در ساختار درون، اصل ماجرا این است که انسان با فکرهایش فقط خروجی یک سیستم درونی است و با آنها زندگی نمیکند؛ درواقع چیزی در عمق انسان است که قبل از اینکه فکر شکل بگیرد، وضعیت را مشخص میکند و بعد فکر میآید و همان وضعیت را تبدیل به جمله و تحلیل میکند، برای همین گفته میشود انسان معمولاً فکر نمیکند؛ بلکه فکر به او تحمیل میشود؛ اگر ساختار درونی در یک حالت خاص باشد، فکر حالت مثبت یا منفی بودن را پیدا میکند. فکر انتخاب لحظهای نیست؛ بلکه نتیجه وضعیت درونی است، مثلاً فردی که درگیر یک وابستگی یا اعتیاد است در حالت عادی کاملاً آگاه است؛ حتی تصمیم جدی هم دارد؛ امّا کافی است در یک موقعیت خاص قرار بگیرد، یک فشار روانی، یک خاطره یا حتی یک محیط آشنا در همان لحظه فکرهای خاصی شروع میشوند. فقط همین یک بار، الان شرایط فرق دارد، بعداً درستش میکنم، اینها تصمیم نیستند، اینها خروجی یک ساختار فعال هستند که هنوز خاموش نشده است. فردی که رژیم دارد، صبح که بیدار میشود همهچیز روشن و منطقی است؛ چون هدف، انگیزه و فکرهای مثبت دارد؛ اما شب وقتی خسته میشود یا در موقعیت واقعی قرار میگیرد، همان سیستم قبلی فعال میشود و فکرهایی مثل الان اشکالی ندارد، از فردا شروع میکنم، به سراغش میآید. اینجا مشکل در اطلاعات نیست در این است که ساختار جدید هنوز جای ساختار قبلی ننشسته است.
در این نگاه احساس فرمانده بودن را دارد؛ اگر احساس در یک مسیر تثبیت شود، فکر فقط دنبالهرو میشود؛ یعنی فکر نمیتواند مسیر جدید بسازد، فقط مسیر موجود را توجیه میکند. برای همین انسان احساس میکند که من منطقی تصمیم گرفتم درحالیکه در واقع منطق، فقط پوشش یک احساس بوده است. مثلاً در عصبانیت فرد بعداً میگوید: نمیخواستم این کار را بکنم؛ چون در آن لحظه به جای فکر احساس، کنترل سیستم را در دست گرفته بود و فقط ماجرا را توضیح داده است، نه اینکه آن را ساخته باشد. برای خودم خیلی پیش آمده است که در شرایطی آرام، مثبت فکر میکنم و امیدوار هستم و همهچیز را قابل حل میبینم؛ امّا در شرایط فشار، ناامیدی به سراغم میآید و این تناقض نیست؛ چون ساختار درونی در دو وضعیت مختلف دو خروجی متفاوت تولید میکند. فکر منفی دشمن انسان نیست؛ بلکه علامت این است که سیستم در وضعیت تعادل نیست و خودش را با شرایط وفق نمیدهد، بههمین دلیل جنگ مستقیم با فکر منفی جواب نمیدهد؛ چون باید با منبع تولید آن درگیر شوی و در مقابل فکر مثبت، اگر فقط در سطح شعار و تلقین باشد پایدار نیست؛ چون روی ساختار سوار نشده است، برای همین فرد ممکن است با انگیزه شروع به خواندن کتاب کند و انرژی بگیرد؛ امّا به محض ورود به شرایط ساختار قبل، دوباره خودش را نشان میدهد. در این مدل جسم هم کاملاً درگیر است. بدن خسته و تحت فشار، مستقیم روی احساس اثر میگذارد.
وقتی جسم بههم میریزد، احساس تغییر میکند و وقتی احساس تغییر کرد، فکر هم عوض میشود و درواقع این سه جدا نیستند؛ بلکه یک زنجیره هستند. برای همین گفته میشود: تغییر واقعی تغییر فکر نیست؛ بلکه تغییر ساختار یعنی همان چیزی که فکر را تولید و عوض میکند و اگر عوض نشود، فقط ظاهرشان تغییر میکند؛ ولی جنسشان همان میماند. بههمین دلیل تغییر در این نگاه زمانبر است؛ چون ساختار با تکرار تغییر میکند. یک تصمیم لحظهای نمیتواند سالها ساختار را حذف کند؛ فقط میتواند شروع یک مسیر جدید باشد و در نهایت وقتی ساختار درون تغییر میکند، انسان دیگر مجبور نیست با فکرهایش بجنگد؛ درواقع نه فکر منفی او را درگیر میکند و نه نیاز دارد خود را با فکر مثبت نگه دارد؛ چون خروجی سیستم به صورت طبیعی عوض شده است و انتخابها بدون فشار و درگیری درونی اتفاق میافتند. خودم درگیر یک وسواس فکری بودم الان که به کنگره۶۰ میآیم خدا را شکر خیلی بهتر شدهام و هرکاری میکردم نمیتوانستم کنار بگذارم؛ ولی با کاربردی کردن و نوشتن سیدیها توانستم کمکم کنترل کنم.
منبع: سیدی ساختار درون
نویسنده: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر فاطیما (لژیون یازدهم)
رابط خبری: همسفر ملاحت رهجوی راهنما همسفر فاطیما (لژیون یازدهم)
ویرایش: همسفر مهناز رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون پانزدهم) دبیر اول سایت
ارسال: همسفر سمیه رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون پانزدهم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی کوروش آذرپور
- تعداد بازدید از این مطلب :
90