سالها بود که بوی سیگار برای من بوی جدایی میداد بوی حصاری نامرئی که نمیگذاشت به مسافرم نزدیک شوم هر وقت دستش را میدیدم که سیگاری میان انگشتانش دارد انگار تکهای از غرور و تکهای از آرامشم فرو میریخت. احساس میکردم میان آن دود، من و عشقم گم شدهایم، حسی از حقارت و کوچک شدن که همیشه بر قلبم سنگینی میکرد. چقدر آرزو میکردم کاش این دود، سدی میان ما نباشد، کاش آن لحظههای تنهاییِ او با سیگار، سهم من بود؛ اما عجیبترین روزهای زندگیام زمانی بود که باردار بودم روزهایی که؛ باید در اوج آرامش میبودم؛ اما تمام وجودم درگیر جنگی پنهان با بوی سیگار شده بود. آن زمان مسافرم رها شده بود و جسمش پاک شده بود؛ اما انگار ذرات دود در عمق خاطرات و در تار و پود جان من رسوب کرده بود من به بوی تند سیگار ویار داشتم ویاری که نه از سر میل؛ بلکه از سر گریز بود؛ حتی کمترین نشانی از آن دود، تمام وجودم را به هم میریخت و حالم را دگرگون میکرد. هر بار که بویی غریب به مشامم میرسید تمام تلخیهای گذشته در ذهنم زنده میشد.
اما امروز، ده سال است که آن دود غلیظ جای خود را به نسیم پاک رهایی داده است اکنون که به آن دوران نگاه میکنم میبینم آن ویار تلخ چقدر مقدس بود گویی تمام آن بیزاری، تلاشی بود برای پاک کردن آخرین ذرههای آلودگی از حریم خانوادهمان. خدا را شکر میکنم که آن روزهای سخت گذشت. امروز که به دخترم نگاه میکنم و به مسافرم که اکنون نفسی زلال و پاک دارد درمییابم که رهایی، تطهیر هوای خانه است. خدایا شکرت که عطر حضورمان در این خانه دیگر بوی هیچ دودی نمیدهد؛ بلکه بوی رویش، بوی زندگی و بوی آرامش مطلق را در خود دارد. ما اکنون در دهمین سال این پاکیزگی و رهایی هستیم و من همسفری هستم که دیگر نه از بوی دود؛ بلکه از عطر خوش تعادل، عشق و آرامش در این خانه، مستِ زندگیام. در پایان، عمیقترین سپاس و قدردانی خود را تقدیم میکنم به آقای مهندس و خانواده محترمشان و همچنین راهنمای خوبم خانم زهرای عزیز، که در این مسیر پرفراز و نشیب چراغ راه ما بودند و با مهر، صبوری و دستان گرمشان ما را به ساحل آرامش رساندند.
نویسنده: همسفر لیلا هجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون سوم)
رابط خبری: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون سوم)
ویرایش و ارسال: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون سوم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی اسلامشهر
- تعداد بازدید از این مطلب :
33