یازدهمین جلسه از دور سوم سری جلسات عمومی کنگره ۶۰ نمایندگی علی عصارزاده با نگهبانی مسافر علیرضا، استادی راهنمای محترم مسافر جواد و دبیری مسافر مهدی با دستور جلسه «کتاب ۶۰ درجه و تصاویر آن» روز پنجشنبه بیست و هشتم خردادماه ۱۴۰۵ رأس ساعت ۱۶:۳۰ آغاز گردید.
خلاصه سخنان استاد:
این مکتوب کتابی است که از نو نوشته میشود و باعقل و فکری جدید بسیار تا بسیار واحد، ما برای هر کتابی ارزش قائل هستیم؛ اما کتابی که بتواند جسم جان و نفس رو به موت آدمی را زنده و به حرکت در بیاورد و ظلمت را تبدیل به نور بنماید بهای دیگری دارد، راهی تازه و قدمی تازه برای انسانهای فکور و اندیشمندی که به بنبست حیات خود رسیدهاند باز خواهد شد.
سلام دوستان، من جواد هستم مسافر.
خداوند بزرگ را شاکر و سپاسگزارم به جهت اجازه بودن و توفیق خدمت. خیلی خوشحال هستم که امروز در جمع شما دوستان در شعبه عصارزاده هستم و از ایجنت محترم و گروه مرزبانی سپاسگزارم که اجازه خدمت و آموزش را به من دادید.
جلسه امروز از دو بخش تشکیل شده که بخش اول آن کتاب ۶۰ درجه و تصاویر آن و بخش دیگر هم جشن تولد راهنمای محترم آقا رحیم است که امیدوارم در کنار یکدیگر جلسه خوب و پرباری رو داشته باشیم.
خب باتوجهبه پیامی که توسط اساتید در کتاب آمده و فراگیری آموزشها ما برای هر کتابی ارزش قائل هستیم؛ اما کتابی که بتواند جسم و نفس و جان ما را زنده نگه دارد و به حرکت در بیاورد ارزشی دیگر دارد.
کتاب ۶۰ درجه از دو بخش صور آشکار که همین چند برگ کاغذ و تصاویر است و صور پنهان تشکیل شده است.
برداشت من از فرمایشات جناب مهندس در سیدیها و آموزشها، کتاب خوب، بد و خنثی داریم، برای مثال، شخصی کتاب آیات شیطانی از سلمان رشدی را مینویسد شخصی هم مثل جناب مهندس کتاب ۶۰ درجه را مینویسد. خب در بخش صور پنهان مشاهده میشود جمعیتی که در کنگره ۶۰ حضور دارند آدرس خودشان را گمکرده بودند و به بنبست حیات خود رسیدهاند که باتوجهبه آموزشهایی که در کتاب ۶۰ درجه میبینند در حال زندگی و حرکت هستند.
جایی دیگر در پیامها آمده که این آب شاید نتواند همه را سیراب کند؛ اما از غرقشدن عدهای که میخواهند به نقطه وجود هستی خویش برسند و جواب چرایی خود را بیابند کمک خواهد نمود. آنها مانند زنجیری بههمپیوستهاند. کسانی که آموزشهای این کتاب را فرامیگیرند جدا از اینکه زنده میشوند میتوانند بهعنوان قایق نجات به آنهایی که در حال غرق هستند کمک کند.
تمام شما دوستان و اعضا کنگره ۶۰ شاهد این ماجرا هستید و دیدهاید افرادی را که زمانی هیچکس روی آنها حساب باز نمیکرد حتی خودشان باتوجهبه فراگیری آموزشهای کنگره تبدیل به انسانهای موفق میشوند.
همیشه میگم اگه یک سهضلعی درست کنیم که اضلاع آن، کاتب و مکتوب و کتاب باشد حاصل آنها میشود یک مکتب و چه مکتبی بالاتر از جایی که به انسانها زندگی دوباره میبخشد و مکتبدار این جریان جناب آقای حسین دژاکام است و همه ما دانشآموخته و رهجوی این مکتب هستیم.
ابتدای کتاب هم نوشته این کتاب کاوشی است میان چندین حلقه از آفرینش برای اشخاصی که به دنبال خودشان میگردند، من شک ندارم در آینده همان جوری که قفل درمان اعتیاد بهوسیله این کتاب باز شد کلید درمان بسیاری از بیماریها میشود.
من زیاد وقت دوستان را نمیگیرم؛ چون تولد داریم و از مشارکت عزیزان استفاده میکنیم ممنون که به صحبتهای من گوش کردید.

در ادامه جلسه تولد ۵ سال رهایی (آزادمردی) راهنما محترم مسافر رحیم برگزار گردید .

اعلام سفر مسافر
سلام دوستان، رحیم هستم، مسافر.
راهنما: جواد آقا
ورزش: شنا و فوتسال
مدت رهایی: ۵ سال و ۴ ماه

آرزوی مسافر:
آرزو میکنم در تمام ابعاد هستی، خدمتگزار واقعی کنگره ۶۰ باشیم.
آرزوی همسفران
سلام دوستان، یسنا هستم همسفر رحیم.
