جلسه یازدهم از دوره چهارم جلسات لژیون سردار همسفران کنگره۶۰ نمایندگی صادق قم به استادی راهنما تازهواردین همسفر مروارید، نگهبانی راهنما همسفر فاطمه، دبیری همسفر معصومه با دستور جلسه «کتاب عبور از منطقه۶۰ درجه زیر صفر و تصاویر آن» روز یکشنبه ۲۴ خرداد ماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۵:۴۵ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:
خدا را هزاران بار شکر میکنم از همسفر فاطمه نگهبان جلسه تشکر میکنم و سپاسگزار ایجنت همسفر لیلا، مرزبانان همسفر نازنین و همسفر ندا هستم که اجازه خدمت در این جایگاه را به من دادند. از وقتی همسفر فاطمه به من اطلاع دادند برای استادی، یه صفایی به دل من داده شد. همه رهجویان میدانند من لژیون سردار را بینهایت دوست دارم و همیشه آرزو میکنم که استاد جلسه سردار شوم. امروز از صبح من روی زمین نبودم فکر کنم فقط در آسمان بودم. من امروز میخواستم زود بیایم ولی دیدم مرزبانان، ایجنت همه از من زودتر آمدهاند، تشکر میکنم که واقعا مکان امن را برای ما مهیا کردهاند
همه ما کتاب را مطالعه کردهایم؛ ولی در صحبت روز چهارشنبه، آقای مهندس میفرمایند هر کسی چه برداشتی دارد، نمیخواهم مثلا توضیح دهید به من که کتاب، سیدی چه میگوید فقط اتفاقی که برای شما در زمان رخ داده و چه استفادههای بردهاید را بیان نمایید. من میخواهم در مورد اسم کتاب، عبور از منطقه ۶۰درجه زیر صفر صحبت کنم؛ اصلا کتاب ۶۰درجه برای چه کسانی خوب است؟ آقای مهندس در کتاب توضیح دادند که برای همه انسانها به کار میرود، مخصوصاً برای کسانی که درگیر اعتیاد هستند؛ مخصوصاً برای خانوادهها، پزشکان، محققین و قضات برای همه به زبان ساده نوشته شده است.
۶۰درجه زیر صفر به چه معنا است؟ یعنی من همسفر، مسافر در آن دمای ۶۰درجه زیر صفر یخ زده بودیم؛ به نوعی که اصلا قدرت صحبت کردن، نوشتن نداشتیم؛ واقعاً جسم ما یخ زده بود احساسات و محبت نداشتیم. روزهای اولی که من وارد شدم تا سه، چهار ماه فقط دو خط مینوشتم اصلا نوشتن برای من معنی نداشت چرا؟ به خاطر این که، کالبد وجودیم و احساساتم یخ زده بود و هیچ حسی، محبتی درک نمیکردم نه احساسی به زندگی، فرزندانم و حتی خودم نداشتم و همینطور مسافرم.
وقتی کتاب را خواندیم برای من خیلی قشنگ بود؛ دوست داشتم کتاب را بخوانم ولی آنقدر سواد نداشتم فقط دوست داشتم یه مطلبی را بخوانم که سرگرم شوم و حالم را خوب کند؛ البته وقتی وارد کنگره شدم به من گفتند که باید کتاب بخوانی و برای من خیلی جالب نبود مثلا نمیتوانستم بپذیرم کتاب خواندن را میگفتم درد من چیز دیگریست، به من و مسافرم گفتند که حتما باید کتاب را بخوانید. من شروع کردم برای مسافرم کتاب را خواندن اصلا خودم دوست نداشتم؛ به خود میگفتم چه چیزی را میتوانم متوجه شوم، وقتش را ندارم حوصلهاش را ندارم؛ ولی وقتی شروع کردم به خواندن مسافرم گریه میکرد و بعد از آن خودم گریه میکردم.
