سلام دوستان نگار هستم یک همسفر:
من برای اولین بار توسط مسافرم که با هفته همسفر مصادف بود، وارد کنگره۶۰ شدم. آقایان با لباس سفید، خانمها با لباس و شال سفید میدرخشیدند؛ عدهای نیز شالهای رنگی دور گردنشان داشتند.
پس از پایان جشن به یکی از شالدارهای سبز مراجعه کردم و سوالهایی پرسیدم، مسافر من ۱ ماه بود که به کنگره میآمد و من نمیدانستم؛ حتی از مصرف مسافرم نیز اطلاعی نداشتم، آنجا بود که توسط راهنمایش متوجه شدم و از آن جایی که جهانبینی نداشتم، حالم بسیار بد شد و شروع به داد و بیداد کردن و ناسزا گفتن به مسافرم کردم، در این حین راهنمای مسافرم به من گفت: مسافرتان خوب میشود، شما نیز نیاز به آموزش دارید، من بسیار ناراحت شدم و از کنگره رفتم؛ ۴۰ روز در خانه درگیری و ناراحتی داشتیم تا بالاخره به اصرار مسافرم بار دیگر به کنگره آمدم.
روزهای اول ماسک میزدم تا کسی من را نشناسد، راهنمای تازهواردین با من ۳ جلسه صحبت کرد، کمی آرام گرفتم؛ سپس با حسی که نسبت به راهنما همسفر لیلا داشتم، لژیون ایشان را انتخاب کردم.
زمانیکه وارد لژیون شدم، متوجه شدم حال من از مسافرم خرابتر است، چند جلسه اول مدام گریه میکردم؛ اما هنگامیکه صحبتها و مشکلات همسفرهای دیگر را شنیدم، متوجه شدم که چقدر در زندگیام ناشکری میکردم.
من شروع به نوشتن سیدیها کردم، آموختم که باید تغییرات را از خود شروع کنم و به دنبال عیبهای خود باشم. با آموزشهای کنگره یاد گرفتم که باید دیدگاه و تفکراتم تغییر کند و نسبت به دیگران مثبت فکر کنم تا عیب دیگران را کمتر ببینم. من منیت داشتم، خودخواه، زودرنج، بیصبر و معرکهگیر بودم؛ خدا را شکر میکنم که در کنگره حضور دارم تا ذرهذره تغییر کنم.
از خداوند سپاسگزارم که راه کنگره را به من و مسافرم نشان داد؛ از مهندس دژاکام و خانوادهی محترمشان، از راهنمای خوبم همسفر لیلا و همه کسانی که به نحوی در کنگره خدمت میکنند تا یک نفر مانند مسافر من به درمان برسد متشکرم.
نویسنده: همسفر نگار رهجوی راهنما همسفر لیلا (لژیون چهارم)
رابط خبری: همسفر ندا رهجوی راهنما همسفر لیلا (لژیون چهارم)
ویرایش و ارسال: همسفر معصومه رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون هشتم) دبیر دوم سایت
همسفران نمایندگی دهخدا قزوین
- تعداد بازدید از این مطلب :
97