آرزو میکنم همه این جایگاه را تجربه کنند و خودشان و اطرافیانشان به حال خوش برسند.
سلام دوستان، یاسمن هستم همسفر رحیم.
امیدوارم همه این جایگاه را تجربه کنند.
سلام دوستان، طاهره هستم همسفر رحیم.
آرزوی کنگرهای من این است که هر چه زودتر به علم راستین کنگره و اهداف جناب مهندس برسیم و هر کدام از ما ذرهای در این مسیر باشیم.
سلام دوستان، مریم هستم همسفر رحیم.
برای همه مادران آرزو میکنم که فرزندانشان هر چه زودتر به رهایی برسند.

سخنان راهنما مسافر :
سلام دوستان جواد هستم مسافر
ابتدا خداوند را شاکر و سپاسگزارم که این اجازه را به من داد تا یک بار دیگر این تجربه را در این جایگاه کسب کنم. از رحیم عزیز هم ممنونم که با بودنش باعث شد من هم بتوانم این جایگاه را تجربه کنم.
در هستی، هر انسان یک مبدأ و یک آدرس دارد. برای اینکه به آدرس واقعی خودش دست پیدا کند، باید جایگاه خودش را پیدا کند. هر انسانی در این هستی یک لوکیشن خاص دارد و تا زمانی که مبدأ و جایگاه واقعی خودش را پیدا نکند، نمیتواند رسالت واقعی خود را پیدا کند.
همه ما در ابتدای مسیر نیاز داریم خودمان را پیدا کنیم و به خداوند پناه ببریم. نیروهای بازدارنده و شیطانی هیچوقت دست از تلاش برنمیدارند و مأموریت آنها از ابتدا تا انتهای هستی، متوقف کردن رشد و فرایند دانایی انسانهاست.
وقتی وارد مسیر آموزش میشویم، کمکم خودمان را پیدا میکنیم و صاحب آدرس واقعی خود میشویم. همانطور که کوچهها، خیابانها و شهرها همه آدرس و تابلو دارند، برای پیدا کردن یک نفر باید آدرس دقیق و کدپستی او را داشته باشیم تا اگر نامه یا بستهای برایش ارسال شد، به دستش برسد.
انسانها هم در دنیای جهل، اعتیاد و تاریکی آدرس خودشان را گم میکنند. وقتی آدرس گم میشود، هر چیزی که برای انسان ارسال شود به دستش نمیرسد. یعنی حقیقت جلوی چشمش است، اما آن را نمیبیند؛ حرف حق را میشنود، اما درک نمیکند؛ چون لوکیشن واقعی خودش را ندارد. در این شرایط نه آنچه از آسمان به سمت او میآید به دستش میرسد و نه آنچه از زمین برایش فرستاده میشود.
این اتفاق برای همه ما افتاده است. سفر اولی میآید تا آدرس خودش را پیدا کند و سفر دومی در ادامه، جایگاه اصلی و واقعی خودش را پیدا میکند.
در پیام رحیم نوشته شده که همه ما مأمور هستیم. قبل از ما کسانی بودهاند و بعد از ما نیز کسانی خواهند آمد. رحیم هم یکی از کسانی بود که آدرس خودش را گم کرده بود، اما توانست آدرس واقعی و جایگاه اصلی خودش را پیدا کند.
پیدا کردن آدرس و لوکیشن واقعی کار آسانی نیست. هر کسی نمیتواند این مسیر را طی کند. هر آن چیزی که قرار بوده از هر جایی، چه از آسمان و چه از زمین، به دست ما برسد، باید در جایگاه درست خودمان قرار بگیریم تا آن را دریافت کنیم.
مسافر سفر اولی حدود ده ماه در این مسیر حرکت میکند تا آنچه توسط راهنما، خدمتگزاران و آموزشها برایش ارسال میشود به دستش برسد، آن را یاد بگیرد و به اجرا درآورد. هر کسی که این مراحل را طی کند، به نتیجه میرسد.
رحیم هم یکی از کسانی بود که این مراحل را ذرهذره طی کرد و امروز در جایگاه راهنمایی قرار گرفته است. خودش که روزی درد داشت، درمان شد؛ خودش که ناتوان بود، توانمند شد و امروز مرهم درد دردمندان دیگری شده است و خواهد شد.
زیاد صحبت نمیکنم. این جایگاه را تقدیم میکنم به همسفران محترمش، راهنمایان محترمشان، همکاران بخش همسفران، خانم معصومه، خانم نرگس و خانم اشرف.
رحیم روزی مجرد بود، حال خوبی نداشت، وارد کنگره شد، رها شد، مرزبان شد، ازدواج کرد و امروز هم خدا را شکر حال خوبی دارد.
این جایگاه را تقدیم میکنم به آقا رحیم و همسفر محترمشان .
دست بزنید.
سخنان مسافر :
سلام دوستانرحیم هستم مسافر
ابتدا خدا را شاکر و سپاسگزارم برای تجربه امروز و حضور در این لحظه. روزی که گفتند این هفته تولد را ما برگزار میکنیم، خیلی فکر میکردم که بیایم و چه بگویم.
