ فقط صادق است و این صداقت میگوید: تو خودت راه را ساختهای و خودت هم باید بازگشت را آغاز کنی. در وادی چهارم انگار پردهای از برابر چشم انسان کنار میرود و انسان میفهمد که درمان، از ناز کشیدنِ جهان آغاز نمیشود؛ بلکه از پذیرفتنِ سختیها، از ایستادن روی پاهای خویش، از بریدنِ زنجیرِ وابستگی و از باور به توانِ درون شروع میشود.
تا زمانی که آدمی منتظر معجزهای بیرونی بماند، نه قدمی برمیدارد و نه دردی درمان میشود؛ امّا همین که با صداقت بگوید: من مسئولم، من باید حرکت کنم، من باید بارِ این راه را به دوش بکشم. آنگاه راه آرامآرام گشوده میشود؛ چرا که قانون هستی با کسانی همراه میشود که اهل حرکتاند و با کسانی که پیش از طلبِ کمک قدمی برداشتهاند و به جای نقش بازی کردن، حقیقتاً ایستاده و جنگیدهاند. چه زیباست این حقیقت که وقتی انسان از طلبکاری دست میکشد و از عمق جان سختیِ مسیر را میپذیرد و دیگر تنها نیست. در همان لحظهای که او با تمام وجود در مسیر میماند، دستهای نادیدنیِ رحمت آرام و بیصدا به سوی او میآیند. کمکها از راه میرسند، دلها نرم میشوند و زندگی از دلِ رنج، دوباره متولد میشود.
وادی چهارم یادمان میدهد که خداوند را نه با خیال و تصور، بلکه با شناخت، صداقت و با نگاه به درون باید یافت؛ چراکه شناختِ خود آغاز شناختِ آن نیروی عظیم و نظامدهنده هستی است. انسان هر زمان که خود را شناخت دیگر همان انسانِ دیروز نخواهد بود؛ امّا انسانی که در تاریکی گم شده بود، اینبار در روشناییِ آگاهی قدم برمیدارد؛ پس درمان فقط رهایی از ماده نیست، رهایی از توهمِ طلبکاری است و رهایی از این باور که دیگران باید بارِ زندگی ما را بردارند. آغازِ راه از همانجا شروع میشود که بگوییم: من میخواهم، من میتوانم و من مسئول هستم.
وادی چهارم، از نوری سخن میگوید که درون انسان پنهان مانده است، از نیرویی که اگر آن را بشناسیم، دیگر با خودِ ویرانگرِ گذشته یکی نخواهیم بود. شناختِ خویشتن، آغازِ فهمِ هستی است و کسی که به این شناخت برسد، دیگر جهان را با چشمِ دیروز نمیبیند. او دیگر اسیرِ خواهشهای بیپایان و احساساتِ بیمهار نیست؛ بلکه آهسته، عمیق و استوار به سوی روشنایی قدم میگذارد. شاید رازِ رهایی همین باشد که انسان پیش از آنکه از خدا بخواهد راهش را هموار کند، خودش بر راه بایستد و پیش از آنکه جهان را به یاری بخواند، خودش یارِ خویش شود. پیش از آنکه از آسمان نشانه بخواهد، در خاکِ سختِ زندگی، با صداقت بایستد و بگوید: من آمدهام که از نو ساخته شوم.
نویسنده: همسفر بهاره رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون پانزدهم)
ویرایش: همسفر مهناز رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون پانزدهم) دبیر اول سایت
ارسال: همسفر سمیه رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون پانزدهم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی کوروش آذرپور
- تعداد بازدید از این مطلب :
42