یک سوال مهم و حیاتی!
آیا انسان همیشه فقط و فقط آن کارهایی را که به آنها علاقه دارد باید انجام دهد؟
به عبارت دیگر، آیا چنانچه کاری به انسان فشار می آورد و یا حال او را دگرگون می کند نباید انجام دهد؟
معیار عمل سالم، یعنی کاری که انسان را در نهایت به سلامتی، شادی و آرامش می رساند چیست؟
آیا هر کاری که در لحظه کنونی حس انسان را بهم بریزد نادرست است و هر کاری در لحظه کنونی به انسان حس خوبی بدهد، یعنی کار درستی است؟
پاسخ این سوالات که همه به یک مفهوم منتهی می شود، یعنی معیار تصمیم گیری برای انجام کارهای مختلف ؟!
حقیقت این است که اگر قرار باشد انسان فقط بر مبنای حس و حالی که در لحظه از موقعیت ها، از انسانها یا از کارها و رویدادها میگیرد، انتخاب و تصمیم گیری کند، هیچوقت تکامل و تغییر پیدا نمی کند!
پس چه باید کرد؟!
مرحله اول:
مهمترین مساله این است که انسان بداند باید تغییر کند و بخواهد تغییر کند.
اما چرا؟ چرا همیشه انسان باید آغوشش برای تغییر باز باشد؟
ابتدا باید به این سوال پاسخ داد، چرا که بسیاری از اوقات انسان بر روی چیزی که هست و طوری که شکل گرفته بسیار تعصب دارد و خیال میکند هرچقدر در پوسته شخصیت ثابتی که دارد بماند، امن تر است و حس و حال بهتری دارد، به همین خاطر مدت ها از چیزی که هست با قدرت دفاع می کند، بدون اینکه بداند ریشه بسیاری از رنج ها و ناکامی ها و حالهای بدش خود خودش است، به قول حافظ: (تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز)
این خود ثابت، میتواند نوع لباس پوشیدن، نوع غذا خوردن، نوع آداب معاشرت، نوع موسیقی هایی که گوش می دهد، نوع تفریحات، نوع ارتباطات، نوع کتابها، افکار و ... در یک کلام همه آنچه که سبک زندگی می نامیم باشد.
آدمها گاهی آنقدر روی همه اینها تعصب دارند که برای حفظ این خانه ذهنی پوشالی ، حاضرند هرکاری بکنند و به سرعت به مقابله و تقابل برمی خیزند، همان چیزی که در وادی ۱۴، خطابه اضداد آمده است: ( اضداد مانند یک تکانه هستند برای بیداری انسانها و آن، ابتدا محشر بپا میکند که سلاح بردارند و با نیروی مخالف خود درگیر بشوند؛ زیرا انسان ناآگاه در اصل و اصول، بهسرعت میخواهد از خود و دیگران به دفاع برآید؛ اما نمیداند که نیروی مخالف آماده است که از انسان بیتفکر، حرکتی عظیم ایجاد کند که سیل خروشان، او را از مسیر دور نموده و بهطرف خواست خود ببرد. )
برگردیم به قدم اول؛ که انسان همیشه بخواهد تغییر کند، اما چرا؟ خیلی ساده ؛ چون همیشه حالت بهتری از آنچه فکر میکند وجود دارد. پس انسان باید بخواهد رو به بهتر شدن تغییر کند وگرنه : (آب اگر راکد بماند چهره اش افسرده می گردد و بوی گند میگیرد)
مرحله دوم:
بر چه اساسی و در چه جهتی باید برای تغییر حرکت کرد؟ آیا هر جهتی که فقط حس من تایید کند درست است؟
واقعیت این است که حس ، اولین نیروی به کاراندازی عقل است و چه بخواهم چه نخواهم ، در تصمیمات من بسیار محوری است، اما اگر انتخابهای من صرفا و مستقیما بخواهد بر اساس حس های من باشد، خیلی بدون تعارف باید گفت که با حیوان هیچ تفاوتی ندارم. چه که بسیاری اوقات حس های من می تواند آلوده و ناشی از ذرات ناخالص من باشد. تنها حیوانات مستقیما و تنها بر اساس حواس و حس و حالشان اقدام می کنند. تفاوت انسان این است که با اختیار خود ، حس و حالش را به میدان قضاوت میبرد.
کدام میدان قضاوت؟ میدان قضاوتی بین جن و روح، با هیات منصفه ای از شورای شهر وجودی و قاضی عادل و فرماندهی به نام عقل که پس از کشمکش فراوان در این محکمه حکم نهایی را میدهد.
وای به حال من اگر قبل از این محکمه و بلافاصله از روی حس و حال لحظه ای فقط تصمیم بگیرم. مثلا فرض کنید یک نفر در خیابان جلو خانواده شما به شما دشنام ناموسی بدهد، حس و حال لحظه ای این است که با قفل فرمان به سرش بکوبید و بلافاصله او را به سزای عملش برسانید، اما نتیجه قتل عمد و اعدام خواهد بود.