قبل از اینکه به جلسه بیایم، یکی از دوستان به من زنگ زد و مطلبی را گفت که تا امروز به من نگفته بود. گفت: «من سفر اولی بودم و شما مرزبان سایت بودید. یک روز حال خیلی بدی داشتم؛ همسفرم ترکم کرده بود و مانده بودم چه کار کنم. تنها فکری که به ذهنم میرسید خودکشی بود. در گروهها نگاه میکردم که دیدم نوشتهاند امروز جلسه مرزبانی برگزار میشود. حرفهایی که آن روز در جلسه توسط شما و جواد آقا زده شد، باعث شد من به زندگی برگردم. واقعاً داشتم میرفتم که خودکشی کنم.»
این را در ابتدای صحبتهایم گفتم نه به این خاطر که بگویم کار خاصی انجام دادهام یا بخواهم از خودم تعریف کنم؛ بلکه میخواهم بگویم تمام تأثیری که در کنگره اتفاق میافتد حاصل مشارکتها، آموزشها و قلبهای بزرگ استادان و خدمتگزاران است؛ چه در بخش مسافران و چه در بخش همسفران.
آنقدر هم که از من تعریف میکنند، آدم خاصی نیستم.
دستور جلسه کتاب ۶۰ درجه است. اگر آن روزهایی که مصرفکننده بودم پروژکتوری وجود داشت تا تصویر مرا نشان دهد، میدیدید که چه وضعیت نابسامانی داشتم. اجازه بدهید اینگونه بگویم؛ در سیزدهسالگی یک تصادف وحشتناک کردم و تا مرز مرگ رفتم. با هوشیاری دو درصد دوباره به زندگی برگشتم؛ البته این بازگشت به زندگی، آغاز بازگشت به اعتیاد بود.
از سیزدهسالگی مصرفکننده مواد مخدر شدم و تا بیستوششسالگی ادامه پیدا کرد. در این میان پدرم را از دست دادم و وارد دنیای بسیار تاریکی شدم. هر روشی را امتحان میکردم تا اعتیادم را کنار بگذارم؛ هر دانشی، هر روش درمانی و هر راهکاری که وجود داشت، اما همیشه با شکست مواجه میشدم و مصرف مواد روی مصرف مواد انباشته میشد.
یک روز به خودم آمدم و دیدم از همه جا در حال طرد شدن هستم. در سیستم متادون بودم و در کنار آن چند گرم شیره و انواع داروها مصرف میکردم. فقط میتوانستم بلند شوم و دوباره ساعتها بخوابم. وقتی از خواب بیدار میشدم، تمام بدنم، کلیههایم و استخوانهایم درد میکرد.
به جایی رسیده بودم که به هر کسی زنگ میزدم و میگفتم بیا من را از این وضعیت نجات بده. حتی در بیمارستان امام رضا بستری شدم. در همان روزها یکی از بچههای کنگره به من پیام داد و بالاخره وارد کنگره شدم.
وقتی وارد کنگره شدم، اولین چیزی که دیدم تصاویر کتاب ۶۰ درجه بود. همان لحظه با خودم گفتم اینجا همان جایی است که من باید خوب شوم. البته باورش برایم سخت بود؛ با تمام اتفاقاتی که در زندگیام افتاده بود، با تمام زخمهایی که خورده بودم و با تمام مشکلاتی که داشتم.
روز اولی که وارد کنگره شدم، اصلاً نمیدانستم اینجا چه جایی است. فقط میدانستم به جایی آمدهام که قرار است کاری برای من انجام دهد. حتی موقع انتخاب راهنما هم گفتم من واقعاً کسی را نمیشناسم که انتخاب کنم؛ انتخاب را به خدا سپردم و گفتم هر طور صلاح میدانی، راهنمای من را انتخاب کن.
وقتی جواد آقا را انتخاب کردم و در لژیون ایشان نشستم، اولین کاری که برای من انجام داد این بود که به من اعتماد کرد و مسئولیت دبیری را به من سپرد. شاید این اتفاق برای دیگران کوچک باشد، اما برای من بسیار بزرگ بود. هر مسئولیتی که جواد آقا به من میسپرد، بخشی از احساس حقارت و بیارزشی من را از بین میبرد.
با تمام سختیهایی که از سمت دوستان، خانواده و محیط کار تحمل کرده بودم، قلب بزرگ راهنمایم به من گرمای خاصی داد و باعث شد دوباره خودم را باور کنم.
با تمام این فرازونشیبها سفر اولم را به پایان رساندم و وارد سفر دوم شدم. در سفر دوم متوجه یک موضوع بسیار مهم شدم و آن «حضور» بود. وقتی انسان یک متاع ارزشمند را به دست میآورد، باید برای حفظ آن بها بپردازد.
من چیزی نداشتم که در قبال رهایی و پس گرفتن زندگیام به کنگره تقدیم کنم، جز وقت خودم. به همین دلیل در خدمت حضور پیدا کردم و خدمت کردن را انتخاب کردم.
