امروز در کنگره۶۰ نمیخواهم از تجربه شخصی خودم بگویم؛ چون من هرگز درگیر این بند نبودهام؛ اما میخواهم از چیزی بگویم که با چشمهای خودم دیدهام از چیزی که در سکوت خانههایمان بر آرامش ما سایه میاندازد. من از بوی سنگین گذشته میگویم. من یک همسفر هستم، کسی که در کنار مسافرم به دنبال شفافیت زندگی میگردد. ما در مسیر رهایی، بسیاری از کوههای بزرگ را پشت سر گذاشتهایم. ما با هیولاهای اصلی اعتیاد جنگیدیم و پیروز شدیم؛ اما امروز، در این جمع نورانی متوجه یک حقیقت ناتمام شدم، ما فکر میکنیم وقتی مواد تمام شد؛ یعنی جنگ به پایان رسیده است. اما گاهی، یک جنگ کوچکتر در گوشه تاریک اتاقها در جریان است. جنگی که با دود، پیش میرود. من وقتی مسافرم را میبینم که در لحظاتی از تنهایی به سراغ یک نخ سیگار میرود، حس میکنم که ما هنوز در لبه پرتگاه وابستگی هستیم. سیگار برای من یک وسیله تفریح نیست، بلکه یک بند ظریف است. بندی که انگار، بسیاری از ریشههای قدیمی را، هنوز در دل خاک نگه داشته است. او از مواد رها شده؛ اما هنوز برای آرامش به یک دود خاکستری نیاز دارد و این یعنی رهایی او، هنوز کاملاً صیقلخورده نشده است. اما قلیان؛ آن هیولای باشکوه و رنگین، که در جمعهای دوستانه خود را به شکل یک عادت اجتماعی نشان میدهد. من وقتی شاهد دود غلیظ قلیان هستم، در فضای دورهمیهای خانوادگی، احساس میکنم که انگار یک مه مصنوعی، بین ما و حقیقت قرار گرفته است. قلیان به ظاهر شادی میآورد؛ اما در باطن اکسیژن شفافیت را، از فضای معنوی ما میگیرد. من به عنوان یک همسفر، همیشه نگران خلاءهای رهایی بودهام، خلاءهایی که مسافرم سعی میکند آنها را با نیکوتین و دود پر کند. اما امروز در کنگره۶۰ یک درس بزرگ آموختم، یاد گرفتم که رهایی واقعی؛ یعنی تکمیل مسیر؛ یعنی وقتی مواد از زندگی رخت بَربست ما نباید اجازه دهیم جای خالی آن را یک عادت مخرب دیگر بگیرد. اگر مسافر هنوز در بند سیگار باشد گویی او هنوز یک پای لرزان در دنیای قدیمی دارد. جسم او، ابزار سفر اوست و ما باید برای این ابزار، بهترین و پاکترین حالت را بخواهیم. من وقتی یاد میگیرم که سلامتی جسم، پیشنیاز ثبات روان است. فهمیدم که چرا باید برای سیگار هم یک استراتژی درست داشته باشیم. ما نباید فقط به ترک مواد بسنده کنیم بلکه باید به دنبال پاکسازی کامل باشیم. باید به دنبال ریههایی باشیم که با هر نفس نور و زندگی را به خون میفرستند و به دنبال خانههایی باشیم که بوی دود در آنها نیست بلکه بوی آزادی و طراوت میدهد. امروز من بهعنوان یک همسفر وظیفه خود را میشناسم. من میخواهم از مسافرم بخواهم که آخرین بندها را هم با قدرت باز کند. میخواهم او را تشویق کنم تا از این مه نیکوتین هم عبور کند و به روشناییِ مطلق برسد. بیایید با هم این مسیرِ پاکسازی را تا انتها ادامه دهیم تا خانههایمان دوباره مثلِ روزهایِ نخست شفاف و بیمه باشد.
نویسنده: همسفر مهدیه رهجوی راهنما همسفر زینب (لژیون دوم)
رابط خبری: همسفر مکیه رهجوی راهنما همسفر زینب (لژیون دوم)
ویرایش: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر نرگس (لژیون هفتم)
ارسال: همسفر توران رهجوی راهنما همسفر نجمه (لژیون سوم)
همسفران نمایندگی گنجعلیخان
- تعداد بازدید از این مطلب :
85