حس لحظه ای این است که مصرف مواد مخدر و مشروب لذت و انرژی دارد، یا قرص خواب مصرف کنم که راحت بخوابم، اما نتیجه آن بیماری هزاران ساله اعتیاد است.
برای مثال حس در سفر اول میگوید ، راهنما زیاد گیر می دهد، مرزبان مگر چکاره است که به من امر و نهی می کند، چرا من باید این پله دارو را کم کنم یا بالا ببرم؟ چرا بیشتر نه چرا کمتر نه؟ امروز با من خوب صحبت نکردند، چرا فلانی جواب سلام من را نداد، چرا با من با تحکم صحبت کردند، من از نگهبان امروز خوشم نمیآید چرا باید حرف او را گوش کنم؟ و هزاران حس و حال دیگر که واکنشی را در درون من ایجاد می کند، نتیجه پاسخ مستقیم به این حسها چیست؟ محروم شدن از مسیر خدمت، آموزش، رها کردن سفر، در جا زدن در جای خود، در جا زدن در بیماری اعتیاد.
در قسمتی مشغول به خدمت هستم، مسئول آن قسمت کاری را از من می خواهد، من به جای حس تشنگی و لزوم آن خدمت برای تغییر درونی ام، بهم میریزم، حسم میگوید من اینجا آمده ام حالم خوب شود، این آدم حال من را گرفته، ولش کن، این خدمت به درد من نمی خورد. نتیجه چیست؟ محرومیت از آموزش و قفل شدن در گره منیت.
از این دست مثالها زیادند و گویی من فکر می کنم آسمان باز شده و من برای دریافت فقط حس و حال خوش از آسمان فرود آمده ام، اگر چیزی در این میان مخالف نظرات و حس و حال من باشد به درد من نمی خورد. گویی من فقط آماده ام ببینم من با چه چیزی حال می کنم؟ً
برای تشخیص اینکه حس لحظه ای من قابل تردید است و باید در جهت آن حرکت نکنم؛ یک محک دارند.
وقتی آشوب و غلیانی در من ایجاد میشود ، چه یک تکانه ناگهانی و بهم ریختگی در حالت منفی که حس من را بهم میریزد و در سینه ام آشوبی ایجاد می کند و چه حس شعف و مستی که من را بهم بریزد و حالت هیجانی به من دست بدهد، هر دو یک آلارم است که باید صبر کنم و بجای تصمیم و عمل از روی آن حس، ابتدا آن را به محکمه ببرم.
محکمه شهر وجودی ، که یک طرف آن جن است، یک طرف روح ، یک طرف شورای شهر وجودی(نفس) به عنوان هیات منصفه و یک قاضی یا تصمیم گیرنده نهایی به نام عقل.
مرحله سوم
آیا بردن آن حس به این محکمه عقل کافی است و می توان اطمینان داشت که پس از آن عقل تصمیم و انتخاب درست را انجام داده و ختم به خیر می شود؟
پاسخ این است: خیر
درست است که عقل یا قاضی این محکمه عادل است و در تنظیماتش همیشه باید به حرف روح گوش دهد، اما مساله این است که گاهی جن با ابزاری که دارد می توان مطالب را وارونه جلوه دهد و هیات منصفه و دادگاه را به اشتباه بیندازد و دانایی عقل هم محدود و رو به تکامل است. یعنی عقل در هر انسان همه چیز را نمی داند و روزنه نور محدودی است که میتواند بازتر یا تنگ تر شود.
پس چه باید کرد؟
اینجاست که مفهوم رب و مربی معنا پیدا می کند. همانگونه که در وادی ها گفته شده، هستی، خداوند یا هر چه اسمش را بگذاریم برای انسان دو نوع پیام آور فرستاده، پیام آور درونی یا همان عقل و پیام آور بیرونی ، معلم های راستین و راهنمایانی که زنجیره وار سعی در آموزش و انتقال قوانین درست الهی و منطبق بر خرد جهانی را دارند.
در واقع مساله این است که هر انسانی نیاز به استاد یا مربی دارد و هستی بر مبنای آگاهی او مربی یا راهنما یا راهنمایانی را بر سر راه او قرار می دهد. همانطور که در نوشتارهای کنگره ۶۰ آمده، وقتی انسان آماده شد و خواست او به مرحله اعلی رسید، صدای پای استاد را می شنود.