اگر چهره گذشته مرا با امروز مقایسه کنید، تفاوتش از زمین تا آسمان است. شاید اگر آن روزها به من میگفتند روزی چنین شرایطی خواهی داشت، باور نمیکردم.
از مهندس عزیز بسیار ممنونم که این بستر را فراهم کردند. از راهنمای عزیزم که نهتنها راهنمای من، بلکه پدری دلسوز برای من بود، سپاسگزارم.
از همسفران عزیز نیز تشکر میکنم. هر زمان که جواد آقا مرا مورد آموزش قرار میداد یا سختگیری میکرد، همسفران با صحبتهایشان کمک میکردند تا بتوانم موضوع را بهتر درک کنم.
جایی نوشته بودم: «شما به بودن من معنا دادید.» من از آن افرادی بودم که در سفر اول و حتی سفر دوم بارها ناامید شدم؛ اما هیچگاه دست از خدمت برنداشتم و همین برای من یک اتفاق بزرگ بود.
در کنگره درمان شدم؛ مواد مخدرم درمان شد، سیگارم درمان شد، ناس من درمان شد، چهرهام را پس گرفتم، قامتم راست شد و زندگیام تغییر کرد.
همه اینها را میگویم تا سفر اولیها بدانند پیام کنگره واقعی است و اگر در مسیر بمانند، نتیجه خواهند گرفت.
بزرگترین اتفاق زندگی من این بود که ابتدا عاشق شدم و بعد ازدواج کردم و این از زیباترین اتفاقاتی بود که برای من رخ داد.
اگر بخواهم صحبت کنم، حرف بسیار زیاد است و اگر بخواهم تشکر کنم، باز هم بسیار زیاد. اما سخنم را کوتاه میکنم و فقط از جواد آقا، استاد عزیزم، تشکر میکنم که در همه حال برای من وقت گذاشتند.
امروز سرم را بالا میگیرم، چون در کنار راهنمایی قرار گرفتم که توانستم راه و روش درست زندگی را از او بیاموزم.
و از این بابت خیلی خوشحالم.
از آقای محمود بافنده و آقای حمید سیستانی، راهنمایان عزیزم، صمیمانه تشکر میکنم. همچنین از هادی آقای مرادی تشکر ویژه دارم که به من اعتماد کرد، به من مسئولیت داد و با تمام اشتباهاتی که داشتم، بزرگوارانه به من آموزش داد. واقعاً ایشان را خیلی دوست دارم.
از مادر عزیزم تشکر میکنم، از مادر همسرم، از پدر همسرم و از همسر عزیزم که با وجود اینکه حدود یک سال است که با هم عقد کردهایم، مدام میبیند که من در حال خدمت کردن هستم و هیچوقت گلهای نمیکند. در حالی که واقعاً حق دارد خیلی چیزها از من بخواهد، اما همیشه مرا حمایت کرده است. از او واقعاً ممنونم.
از خواهرهای عزیزم تشکر میکنم که در تمام این سالها کنار من ماندند و حمایتم کردند. همچنین از یسنا که همیشه لنگر زندگی من بوده است و از آنی عزیز، دختر خواهرم که بعد از رهایی من به دنیا آمد، قدردانی میکنم.
میخواهم این را بگویم که خانوادهای که امروز میبینید، یکی از کوچکترین بخشهای خانوادهای است که من در کنگره پس گرفتهام و این باارزشترین اتفاقی است که در زندگی من رخ داده است.
ترکیب کنگره، ترکیب برنده است. در هر بخشی که نگاه کنید، میبینید که اتفاقهای بزرگی رقم میخورد؛ راهنما و رهجو در کنار هم رشد میکنند و نتایج ارزشمندی به دست میآورند.
در پایان از دوست عزیزم علیرضا، علیرضای گل، سپاسگزارم که همیشه به من میگفت: «میشود.» همین جمله ساده در خیلی از روزهای سخت به من امید میداد.
از تمام عزیزانی که از راههای دور تشریف آوردند، بسیار سپاسگزارم. از دوستان تربت و همه عزیزانی که محبت کردند و در این جشن حضور پیدا کردند، تشکر میکنم.

سخنان همسفر یسنا
سلام دوستان یسنا هستم همسفر رحیم .
خدا را شکر میکنم که امروز در این جایگاه قرار دارم. امیدوارم شما نیز این جایگاه را تجربه کنید.
میخواهم پیامی را برایتان بخوانم:
«شکوه انجام، عظمت را در انسان بیدار مینماید و آن کسی که میخواهد پرواز کند، با پاهایی چون رقصندگان قادر به جلو میرود.»
امید است تصویر زیبایی که از انسان ارائه میشود، این باشد . که مقام انسانی خود را در جایی جا گذاشته است و از آن آگاه نیست و باید آن مکان را پیدا کند.
از اینکه با سکوت زیبا و ارزشمند خود به سخنان من گوش دادید، سپاسگزارم.
سخنان راهنما همسفر
سلام دوستان، معصومه هستم، یک همسفر.