در کتاب آقای مهندس نوشتاند که مواد مصرفی خود را به قطعات کوچک تقسیم کنید، به مسافرم میگفتم؛ در صورتی که هیچ چیز متوجه نمیشد برایش توضیح میدادم که آقای مهندس چگونه درمان شدند ذره ذره کم کردهاند و تو هم میتوانی به درمان برسی، به زبان ترکی برایش کتاب را توضیح میدادم چون فارسی را درست متوجه نمیشد. وقتی کتاب را میخواندم احساس آرامش میگرفتم و درک میکردم و برای من این کتاب، اول مسافرم را به درمان رساند و بعد خودم را به حال خوش؛ البته با مرور زمان با خواندن وجوده یخ زدام را آب کرد.
راهنما همسفر آرزو میگفتند جهانبینی را بنویسید. یک مثلث کشیدم؛ جسم، روان و جهانبینی را نوشتم و دیگر حوصله نداشتم بیشتر از آن را بنویسم، سه خط خیلی بود برای من ولی الان چه اتفاقی افتاده که چهل صفحه مینویسم در عرض سه، چهار ساعت بدون اینکه خسته شوم؛ من که همان انسان هستم چرا این اتفاق افتاد؟ چون خواندن کتاب تاثیر زیادی داشت. وقتی من عکسهای کتاب را نگاه میکنم حسم عوض میشود قبلا به تصویر درخت پوسیده نگاه میکردم برایم معنی نداشت؛ ولی وقتی میخواندم که استادان آقای مهندس چه کمکهایی کردند امیدوارتر میشدم و انگار نیرویی در درونم اجازه میداد درک کنم.
در مورد لژیون سردار، افرادی که از مال بخشیدن مسیر را برای ما باز و علامت گذاری شده کردند، اگر میخواهید به درمان برسید، شما هم باید قدم بردارید. در کتاب، تصویر جاده را به ما نشان میدهد که مسیر حرکت ما در سفر است که نباید تند حرکت کنیم و به ما با زبان ساده توضیح میدهد که نباید به مسافرانمان فشار بیاوریم و باید آهسته حرکت کنیم. واقعا اگر آن زمان آقای مهندس کتاب را نمینوشت فقط خودشان به درمان میرسیدند چه میشد؟ ولی انسان خیلی خوبی هستند که از طرف خداوند به ایشان کمک شده که این مسیر را کشف کنند؛ اگر کتاب نمینوشتند و کاری نمیکردنند؛ هیچ شعب به وجود نمیآمد، هیچ کسی به رهایی نمیرسید؛ واقعا اگر رها نمیشدیم چه اتفاقی برایمان میافتاد؟ ولی الان آرامشی که در زندگیمان است و حس خوب را دریافت میکنیم واقعا تک تک این ها تأثیر لژیون سردار، راهنمایان، ایجنت و مرزبانان است، همه اینها به نوعی برای من الگو بودند تا بیایم سفر کنم و به حال خوب برسم. لژیون سردار را برای این گذاشتند که آنهایی که پشت دَر کنگره هستند، آنهایی که در خانواده هستند اصلا نمیشه گفت بچههای من دیگر هیچ کاری نمیکنند از کجا معلوم نوههای ما، بچههای ما بعد از این اتفاقی برایشان رخ ندهد و در تاریکی نباشند.
انسانهایی هستند که اصلا مصرف کننده نیستند ولی در تاریکی فرو رفتهاند و کالبدشان یخ زده و نیاز که همه ما دست به دست هم بدهیم و کمک کنیم. دیگران کاشتند ما خوردیم حالا ما بکاریم دیگران بخورند. من اکثراً تک تک رهجویان را به یاد دارم چون راهنمای تازه واردین هستم که با چه حالی وارد شدند و الان چقدر حالشان بهتر است خدا را شکر. آقای مهندس خیلی قشنگ میگوید یکی با کلامش، یکی با علمش، با مشارکتش، با رفتارش و یکی با مالش کمک میکند و میبخشد.
سبد را حمایت کردن به نظر من خیلی چیز کوچکی برای من است که مبلغی که اصلا قابلی ندارد بدهم، فکر کن که اگر من دکتر میرفتم پیش روانشناس دخترم، شوهرم، پسرم میرفت چه هزینهای باید پرداخت میشد همه حال خراب بودیم الان به حال خوش رسیدیم چه بهایی را باید پرداخت میکردیم؟ از آقای مهندس که خدا خیرشان بدهد تشکر میکنم که اجازه دادند این مسیر ادامه دار باشد برای دیگرانی که پشت در هستند تا بیایند به آرامش، به دانایی آگاهی برسند.
