سلام دوستان، محسن هستم؛ یک مسافر
قبل از هر چیز، از صمیم قلب خداوند را شاکر و سپاسگزارم که قدمهایم را به سمت کنگره ۶۰ هدایت کرد.
از آقای مهندس و خانواده محترمشان، با تمام وجود تشکر میکنم؛ ستونهایی که اگر نبودند، شاید امروز من هم نبودم.
از راهنمایان عزیز و بزرگوارم بینهایت سپاسگزارم؛ امروز هرچه دارم، هر نفسی که با آرامش میکشم، مدیون محبت، آموزش و دلسوزی این عزیزان است.
در اوایل جوانی، پای احساس به زندگیام باز شد؛ احساسی که قرار بود شیرین باشد، اما برای من آغاز یک سقوط شد.
دلبستهی کسی شده بودم و تمام تلاشم را کردم که به او برسم، اما خانوادهام راضی نبودند.
از شدت فشار و ناتوانی، یک روز به پدرم گفتم: «اگر نروید خواستگاری، خودم را معتاد میکنم.»

آن روز شاید خودم هم باورم نمیشد که این جمله، تبدیل به سرنوشت من شود. چند روز بعد، یک گرم تریاک گرفتم. نه بلد بودم، نه قصد لذت داشتم؛ فقط میخواستم خانوادهام را بترسانم.
نشستم کنار بخاری و شروع کردم به کشیدن…. چند دود بیشتر نبود، اما همان چند دود، سرم را سنگین کرد و حسی عجیب به من داد.
با خودم گفتم:
«در این همه سختی، عجب چیزی پیدا کردم!»
خانواده باز هم راضی نشدند، اما من راه اشتباه را شروع کرده بودم. مصرف ادامه پیدا کرد؛ روزها یکییکی میگذشتند، بیآنکه بفهمم دارم با دستان خودم زندگیام را ویران میکنم. نه تنها به آن عشق نرسیدم، بلکه او آرامآرام از من فاصله گرفت و رفت دنبال سرنوشت خودش. وقتی فهمیدم رفته، آسمان روی سرم خراب شد. به جای اینکه بایستم و فکر کنم، بیشتر مصرف کردم؛ فقط برای اینکه چند لحظه آرام شوم، چند لحظه فراموش کنم. با همه خانواده در جنگ بودم؛ همه را مقصر میدانستم جز خودم. روزها میگذشت، اما من دیگر آن محسن قبلی نبودم. کمکم پای متادون و انواع قرصهای خواب هم به زندگیام باز شد. ۱۴ سال از عمرم، ۱۴ سال از جوانیام، پای یک اشتباه و یک لجبازی سوخت و خاکستر شد.
چند بار تلاش کردم ترک کنم، چند بار کمپ رفتم، اما هر بار شکست خوردم. جایی رسیدم که با خودم گفتم: «ولش کن… آنقدر میخورم تا یک روز در همین خانه بمیرم و خلاص شوم.» یک روز به خودم آمدم و دیدم روزی ۸۵ عدد قرص مختلف میخورم. روز را نمیدیدم، شب و روزم قاطی شده بود، همیشه خوابآلود، همیشه خسته، و دیگر حتی اشکی هم برای گریه کردن نداشتم. تا اینکه یک شب، ساعت چهار صبح، در حیاط خانه نشسته بودم.
آسمان پر از ستاره بود. سرم را بالا گرفتم و با تمام وجود گفتم: «خدایا… بس نیست؟ خودت کمکم کن. من دیگر از خودم کاری برنمیآید.» چند روز بعد، انگار جواب همان دعا را گرفتم. کسی آدرس کنگره ۶۰ را به من داد. با خودم گفتم: «من که همه جا رفتم، بگذار اینجا را هم امتحان کنم.» به کنگره آمدم. جریان زندگیام را برای راهنمای تازهواردین تعریف کردم. با آرامش به من گفتند: «تو خوب میشی… فقط باید صبر داشته باشی.»خیلیها، حتی بعضی از اقوام، میگفتند: «محسن اینجا هم خوب نمیشود، فقط بهانهای پیدا کرده که شربت تریاک بخورد.» اما این بار فرق میکرد؛ این بار من از ته دل تصمیم گرفته بودم که درمان شوم، به هر قیمتی که شده.وارد سفر شدم. هرچه راهنمایم گفت، با جان و دل پذیرفتم. درد کشیدم، بیخوابی کشیدم، در خیلی از امور زندگی ناتوان شده بودم، اما ادامه دادم. حدود ۱۷ ماه سفر کردم. قوانین کنگره را مو به مو اجرا کردم.
به لژیون وایت رفتم و آنجا هم هرچه راهنمایم گفت، قبول کردم و انجام دادم. از آنجا که خودم خواستم و تسلیم این راه شدم، خدا هم دستم را گرفت. امروز، من درمان شدهام؛ من رها شدهام.
بله، سختی زیاد بود، اشک زیاد بود، شبهای بیخوابی زیاد بود… اما، ارزشش را داشت. امروز من تنها نیستم. امروز من یک خانواده ۲۰۰ هزار نفری دارم؛ خانوادهای به نام کنگره ۶۰، که به تکتک اعضایش افتخار میکنم.
یک صحبت برادرانه برای تمام سفر اولیها: باور داشته باشید، اگر کمی تحمل کنید، اگر کمی صبر داشته باشید، اگر به این راه اعتماد کنید، به آن چیزی که میخواهید میرسید. شک نکنید؛ خداوند هیچوقت شما را تنها نمیگذارد، همانطور که منِ گمشده را رها نکرد. ممنونم که به حرفهای من توجه کردید.
از تمام خدمتگزاران شعبه خواجو، مخصوصاً عزیزانی که در سایت زحمت میکشند، صمیمانه تشکر میکنم.
به امید رهایی تمامی سفر اولی ها....
تهیه و تایپ: مسافر مهدی لژیون هشتم
تنظیم و ارسال: گروه سایت
نمایندگی خواجو
- تعداد بازدید از این مطلب :
143