ابتدا خداوند را شاکر و سپاسگزارم که در این جایگاه قرار گرفتهام. پنج سال رهایی آقای رحیم را به خودشان و خانواده محترمشان تبریک عرض میکنم. همچنین این جشن را به تمامی اعضای محترم شعبه تبریک میگویم و خدمت راهنمای محترم مسافر و راهنمایان عزیز همسفر نیز شادباش عرض میکنم.
وقتی آقای رحیم صحبت میکردند، من یاد روزهایی افتادم که برای رهایی در این مسیر قدم گذاشتیم. چهره آن روزهای آقای رحیم را به یاد آوردم؛ روزهایی که بسیار خسته بودند و شرایط سختی را پشت سر میگذاشتند.
چیزی که کنگره به همه ما هدیه میدهد این است که ما را بزرگ میکند؛ صفتهای ناپسند را از ما میگیرد و صفات نیکو را جایگزین آنها میکند. این بزرگ شدن و بزرگ ماندن را برای همه اعضای خانواده ایشان آرزو میکنم.
به خانم طاهره عزیز، خانم مریم عزیز، خانم یاسمین عزیز و تمامی اعضای خانواده این موفقیت را تبریک میگویم. همچنین تبریک ویژهای به مادر محترم آقای رحیم عرض میکنم.
انشاءالله فرزندان عزیزشان همیشه چراغ دلشان باشند و در کنار یکدیگر با آرامش، محبت و حال خوش زندگی کنند.
متشکرم.
سخنان همسفر طاهره
سلام دوستان، طاهره هستم، همسفر رحیم.
خدا را هزاران مرتبه شکر میکنم بابت این جایگاه، بابت این احسان و بابت اینکه امروز میتوانم این لحظات را درک کنم.
من همسفری بودم پر از خشم؛ خشم از خودم و خشم از مسافرم. با خودم میگفتم حالا که پدرم فوت کرده است، چرا در زمانی که باید پشت یکدیگر باشیم و مانند دانههای یک تسبیح به هم کمک کنیم، مسافر من این شرایط را دارد؟
وقتی تسبیح را کنار همسر عزیزم میبینم، یاد روزهایی میافتم که مسافرم در بیمارستان بود. یادم میآید یک لباس سفید و یک کتوشلوار مشکی را به درِ کمدش آویزان کرده بودم و هنوز داغ آن روزها تازه بود. بعد از سیزده سال، مادرم تازه متوجه موضوع شده بود. دیگر کم آورده بودم و مجبور شدم حقیقت را به مادرم بگویم.
به مادرم میگفتم که من هیچوقت نمیتوانم لباس دامادی را ببینم. خدا نکند یکی از همسنوسالهای او داماد میشد؛ نمیدانید چه غوغایی در درون من برپا میشد. حتی در مراسم عروسی دیگران هم خوش نمیگذشت. هر بار که تصویر داماد و عروس را میدیدم، پر از خشم، نفرت و کینه میشدم؛ چون فکر میکردم هیچوقت نمیتوانم چنین صحنهای را در زندگی خودم تجربه کنم.
اما امروز همه آن تصاویر، معنای بسیار زیبایی برای من دارند و تصویر قشنگی را به ما نشان میدهند.
هرچه از صبح تصاویر کنگره ۶۰ را مرور میکردم، یاد جملهای افتادم که همیشه به مسافرم میگویند؛ اینکه ما یک کلاغ را به آقای مهندس و جلالآباد تحویل دادیم و یک عقاب تحویل گرفتیم. تصاویر کاملاً گویا هستند و نیازی به توضیح ندارند. در کنگره، بدون عمل جراحی، انسانها آرامآرام تغییر میکنند.
فکر میکنم تصویر شماره یازده، امروز تصویر خانواده ماست؛ درختچههای کوچکی که از نور راهنمایان خود برای رشد کردن استفاده میکنند. آن نور، نوری بود که بهموقع وارد زندگی ما شد.
من، طاهره، زمانی شهری درونی داشتم که طوفانی عظیم از آن عبور کرده بود؛ طوفانی که در و دیوار و همه چیز را از جا کنده بود. اما به جای اینکه بگویم من هم در این خرابی سهمی دارم، مدام میگفتم چون پدرم فوت کرده و برادرم با اعتیادش زندگی ما را تحت تأثیر قرار داده است، همه مشکلات از دیگران است.
اولین چیزی که بعد از ورود به کنگره به پیشنهاد خانم معصومه مطالعه کردم، کتاب ۶۰ درجه بود. ایشان گفتند برای آزمون آن را بخوانم. هفته آزمون، دفتر را باز کردم و بخش پیشگفتار را خواندم. هنوز هم یادم نمیرود که با جملهجمله سخنان استاد امین گریه کردم. با آن مطالب هم ذاتپنداری کردم و با خودم گفتم تنها کسی که مرا میفهمد همین است؛ نه آن همه دکتر، نه آن همه پرستار و نه آن همه مشاور.
بعد از سی سال، فهمیدم راهی که رفته بودم سراسر اشتباه بوده است. کتاب را دو یا سه بار خواندم تا اینکه به جملهای از خانم آنی رسیدم. خداوند ایشان را حفظ کند. جملهای که میگفت: «راهی را که پدرت آغاز کرده است، اگر میتوانی در کنارش باش.»
