سیگار و قلیان، در ابتدا بیصدا و بیادعا، همچون یک دوست با بهانهای کوچک وارد زندگی میشوند. من فکر میکردم این همراهی تنها برای مدتی کوتاه خواهد بود؛ فقط برای پر کردن دقایقی که میخواستم در آنها شاد باشم و غصههایم را به آغوش فراموشی بسپارم؛ اما اندک اندک، وقتی خودم را در آینه دیدم، فهمیدم نه تنها شاد نشدهام؛ بلکه متوجه شدم بعضی از این رفیقها تو را از خودت دور میکنند.
خود را گم کرده بودم و نمیدانستم آنچه را که با اختیار انتخاب کرده بودم، اکنون به عادتی دشوار برای رها شدن تبدیل شده است. قلیان برای من پناهگاهی دروغین بود که برای فرار از مشکلات به آن پناه میبردم و هر لحظه بیشتر در دامش اسیر میشدم. همانطور که در جمع گرمم میکرد، از درون سردم میکرد، به همان اندازه که لبخند بر لبانم مینشاند، آرامآرام درونم را فرسودهتر میکرد.
من میان انسانی که دیگر شاد نیست و خودش را گم کرده است، سرگردان بودم؛ باید آنچه را که حالم را آشوب کرده بود، رها میکردم؛ باید قدمی بزرگ برمیداشتم و با کولهباری از سختیها و چالشها میایستادم. قدم اول را در کنار مسافرم در کنگره۶۰ آغاز کردم و همچون بالی برای پرواز، بر فراز آسمانها اوج گرفتم.
ولی وقت آن رسیده بود که قدم بعدی را برای خودم بردارم. من این راه را با تمام سختیهایش پیمودم با وسوسههایی که گاهی چون سایه به دنبالم میآمدند؛ اما این سفر، خودم را به من بازگرداند. در تمام آن روزهای شیرین، دلگرمی بزرگی همچون چراغی روشن، مسیر را برای من هموارتر میکرد و راه را نمایان میساخت. آری آن دلگرمی برای من، دستان آقای مهندس حسین دژاکام بود. آن رهایی، شیرینترین لحظه زندگیام را رقم زد.
حال بدون ترس، دست خود را بلند میکنم و خود را مسافر خطاب میکنم، مسافری که در مسیرش سنگریزههای فراوانی بود؛ اما به عشق مقصد شیرین رهایی، خود را به جریان رودخانه سپرد. اکنون مانند پرندهای آزاد هستم و حال خوبم را مدیون راهنما و آقای مهندس حسین دژاکام هستم.
نویسنده: راهنمای تازه واردین همسفر اسما
ویرایش و ارسال: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون هفتم) دبیر دوم سایت
همسفران نمایندگی عطار نیشابوری
- تعداد بازدید از این مطلب :
293