جلسه یازدهم از دوره ششم کارگاه آموزشی همسفران کنگره۶۰ نمایندگی دماوند به استادی؛ راهنمای ویلیام همسفر فاطمه و نگهبانی همسفر زهرا و دبیری همسفر معصومه با دستور جلسه: دخانیات (سیگار، قلیان، ناس، پیپ و ویپ) در روز سهشنبه ۱۳ خردادماه ۱۴۰۵رأس ساعت ۱۶:۰۰ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:
خیلی خوشحال هستم، که امروز این توفیق حاصل شد و من توانستم در جمع شما عزیزان حضور داشته باشم، الهی شکر به خاطر این نعمت.
دستورجلسه:(سیگار) است. چیزی که همه ما زندگیاش کردیم، حالا یکی در دوران مجردیاش زمانیکه در خانه پدر و مادرش بود یا کسی که در زندگی خودش با همسرش زیر یک سقف قرار گرفته و آن را تجربه کرده است، همه ما بالاخره آن را تجربه کردهایم. حال یا خودش مصرف کرده یا طرف مقابل همسرش مصرفکننده بوده و یا فرزندش مصرفکننده بوده است. از نظر من در هر صورت کسی که دود سیگار را به صورت مستمر استشمام میکند، هیچ فرقی با یک مصرفکننده سیگار ندارد.اکنون ضررهایش را همه میدانیم. امروز نمیخواهم زیاد در مورد ضررهای سیگار صحبت کنم؛ چون همه ما استاد هستیم. در مورد سیگار و جهانبینی صحبت بکنیم.
اینکه سیگار چرا آمده است؟ چه نقشی در زندگی من میتواند داشته باشد؟ قرار است من را به کجا برساند؟ من مصرفکننده سیگار بودم و امروز که اینجا نشستهام، مصرفکننده بیش از اندازه قلیان هم بودم. صبح ناشتا از خواب بیدار میشدم، به مسافرم میگفتم میشود قبل از رفتنت زغال را بگذاری؟ من هنوز چشمهایم باز نبود. یعنی اوج تخریب. میدانید که مصرف قلیان دهها برابر مضرتر از مصرف سیگار است. جالب اینجا بود که من آن موقع که سیگار یا قلیان مصرف میکردم میدانستم خیلی ضرر دارد. سرفه میکردم، میخواستم دو دقیقه بخندم نمیتوانستم، به خاطر سرفههایی که داشتم. به عنوان یک زن در جامعه میخواستم بخندم جلوی خودم را میگرفتم چرا؟ میگفتم اگر الآن جلوی این جمع من بخندم بعد من را سرفه میگیرد. ببخشید، میدانید سرفههای سیگار و کسیکه ریهاش داغون است چه شکلی است! من هم همان شکلی بودم. نمیخندیدم، میگفتم زشت است. نمیگفتم برای دندانم و.... برای آن عفونتی که داشت میگفتم نخندم و
من این را میدانستم. مصرفکنندههای ما هم امروز میدانند که این چقدر ضرر دارد. سؤال این است چرا مصرف میکنند؟ من که میدانم آسیب میزند، چرا باورش ندارم؟ چرا کار خودم را انجام میدهم؟ میخواهم بگویم که بین اطلاعاتی که ما نسبت به یک موضوعی داریم، کاری که در کنگره۶۰ اکنون شما به عنوان رهجو و راهنما، انجام میدهید این است؛ اطلاعات را میگیریم و آن نفری که میرود با آن اطلاعات، زندگی میکند. او یک تفاوتی با من دارد، که میآیم اطلاعات را میگیرم و در خانه فقط بازی میکنم و این بازی خود، نه بازی جهانبینی است. یک نفر هم میآید کنگره اطلاعات را میگیرد میرود دنبال بازی خودش اصلاً اطلاعات برایش مهم نیست. کسی که اطلاعات کنگره را گرفته و آن اطلاعات را بازی کرده میتواند، آسیب و تخریب آن موضوع را در زندگی خود ببيند، لمس و درکش کند. از نظر من کسیکه آن را دیده است، میتواند خیلی راحت با موضوع درمان کنار بیاید. اگر دقت هم کرده باشید هر کسی در کنگره نمیتواند خیلی راحت درمان بشود، میآید، درمان شکل میگیرد و یکی خیلی راحت، یکی هم خیلی سخت، یکی هم باید آنقدر هولش بدهند تا قطع مواد بشود؛ ولی مجدد بعد از یکسال، ۶ماه،۳سال دوباره برگشت میخورد. چرا؟ چون درکی نبوده و اطلاعات را بازی نکرده است.