من از این جمله برداشت کردم که همسفر باید در کنار مسافر خود باشد. خانم معصومه به من کمک کردند که دوربین را از روی مسافرم بردارم و به سمت خودم بگیرم. ناامیدیهایم را دیدم، حسرتهایم را دیدم، کینههایم را دیدم، بغضهایم را دیدم و متوجه شدم که چه مثلث شخصیتی بزرگی برای خودم ساختهام.
تمام آن مدت، به جای کمک کردن به مسافرم، برای خودم زرهی از رنج و اندوه ساخته بودم؛ زرهی که هر روز بیشتر به خودم آسیب میزد.
رفتهرفته در مسیر آموزش حرکت کردم. مسافرم آرامآرام از آن تاریکی مطلق خارج شد و نور را پیدا کرد. ما سه راهنمای عزیز داشتیم و در ادامه، چهارمین راهنما نیز به خانواده ما اضافه شد. هر کدام از آنها چراغی بودند که مسیر زندگی ما را روشن کردند.
به قول یکی از اساتید، سخنان ما نباید شمشیری باشد که قلب طرف مقابل را بشکافد. هر کدام از ما مانند قطعهای متفاوت از یک پازل هستیم؛ با تفکر، احساس و عمل متفاوت. اما در کنار هم توانستیم به درک زندگی برسیم.
امروز هر کدام از ما در مسیر حرکت خود قرار داریم. لازم نیست همه داناییها را داشته باشیم. گاهی مسافرم به من کمک میکند و گاهی من از او مشورت میگیرم. ما بال پرواز یکدیگر شدهایم؛ با تمام تفاوتها و با تمام اختلافنظرها.
امروز در پنجمین سال رهایی، قامت ما راست شده است. در پیام سردار نیز آمده است که: «قامتی راست میشود و تو مینگری.» اکنون وقتی به زندگی خود نگاه میکنیم، میبینیم که قامت ما راست شده است.
البته هنوز راه زیادی در پیش داریم. هنوز در ابتدای مسیر هستیم. نهال ما تازه رشد خود را آغاز کرده و هنوز تا شکوفایی کامل فاصله دارد.
آرزو میکنم همه عزیزانی که در سفر اول هستند، فقط به مسیر ایمان داشته باشند. من ایمان را از خانم معصومه آموختم. ایشان ایمان را به زندگی من بازگرداندند. قبل از آن فقط نام خدا را بر زبان میآوردم، اما توکل و ایمان واقعی را از ایشان یاد گرفتم.
ایشان به من آموختند که عشق واقعی زمانی شکل میگیرد که ابتدا آن را در قلب خود احساس کنیم، درکش کنیم و سپس به تفکر برسیم. گریه از من بود، اما برداشته شدن موانع محبت، لطف خداوند بود.
تا دنیا دنیاست، نمیتوانم از خانم معصومه، آقای سجادی و خانم نرگس تشکر کنم. امیدوارم خداوند همیشه نگهدارشان باشد و سایهشان بالای سر ما مستدام بماند.
آنها چراغهایی هستند که مسیر زندگی ما را روشن میکنند و دل ما همیشه به حضورشان گرم است. آنها طعم خانواده را به ما چشاندهاند و امروز نیز خانم فاطمه به عنوان راهنمایی جدید در کنار ما قرار گرفتهاند.
ما در این مسیر، بسیاری از حقایق زندگی را لمس کردهایم. راهنمایان واقعاً چراغ راه هستند و هر جا که اشتباه حرکت کردهایم، مسیر درست را به ما نشان دادهاند.
کمکمان کردند. ببخشید اگر زیاد تشکر میکنم، اما واقعاً سپاسگزارم و ممنونم که با سکوت خود به صحبتهای من گوش میدهید.
سخنان راهنما همسفر :
«بر فراز قلههایی بلند آشیان ساختن سخت و پرواز بر بالاترین نقطهها از سطح زمین بسیار دشوار؛ این شما هستید که با توان خود ادامه میدهید و این را بدانید که این شما هستید که با تمام وجود راه را ادامه میدهید و پرواز در این دشواریها را پذیرفتهاید و باز هم به حرکت خود ادامه میدهید.»
سلام دوستان نرگس هستم همسفر .
بسیار خوشحالم که امروز در این مکان حضور دارم و بار دیگر شاهد رهایی عزیزانی هستم که به این جایگاه رسیدهاند؛ افرادی که سفر کردند و به حال خوش دست یافتند.
از آنجایی که دستور جلسه نیز کتاب ۶۰ درجه است، میتوانم بگویم این عزیزان از زمانی که همچون نهالی کوچک سر از خاک بیرون آوردند، رشد کردند و به درختانی تنومند تبدیل شدند. اکنون زمانی فرا رسیده است که محصول این درختان برداشت شود و همه انسانها از ثمره آن بهرهمند شوند.
