مهندس عزیز…
سلام
بعضی شبها هنوز هم بوی آن سالها را حس میکنم. نه از روی دلتنگی، از روی یادآوری.
یادآوری اینکه انسان تا کجا میتواند سقوط کند و باز هم زنده بماند.
گاهی در شعبه، قبل از شروع جلسه، روی یکی از صندلیها مینشینم و به رفتوآمد آدمها نگاه میکنم. صدای سلام دوستان میآید. صدای خندهها میآید. صدای زندگی میآید.
و ناگهان مرد دیگری را میبینم، مردی که سالها پیش بودم.
مردی که اگر آن روزها کسی میگفت روزی در کنگره ۶۰ خدمت خواهی کرد، شاید فقط میخندید، یا شاید گریه میکرد.
چون خودش هم دیگر امیدی به خودش نداشت.
همه چیز از جایی شروع شد که قرار نبود شروع شود.
داستان مصرف من از دانشگاه با سرنگ و رگ و خون آغاز شد. از همان جاهایی که آدم خیال میکند همیشه اختیار دست خودش است.
اما اعتیاد شبیه دزدهای قدیمی است، از در وارد نمیشود، از پنجره هم نمیآید.
از شکافهای کوچک زندگی وارد میشود.
آنقدر آرام که وقتی متوجه میشوی، دیگر صاحبخانه نیستی.
من هم کمکم مستأجر زندگی خودم شده بودم.
من از روزهایی میآیم که رگ، برایم شبیه نقشه بود، نقشهای که هر روز با دقت بیشتری میخواندمش… نه برای زندگی، برای خاموش شدن.
سوزن که وارد میشد، جهان برای چند ثانیه عقب میرفت. صداها کم میشدند، فکرها قطع میشدند، و من… برای لحظهای کوتاه، از خودم جدا میشدم.
اما هیچ جداییای رایگان نیست. هر بار که آن آرامش دروغین برمیگشت، چیزی در من کمتر شده بود… کمی جان، کمی امید، کمی «خود».
روزها میگذشت.
مواد عوض میشد، اما حال من بهتر نمیشد. فقط فاصلهام با خودم بیشتر میشد.
سوزن چیز عجیبی است. وقتی برای اولین بار وارد رگ میشود، فقط پوست را سوراخ نمیکند. مرزهای انسان را سوراخ میکند، حرمتها را سوراخ میکند. امید را سوراخ میکند. آن روزها دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم، یا دستکم اینطور فکر میکردم. صبحها بیدار میشدم بدون اینکه دلیلی برای بیدار شدن داشته باشم. شبها میخوابیدم بدون اینکه چیزی برای فردا انتظارم را بکشد.
زندگی ام شبیه اتاقی شده بود که پنجره نداشت، هوا نداشت، نور نداشت، و بدتر از همه… آینده نداشت.
یادم هست یک شب، خیلی دیر وقت، تنها نشسته بودم.
نه صدایی بود، نه کسی. فقط من بودم و سکوت.
به دستهایم نگاه میکردم. به رگهایی که سالها میزبان ویرانی بودند.
با خودم فکر کردم:
«واقعاً کار من تمام شده؟»
آن شب جوابش را نمیدانستم. اما امروز میدانم. آن شب، پایان من نبود. ابتدای من بود.
بعد کنگره آمد.
درست مثل باران برای زمینی که سالها ترک خورده باشد. درست مثل روشن شدن چراغی در خانهای متروک.
من وارد کنگره نشدم که زندگی کنم. من وارد کنگره شدم که فقط نمیرم. اما کنگره چیزی بیشتر از نجات به من داد. زندگی را به من برگرداند.
مهندس عزیز
شاید خیلیها شما را بنیانگذار کنگره بدانند، اما برای امثال من، شما معمار بازگشت انسانهایی هستید که سالها پیش از خودشان جا مانده بودند.
شما راهی را پیدا کردید که خیلیها حتی وجودش را انکار میکردند.
بعضی مهندس ها ساختمان میسازند، بعضیها کارخانه، بعضیها جاده.
اما شما چیزی ساختید که از همه آنها بزرگتر است.
شما امید ساختید.
برای آدمهایی که حتی خودشان هم از خودشان قطع امید کرده بودند.
برای آدمهایی مثل من.
آدمی که روزی تمام سرمایهاش یک مصرف دیگر بود.
و امروز سرمایهاش آرامش است.
و آقا جواد، راهنمای عزیزم
اگر مهندس چراغ این راه بود، شما دستی بودید که مرا زیر نور آن چراغ نگه داشت.
خیلی وقتها خودم را باور نداشتم، اما شما باورم کردید.
خیلی وقتها از خودم خسته میشدم، اما شما از من خسته نشدید.
و گاهی همین کافی است تا یک انسان نجات پیدا کند.
امروز…
امروز من اینجا ایستادهام، در جایی که روزی فقط رؤیایش هم برایم دور بود.
خدمت میکنم، یاد میگیرم، آموزش میبینم، میخندم، زندگی میکنم. و گاهی میان شلوغی شعبه، بیاختیار اثرات برجامانده سرنگ بر دستم را نگاه میکنم.
همان دستهایی که روزی ابزار نابودی بودند، و امروز ابزار خدمتاند.
همان رگهایی که روزی مسیر ورود تاریکی بودند و امروز خون زندگی در آنها جریان دارد.
اگر معجزهای در زندگی من رخ داده باشد، این نیست که مصرف مواد را کنار گذاشتم. معجزه این است که دوباره خودم را پیدا کردم. دوباره توانستم به آینه نگاه کنم و از دیدن تصویرم فرار نکنم. دوباره توانستم به آینده فکر کنم، دوباره توانستم مفید باشم. و اینها چیز کمی نیست برای کسی که روزی در انتهای تاریکی ایستاده بود.
امروز هر تازهواردی را که میبینم، انگار بخشی از گذشته خودم را میبینم.
و در دلم فقط یک جمله تکرار میشود:
«هیچکس آنقدر دور نشده که نتواند برگردد.»
من شاهد این بازگشت بودهام، با تمام وجودم.
چون روزی مردی بودم که از میان هروئین، تزریق، سرنگها، شبهای بیپایان و ناامیدی عبور کرد…
و امروز با افتخار میگوید:
من زندهام.
من آرامم.
و من در حال خدمت کردنم.
نگارش : مسافر رامین (لژیون یکم راهنما آقای جواد)
- تعداد بازدید از این مطلب :
620