آقای مهندس دژاکام در سیدی میگفتند: زمانی سرما هست که آگاهی، دانایی نباشد آن زمان میشود سرما؛ وقتی که من در تاریکی هستم چیزی نمیبینم؛ ولی وقتی که آزاد و رها شدم به یک انرژی و حال خوب میرسم، این دانایی از کجا برای من آمد؟ من همان انسان هستم و این دانایی را کنگره۶۰ به من داد، اساتید، لژیون سردار و همهی رهجویان که مشارکت کردن که حس خوبی پیدا کنم.
وقتی عضو لژیون سردار شدم، چقدر احساسم خوب شد؛ وقتی من وارد لژیون سردار شدم این مسیر برای من باز شد، آن ذرهای که من در زندگیم داشتم از آن بخشیدم و یک آگاهی به من داده شد. همهی ما دیگر الان آگاه شدیم، خدا را هزار مرتبه شکر همهی ما به آن علم رسیدیم به آن دانایی رسیدیم؛ ولی الان وقت جبران است. من به لژیون سردار آمدم که نترسم، نلرزم خدا میداند حسش، احساسش، حال خوبش به من بر میگردد. امیدوارم که بتوانیم در لژیون سردار واقعا کمک کننده باشیم؛ یعنی مسیری که آقای مهندسدژاکام برای ما راه اندازی کردند ما هم به نوعی کمک کننده باشیم.
باشد که این مسیر بزرگتر شود به همه جای دنیا برسد تا آنهایی که در تاریکی، ظلمت هستند تا آنهایی که واقعا کالبد وجودیشان یخزده به درمان برسند. فکر کنیم اولین روز چه بودیم فکر کنید در خانوادههایمان چه کسی بودیم؟ از آقای مهندس خانوادهی محترمشان همسفر آنی بزرگ، همسفر کماندار و مخصوصاً از استاد امین صمیمانه تشکر میکنم. از همسفر فاطمه نگهبان سردا، ایجنت، مرزبانها و همهی راهنمایانی که تا الان به من راهنمایی داد تا من به آگاهی، دانایی و حس خوب برسم که بتوانم حداقل حرف بزنم؛ صحبتکردن را کنگره۶۰ به من یاد داد تشکر میکنم.
مشارکت همسفر زهرا:
عرض ادب احترام خدمت استاد، نگهبان، دبیر و خزانهدار؛ استاد گرامی از صحبتهای شما استفاده کردم. به عقیدهی خودم از وقتی که وارد کنگره شدم خب احساس میکنم که نگاهم چند بُعدی شد؛ یعنی از ابعاد مختلف به مطالب نگاه میکنم. کتاب۶۰ درجه را از بُعدی که من به آن نگاه میکنم این است که در وحلهی اول نوید امید را به من میدهد و بعد صبوری را به من آموزش میدهد؛ یعنی میگوید کسی که در سرمای منفی ۶۰درجه بوده توانسته سالم، شاداب بیرون بیاید از آن سرما شاید کشنده و با آن ظلمات، تاریکی که در وجودش داشته حرکت کرده به سمت نور و این نور را به همه انسانها هدیه داده و هنوز هم ادامه دارد. این کتاب به نظر من دفترچه راهنماس برای تمام کسانی که ناامید هستند از زندگیشان، از سلامتیشان و غرق در تاریکیها هستند. کتاب۶۰ درجه و تصاویرش این امید را میدهد که میتوانیم از جهنم، ظلمت خارج و وارد نور شویم، میتوانیم از سرما به گرمای خورشید برسیم و ممنون سپاسگزار آقای مهندس هستم که یافتههای خودشان را در اختیار ما قرار دادند که ما امیدوار، صبور باشیم و به نور برسیم.

تایپیست: همسفر معصومه رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون سوم)
عکاس: همسفر نازنین مرزبان خبری
ویرایش: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون ششم) دبیر دوم سایت
ویرایش و ارسال: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر منصوره (لژیون هفتم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی صادق قم
- تعداد بازدید از این مطلب :
187