اگر بخواهم در مورد مریم عزیز صحبت کنم و از ویژگیهای ایشان بگویم، باید عرض کنم که مریم از روزی که وارد کنگره شد و در جایگاههای خدمتی قرار گرفت، با جدیت و تعهد کامل مسیر خود را ادامه داد. آموزشها را بهخوبی فرا گرفت و با وجود مشکلات و شرایطی که در زندگی داشت، هرگز از مسیر آموزش فاصله نگرفت.
ایشان حتی اشاره کردند که خداوند در کنگره، برادر کوچکترشان را نیز به آنها هدیه داده است. با وجود تمام مسائل و چالشهایی که داشتند، همچنان به آموزشهای خود ادامه دادند و امروز نیز حدود بیست ماه است که در جایگاه مرزبانی خدمت میکنند. با وجود شرایطی که پیش آمد و مدت خدمتشان طولانیتر شد، همچنان با عشق و مسئولیت به خدمت ادامه دادند.
امیدوارم این خانواده کنگرهای در کنگره ماندگار باشند، خدمت کنند و از برکات این مسیر بهرهمند شوند.
بار دیگر این رهایی را به مریم عزیز، به جواد آقای سجادی، راهنمای محترم مسافر آقا رحیم، به همسفران عزیز ایشان، بهویژه خانم طاهره، مادر گرامیشان، همسفر خوبشان، همسر محترمشان و همه عزیزانی که در این مسیر همراهی کردند، تبریک عرض میکنم.
همه این عزیزان در کنار یکدیگر تلاش کردند تا یک انسان به احیا برسد و به شهر رهایی قدم بگذارد.
به قول آقای مهندس، رها شدن یک انسان یعنی رهایی همه انسانهای دنیا.
این موفقیت را صمیمانه به همه عزیزان تبریک میگویم و امیدوارم در ادامه نیز خدمتگزاران خوبی برای کنگره ۶۰ باشند و به آنچه شایسته دریافت آن از این مکان هستند، دست پیدا کنند.
مرسی از اینکه به صحبتهای من گوش دادید.
سخنان همسفر مریم
«انسانهای بربادرفته و زیر خاکستر مدفون شده، دوباره زنده شدند و گنج وجودی خود را به صاحبان اصلی آن بازگرداندند.»
سلام دوستان، مریم هستم، همسفر رحیم.
اول از همه از آقای مهندس و خانواده محترمشان تشکر میکنم. همچنین از آقای سجادی عزیز بسیار سپاسگزارم. من همیشه در تمام جشنها و تولدها گفتهام که ایشان برای ما همچون یک پدر بودند و در تمام مسیر، محکم و استوار پشت مسافرم ایستادند.
از خانم معصومه عزیز، از خواهر عزیزم و از همه عزیزانی که در این مدت کنارم بودند و به من کمک کردند تا از ناامیدی به امیدواری برسم و بتوانم به خودم نگاه کنم، صمیمانه تشکر میکنم.
از دخترهای قشنگم نیز بسیار ممنونم. از یسنا عزیزم سپاسگزارم. زمانی که مرزبان شدم، او را کمتر در کنار خود داشتم تا بتوانم خدمت کنم و مسئولیتهایم را انجام دهم. از مادرم نیز بسیار ممنونم که در این مسیر به من کمک کردند.
از یاسی عزیزم نیز تشکر میکنم که با عشق در کنار ما بود و همراهی کرد. همچنین از تمامی همسفران و عزیزانی که در این مسیر کنار ما بودند، قدردانی میکنم.
در مورد کتاب ۶۰ درجه باید بگویم که هر تصویر برای ما یک پیام دارد. من شخصاً از هر تصویر و از هر مطلبی که در این کتاب وجود دارد، پیامی دریافت کردم و آموزش گرفتم.
مسافرم شش سال سفر کرد و در این مسیر، افراد زیادی ما را به خانههایشان دعوت کردند و محبتهای فراوانی به ما داشتند. امروز هم معتقدم اگر یک مسافر به خاطر خودش وارد این مسیر شود، قطعاً میتواند راهحل مشکلات و کلیدهای زندگی خود را در کنگره پیدا کند.
از مسافرم بسیار سپاسگزارم. امروز او برای من مانند یک پدر است و همیشه در کنارم حضور دارد.
میخواهم به همسفران سفر اول بگویم که در کنار مسافر خود بمانید و او را همراهی کنید تا سفر اولش را بهخوبی به پایان برساند. مطمئناً در سفر دوم، آنها نیز همراه و پشتیبان شما خواهند بود.
در پایان از همه عزیزان که در این جشن حضور دارند و به صحبتهای من گوش دادند، صمیمانه تشکر میکنم.
ممنونم.
سخنان راهنما همسفر:
سلام دوستان، فاطمه هستم، همسفر حسین.
خداوند را شاکر و سپاسگزارم بابت حضور، حس و درک این جایگاه. بسیار خوشحالم که امروز در جمع شما عزیزان حضور دارم.
این رهایی را به آزادمرد عزیز، آقا رحیم، به راهنمای محترمشان آقای سجادی، به تمامی همسفران عزیز، راهنمایان همسفر و خانواده محترمشان تبریک عرض میکنم. امیدوارم در این مسیر همچنان مستدام باشند و همانگونه که تاکنون خدمتگزار بودهاند، در ادامه نیز با عشق و تعهد به خدمت ادامه دهند.