میآید حالا در ذهن من چکار میکند؟ سیگار نقش بازی میکند. حال بکش فعلاً آرام بشوی، فعلاً این کار را تو انجام بده تا بعد. در درس جهانبینی ما یک موضوعی داریم، میگوییم که هر چیزی در جهان هستی دو تا صور دارد؛ صور آشکار و صور پنهان. دقیقاً سیگار هم مستثني نیست همین هست. صور آشکارش این است، که میگويد؛ بکش که به آرامش برسی، باطنش چه میگوید؛ باطنش آنقدر آرام و بی سروصدا است که اصلاً با شما حرف نمیزند، متوجهاش نمیشوی. آرامآرام آن تخریب را به وجود میآورد، حاکمیت عقل را از آدم میگیرد و حاکمیت نیکوتین را جایگزین میکند. بدون اینکه متوجه بشویم چه اتفاقی افتاده است، کاری که میکند این است. در سیدی بدن آقای مهندس کلمهای به عنوان گاوصندوق بیان شده است و آقای مهندس فرمودند: که برای باز کردن گاوصندوق ما باید رمزش را داشته باشیم، اگر رمز نباشد هر کسیکه از راه میرسد یک پیشنهاد به شما میدهد و شما هم برای اینکه به محتویات درون گاوصندوق برسید هر کاری را که بگویند اجرایی میکنید. یکی میگويد منفجر کن، یکی میگوید با چکش بکوب و سوراخ کن
سیگار هم دقيقا همینطوری است. سالهای سال آمدند به ما گفتند چه کاری انجام بده؟ اراده کن عین مواد سیگار را هم بزار کنار، خودت را مجبور کن بزار کنار، خودت را تحت فشار قرار بده، یهویی قطع کن و آنچه است! این چه فرقی دارد با منفجر کردن گاو صندوق. دانهدانه سلولهای بدن را نابود کردیم با اشتباه رفتن مسیر. اما کنگره۶۰ آمد چه کار کرد؟ آقای مهندس فرمودند ما رمز را پیدا کردیم، چه بوده است؟ میگوید اول بیا ببینیم این سیگاری که داری مصرف میکنی چه بلایی سر جسمت آورده است؟ با شما چه کار کرده است؟ ما جسم را نمیشناسیم، تو اول جسم را بشناس بعد میتوانی خیلی راحت درمانش کنی. کار او درمان اعتیاد است. زحمت کشید سالیان سال آقای مهندس به ما آموزش داد که جسم ما چیست و چه ماشینی در اختیار ما قرار گرفته است. ماشینی که اگر من عجول نباشم چه برای بیماری، چه برای چاقی، چه برای اعتیاد، چه برای سیگار و خیلی چیزهای دیگر که اکنون به ذهنمان نمیرسد، ممکن است سالهای آینده به آن برسم. میگوید عجله کردن را حذف کن، به جای عجله کردن یک فرصت بده، با یک برنامه درست و ایمان داشته باشید که جسم شما یک ماشینی است، که خودکار خودش، خودش را تعمیر میکند و خودش، خودش را بازسازی میکند، به شرطی که خودت را در مسیر درست قرار داده باشی.
