سلام دوستان محمد هستم یک مسافر؛
شاید باور این که پنج ماه از ورودم به کنگره گذشته و اینک مشغول نوشتن این سطور هستم برایم مشکل است. دیرزمانی نبود که در لبه پرتگاه سقوط و تفکرِ از بین بردن خود بودم؛ میخواستم با پایان دادن به زندگیام، انتقامم را از هستی، زندگی و دنیا بگیرم.
دنیایی که معتقد بودم از بدو ورودم به آن، به من ظلم کرده و مرا در زمان و مکانی قرار داده است که توان خروج از آن را ندارم و جز هلاکت و سقوط، سرنوشتی برایم رقم نزده است! آری، همه چیز را از جانب آن قادری میدیدم که دیگر حتی به وجودش هم باور چندانی نداشتم. با خودم میگفتم اگر وجود داشت و اگر آنطور که میگویند مهربان، دانا و حکیم بود، هرگز چنین چیزی را برای من یا بسیاری مانند من نمیپسندید! چطور میتوانستم این همه تبعیض را بین خودم و پسرداییام که همسن من بود، اما در آن سر دنیا با امکانات فراوان و سرنوشتی متفاوت زندگی میکرد بپذیرم؟! انگار او جفتشش آورده بود و من جفتصفر! هر چیزی که از مادیات میخواست، از ابتدا در اختیارش بود. چطور میتوانستم خودم را گول بزنم که خداوند عادل است، همه را به یک چشم میبیند و بندگانش را مانند فرزندان خود دوست دارد؟ نه، هرگز باورکردنی نبود؛ تفاوت آنقدر زیاد بود که نمیشد با هیچ چشمپوشی و نادیده گرفتنی آن را پر کرد.
دیگر حتی مسئولیتهای خودم را هم انجام نمیدادم. چه فرقی میکرد وقتی در مسابقهای شرکت میکنی که نقطه شروع تو را کیلومترها عقبتر از حریفان دیگر گذاشتهاند؟! چه فرقی میکرد وقتی با پای لنگ باید با آهوان تیزپا رقابت کنی؟! آری، شاید هر کس دیگری هم جای من بود، از مسابقه زندگی دست میکشید. شاید گاهی مسابقه میداد، اما زود ناامید، خسته و دلزده به عمق مسیر و فاصلهای که با دیگران داشت مینگریست و ناامیدانه به کنجی مینشست، سیگاری روشن میکرد و در کشاکش دودهایش خیالبافی میکرد.
شاید هیچوقت فکرش را هم نمیکردم که مسیر همین دود سیگار و تاریکیهای زندگیام، مرا به جایی بکشاند که پلهپله به سوی عشق و امید هدایت شوم. روز اولی که به کنگره آمدم، پلههای وادیها را دیدم که رو به بالا میرفت. حس عجیبی داشتم؛ بعضی را میفهمیدم و بعضی را نه! وادی چهارم از آنهایی بود که درکش نمیکردم: «در مسائل حیاتی، مسئولیت دادن به خداوند یعنی سلب مسئولیت از خویشتن». جمله سنگینی بود؛ از آن جملههایی که یکهو توی صورتت میخورد اما نمیخواهی به این زودیها بپذیری و قبولش کنی! آیا من مسئولیت زندگیام را نپذیرفته بودم؟ آیا مسئولیت این رقابت سخت با خودم بود؟ آیا به این خاطر بود که همیشه از خداوند، خالق و هستی طلبکار بودم؟! چون به چشم چراغ جادو به او نگاه میکردم؛ چراغی که برای عدهای کار کرده بود ولی گویا برای من خراب بود! آیا مقصر خودم بودم که چنین تفکری نسبت به خالق هستی داشتم و مقام او را تا این حد تقلیل داده بودم؟ آیا همه این بدبختیهایی که در تصوراتم بود، نتیجه تفکر و نگاه خودم به زندگی و دنیا بود؟ اینها سوالهایی بود که با دیدن وادی چهارم، مانند پتک بر سرم فرود آمدند.
بعدها با گوش دادن به سخنان و آموزشهای بیشتر فهمیدم کار او برآورده کردن تمام خواستههای من نیست، بلکه الهامبخشی و نشان دادن راه درست است؛ و البته اجابت دعاهایم، به شرط آنکه در مسیر درست حرکت کنم. فهمیدم که نفس چیست، چه مراحلی را طی کرده تا به اینجا رسیده و چه راه درازی در پیش دارد. دیگر مسیر مسابقه، آن مسیر کوتاهی نبود که در آن خودم را عقبتر از دیگران ببینم؛ بلکه مسیر بینهایتی بود که دنیا و آنچه در آن است در مقایسه با آن، به اندازه چشم بر هم زدنی هم نبود. در ضمن فهمیدم داور آن مسابقه، تنها برای زودتر رسیدن و سرعت بیشتر ارزش قائل نیست.
فهمیدم توانایی، درک، فهم و هوشی که به من داده شده، همه برای این بوده است که با سختیها و مشکلات دستوپنجه نرم کنم، مسئولیت حل آنها را بپذیرم و در این مسیر آموزش ببینم. هر که را مسئله و امتحان سختتری میدهند، لزوماً برای تحقیر، سرزنش و شکنجهاش نیست؛ بلکه میتواند برای تمرین و آموزش در سطحی بالاتر و بهتر باشد. اینها را تا اینجا آموختم و از جهانی وارد جان دیگر شدم؛ از دوزخی وارد بهشت و از تاریکی وارد روشنایی شدم.
شاید پنج ماه قبل هیچکدام از این افکار راهی به قلبم نداشتند و عاقبت تاریک و مسیر انحطاط، تنها سرنوشت محتومم بود. اما امروز خدا را شکر میکنم که مرا با کنگره، تفکر، امید و مسئولیتهایم آشنا ساخت، راهها را پیش پایم گشود و نشانم داد که به راستی هیچگاه نباید از رحمتش ناامید شوم؛ چرا که او اگر بخواهد، با چشم بر هم زدنی جهانی را تغییر میدهد و «کُن فَیَکون» میکند.
اینک با امید به آیندهای روشن و با پشتیبانی همراهان و راهنمایانم، امیدوار، مسئول و سرشار از انگیزه به افق پیش رو مینگرم. دست در دست یارانم در کنگره دعا میخوانم و از او آنچه را با تمام وجود میخواهم و داناییِ آنچه را نمیدانم، طلب میکنم. میدانم که من نیز باید وظیفه خویش را به پاس این همه محبت و مهری که از طرف او به سویم سرازیر گشته، انجام دهم؛ مهری که مرا در زمره برگزیدگان خلقش قرار داده تا بدانم و عمل کنم تا به مرتبه اطمینان برسم.

نگارش: مسافر محمد (لژیون هفتم)
عکس: مسافر محمدعلی (لژیون سوم)
تهیه، ویرایش و ارسال: مسافر سینا (لژیون یکم)
- تعداد بازدید از این مطلب :
51