همچنین تبریک ویژهای به یاسمن عزیزم عرض میکنم. همیشه به ایشان میگویم که شما یک قدم از ما جلوتر بودید؛ زیرا همانطور که آقای مهندس در بسیاری از صحبتهایشان میفرمایند، بیشتر مشکلاتی که ما برای خود به وجود میآوریم، ناشی از نادانی و ناآگاهی است.
خدا را شکر که یاسمن عزیز، به واسطه این ازدواج کنگرهای، از آگاهیهای ارزشمندی برخوردار شدهاند و سطح دانایی ایشان بسیار بالاست. به همین دلیل میتوانند زندگی شادتر و آرامتری را تجربه کنند و بسیاری از مشکلاتی که بر اثر ناآگاهی و تأثیرپذیری از شرایط و جوّ محیط به وجود میآید، برای این عزیزان پیش نیاید.
امیدوارم خدمتهایی که انجام میدهند، مسیر زندگیشان را هموارتر، روشنتر و زیباتر کند و شادترین روزها را در کنار یکدیگر تجربه کنند.
امروز این عزیزان واقعاً به همان عقابی تبدیل شدهاند که در کتاب ۶۰ درجه به آن اشاره شده است؛ یعنی تواناییهای خود را پیدا کردهاند، از جهل و نادانی فاصله گرفتهاند و اکنون زمان آن رسیده است که از آگاهیها و آموزشهایی که در کنگره فرا گرفتهاند، در زندگی خود بهصورت کاربردی استفاده کنند و از مواهب زندگی بهرهمند شوند.
از اینکه به صحبتهای من گوش دادید، صمیمانه سپاسگزارم.
سخنان همسفر یاسمن
سلام دوستان، یاسمن هستم، همسفر رحیم.
اول از همه خدا را شاکر و سپاسگزارم بابت این جشن، این تولد و این آزادمردی.
فکر میکنم اینکه این تولد با دستور جلسه «کتاب ۶۰ درجه» همزمان شده است، بیارتباط با شخصیت آقا رحیم نیست. آقا رحیم همیشه اهل تفکر بودهاند. همانطور که آقای جواد فرمودند، کتاب ۶۰ درجه کتاب انسانهای متفکر است و من فکر میکنم آقا رحیم از آن دسته افرادی هستند که روی هر حرکت و تصمیم خود فکر میکنند و واقعاً انسانی متفکر هستند.
در این پنج سالی که از رهایی ایشان میگذرد، خدمات بسیار زیادی انجام دادهاند؛ اما خدمتی که من شخصاً از نزدیک شاهد آن بودهام، خدمت راهنمایی ایشان است. واقعاً میبینم که چقدر برای هر تماس تلفنی، هر راهنمایی و هر آموزش وقت میگذارند و از جان و دل مایه میگذارند. با عشق، دلسوزی و مسئولیتپذیری این خدمت را انجام میدهند و این موضوع واقعاً باعث افتخار است.
آزادمردی ایشان را صمیمانه تبریک میگویم.
در بنر جشن نیز جمله «شعله روشن» نوشته شده بود و به نظر من این تعبیر کاملاً درست است. یک مسافر سفر اولی از دل تاریکیها وارد کنگره میشود. ابتدا باید تاریکیهای درون خود را کنار بزند و سپس به جایگاهی برسد که شعله وجودش آنقدر روشن شود که بتواند به دیگران نیز نور و کمک برساند.
به نظر من آقا رحیم و همه کسانی که به جایگاه آزادمردی رسیدهاند، نمونههای ارزشمند همین موضوع هستند.
همچنین این موفقیت را به راهنمای محترم ایشان تبریک میگویم؛ زیرا اگر حضور و هدایت راهنما نبود، قطعاً رسیدن به چنین جایگاهی امکانپذیر نمیشد. ایشان در طول این سالها تغییرات بزرگی را در زندگی بسیاری از افراد ایجاد کردهاند.
این رهایی را به خانواده محترم، همسفران عزیز، راهنمایان گرامی و تمامی کسانی که در این مسیر همراه آقا رحیم بودهاند نیز تبریک عرض میکنم.
همچنین از ایشان به خاطر سالها خدمت صادقانه، پرانرژی و پرتلاش در نمایندگی شفا قدردانی میکنم.
در پایان، این موفقیت را به خودم نیز تبریک میگویم و از راهنما خودم نیز تشکر میکنم که همیشه در کنار من بودهاند و در مسیر زندگی و آموزش به من کمک کردهاند.
مرسی از اینکه به صحبتهای من گوش دادید.

در انتها هدایای آقای مهندس توسط نگهبان اهدا شد.

تصویربردار: مسافر امین لژیون هفتم
تایپ: مسافر عطا لژیون چهارم مسافر مصطفی
ارسال خبر: مسافر محسن لژیون دوم مسافر مصطفی
مرزبان خبری: مسافر مرتضی
نمایندگی علی عصارزاده
- تعداد بازدید از این مطلب :
176