آن اطلاعاتی که اول حرفهایم گفتم آنها را بازی بکنی در طی فرآیند زمان اصلاح میشوی. حال یکجا است من آمدم، راهنما به من برنامه داده است و میگوید؛ خانم فاطمه شما باید ۲۱ روز مثلاً ۱۰قطعه آدامس بخوری. من چه کار میکنم؟ میگویم چشم، این بیرون من است. بیرون هم میگویم چشم. این هم در سیدیهای اخیر آقای مهندس که در مورد نقاب، درون و بیرون خیلی صحبت کردند ارتباط دارد. بیرون هم میگوید چشم. درون من چه میگوید؛ نمیشود ۱۱ تا بخورم؟ یک دانه اضافه، آن یک دانه میخواهد چه کار کند؟ ولی ببین ذهن چطور شما را بازی میدهد! و کسی که خواب باشد به حرف بیرونی گوش میدهد و اجرایی میکند و واقعاً ۱۱تا را میخورد و سفرش خراب میشود. آرام و بی صدا با همان یک دانه آدامس اضافی؛ ولی اگر من به آن بیداری هم خواسته باشم، خودم را بیدار کرده باشم، در مسیر آموزش قرار داده باشم، آرامآرام قطره چکان این آگاهی به من انتقال داده شده باشد، پذیرا شده باشم که به من آن آگاهی را بدهید، من نوش جان خودم بکنم به جای کشیدن سیگار، من به درمان فکر میکنم و قدم اول درمان سیگار، آن لحظه اتفاق میافتد. نمیدانم چقدر با حرف من موافق هستید؟ خیلی از افراد در کنگره۶۰ است که سالها هستند، من خودم الان ۱۵ سال است که در کنگره۶۰ هستم؛ ولی خواب هستم. نسبت به خیلی موضوع ها خواب هستم. کی بیدار میشوم؟ زمانیکه نسبت به هر موضوعی که به من اطلاعاتش داده شود. بیایم اولین قدم را بردارم با آگاهی؟ آنجا میشود نقطه شروع درمان من نسبت به آن موضوع.
اکنون آن موضوع هر چیزی میتواند باشد. امروز ما داریم ربطش میدهیم به سیگار. زمانیکه من پذیرفته باشم که حرف کنگره۶۰ برای من سند است و هر آنچه گفت به صلاح من است، اگر آن را بازی بکنم، این آغاز درمان من میشود. این است داستان درمان من در کنگره۶۰. پس نیایم يقه راهنما را بگیرم، يقه آقای مهندس را بگیرم. تو هم آمدی اینجا برای خودت درس یاد میدهی و همه را جمع کردی! اینهایی که دارم میگویم من گفتم. از خودم دارم حرف میزنم. من زمانیکه بیدار شدم این حرفها تمام شد، قطع شد. دیگر به ذهنم اجازه ندادم که حتی بخواهد ورود کند، چه برسد با اینکه بخواهد القا بکند. به ذهنم دیگر اجازه ندادم. اینجا است، که این بیداری شکل میگیرد. همانطور که ذرهذره، آرام و بیصدا هر نیرویی چه درونی، چه بیرونی بخواهد ورود پیدا کند به درون من، اجازهاش را من باید بدهم. اجازهاش اول باید از من صادر شود. الان من آگاه هستم. به من میگوید ساعت ۴:۳۰ صبح است، ۵ صبح است طلوع خورشید است و بهترین تایم است، میگوید بلند شو و میگوید یکم بخواب یک ذره دیگر که عیب ندارد! میخوابم اجازه را چه کسی داد؟ خودم. من گفتم بخوابم. حالا یک نخ سیگار بکشم چیزی نمیشود، یک دانه شکلات بخورم که در جونز هستم چیزی نمیشود که، عیب ندارد. همین کوچولوها، راه را باز کرده و دروازه را شکافته و جلو رفته است. حالا عکسش را در نظر بگیرید؛ اگر من مقاومت کنم، اگر گفت ۵ صبح بخواب من بگویم یا علی بلند شوم میدانی چه اتفاقی برای من میافتد؟ چه نعماتی میآید سمت من و سمت من سرازیر میشود. با همین حرکات کوچک است که حاکمیت نیکوتین میرود کنار، آن حاکمیت جسم، جان، عقل، تفکر، باور و ایمان به من برمیگردد. باهمین حرکتهای کوچک است. اصلاً نیازی نیست خیلی زور بزنم، خیلی کارهای بزرگ و عظیم انجام بدهم. کارهای ریز که به من گفته میشود، القا میشود ولی من انجام میدهم.
به امید روزی که همه ما در مسیر درست قرار بگیریم، القائات که میشود بیدار بشویم و القائاتی که مثبت است را بشنویم، اجراییاش بکنیم و آن حال خوب و آن بهشت را همینجا تجربه کنیم.

مرزبانان کشیک: همسفر زهره، مسافر بزرگمهر
تایپ: همسفر الهه رهجویی راهنما همسفر اعظم ( لژیون دوم)
عکاس: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر لیلا ( لژیون اول)
تنظیم و ارسال: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر لیلا ( لژیون اول) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی دماوند
- تعداد بازدید از این مطلب :
144