این راهنما چه کسی است؟ فردی که خودش قبلا از یک بند، گره، نادانی و بهم ریختگی عبور کرده و در آن مورد به صلح و تشخیص رسیده است. هستی با مکانیزمی به او فرصت می دهد تا به عنوان معلم سر راه من قرار گیرد، او می تواند آن گره و بهم ریختگی را در من تشخیص دهد و چنانچه در من خواسته وجود داشته باشد، راهنما می تواند نسخه رهایی آن را به من راهنمایی کند، من نیز چنانچه پذیرش داشته باشم و عمل کنم از آن بند رها می شوم.
به زبان دیگر وجود راهنما برای این است که چیزی یا راهی که من نمی دانم یا شاید به ظاهر برایم ناخوشایند است و خودم تشخیص درستی آن را نمی دهم، به من نشان دهد و من بتوانم تشخیص او را بر حس خودم مقدم بشمارم. به عبارت دیگر حس من همیشه باید زیر چتر روح و راهنما قرار بگیرد.
شاید برای همین است که در مسیر درمان اعتیاد و رسیدن به تعادل ، من راهنمایم را خودم انتخاب می کنم، چرا که بالاخره با مسئولیت خودم یک نفر را به عنوان راهنما انتخاب کنم که بتوانم بالا تر از حس و تعصبات و دیدگاه شخصی ، به حرف او گوش کرده و بر آن مبنا تغییر کنم و صیقل بخورم..
وگرنه به قول شاعر:
گلی که تربیت از دست باغبان نگرفت
اگر به چشمه خورشید رو کند خودروست
من با حس و حال شخصی خود و بر مبنای آنچه فقط در چرخه درونیات و شخصیت خودم جریان دارد و به طور خود آموز، هیچگاه از کلاف آنچه نیروی منفی برای من بافته، از ترسها ، تعصبات، ناامیدی ها، حسادت ها، منیت ها، بیماریها و رنجها بیرون نمی آیم، به قول آقای مهندس، خر سیاه و راه آسیاب.
حقه نیروی منفی گاهی همین است که خیال می کنم آنچه هستم خوب و کافی است و آنچه حس می کنم خوب و کافی است و آنچه میخواهم خوب و کافی است. در حالی که پدید آوردن خواسته به عهده شاگرد است و اول باید بخواهد تغییر کند، تشنه باشد، طلب کند،
سپس تفکر و تعقل کند و در درون به قضاوتی از وضعیت خود برسد و در نهایت آن را با استاد و راهنمایی مسیر چک کند، تطبیق دهد و پیش برود.
خیلی اوقات در مسیر آموزش و خدمت در کنگره من ناملایمات و حال های ناخوشی را می گذرانم، اما نتیجه عبور از مرزهای اسارت شبکه نیروهای منفی و رسیدن به مرحله ای بالاتر از قدرت و رهایی و شادی است.
خیلی اوقات بیرون آمدن از تاریکی، همانگونه که در سی دی شمشیر در سنگ آمده، مانند بیرون کشیدن شمشیری از قلب، با درد همراه است. مانند وقتی که راهنما، مرزبان، ایجنت و ... کاری از من می خواهند، یا نکته ای را به من گوشزد می کنند و سریع به من برمیخورد، ناراحت می شوم، در نوسان حسهای منفی خود براشفته می شوم که اصلا آیا حق دارند یا ندارند، آیا این کار قانونی است؟ آیا مفید است؟ شروع به قضاوت و معرکه گیری و انتقاد می کنم تا جایی که به جای قرار گرفتن در بطن مسیر رشد، به حاشیه ای که نیروی تاریک درونم برایم طراحی کرده می روم و در نهایت گوهر جانم شکار می شود. در نهایت چه کسی ضرر میکند؟ در مسیر تغییرات مثبت قرار نیست همه چیز مطابق میل من باشد، یا به عبارت دیگر اینکه من فقط کارهایی را که با آنها راحت هستم و اذیت نمی شوم انجام دهم، باعث تغییرات مثبت در من نمی شود، بر عکس چرخه نیروهای منفی را در من تقویت می کند.
موقعیت های آموزش و خدمت در کنگره هم برای همین هستند، برای انسانهایی که تشنه دانستن و یافتن و آماده عبور از مرزهای خود هستند، انسانهایی که فراتر از ذهن ایرادگیر و بسته خود حرکت می کنند، انسانهای اهلی و فرمانبردار که از در جنگهای درونی فاتح می شوند، در بیرون قدرت فتح موفقیت و شادی را بدست می آورند. خارج از این انسان بی بهره است، مانند درختان بی ثمر، همانطور که در پیام عبور از منطقه درجه زیر صفر آمده؛ در اسارت صافی سیاهی که تارهای وجودی انسان را بهم متصل کرده است. اگر این صافی سیاه برداشته شود میتواند به انوار الهی برسد.
امیدوارم همیشه حس شاگردی و طلب را داشته باشم و شاگرد خوبی باشم و بمانم.
نویسنده: مسافر امین حمله داری
- تعداد بازدید از این مطلب :
90