سیزدهمین جلسه از دوره سوم لژیون سردار همسفران آقا، نمایندگی شفا مشهد، با استادی پهلوان همسفر میلاد، نگهبانی همسفر محسن، دبیری همسفر الیاس و خزانه دار همسفر حسین، با دستور جلسه: دخانیات(سیگار، قلیان، ناس، پیپ، ویپ) در روز شنبه 09 خرداد ماه 1405، ساعت 15:30 اغاز به کار نمود.

خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، میلاد هستم یک همسفر. خداوند را شاکرم که من را در این جایگاه قرار داد و سپاسگزارم از نگهبان محترم که این خدمت را به من سپردند. ممنونم از کسانی که لطف کردند تا من در این جایگاه خدمت کنم. در مورد دستور جلسه این هفته (دخانیات، سیگار، ناس و قلیان)، چیزهایی که خودم در آنها تخصص داشتم و انجام میدادم؛ برای من بسیار جالب بود که این دستور جلسه من را انتخاب کرد. چه چیزهایی برای من سخت بود، چه چیزهایی برای من مشکلاتی ایجاد کرده بود. جلسه هم لژیون سردار است امیدوارم بتوانم دستور جلسه را به لژیون ربط بدهم. من شخصی بودم که حتی فکرش را هم نمیکردم که بتوانم سیگار را کنار بگذارم؛ چون خواستهی من در سیگار بود و هیچگاه به درمان آن فکر نمیکردم. زمانی که به کنگره آمدم، راهنمایم به من گفت: سیگار را کنار بگذار، در طی دو روز سیگار را کنار گذاشتم و رفتم روی آدامس. من در هفتهی راهنما وارد کنگره شدم و با خودم گفتم: اینجا جایی نیست که من بخواهم ارزشش را پایین بیاورم. وقتی به کنگره آمدم، میدیدم هر نخ سیگاری که میکشیدم، چقدر آسیب میزدم. زمانی که یک تهسیگار کنار یک درخت میافتاد، آن را آب میکشید و میبرد درونِ درخت؛ آنجا من به فکر جبران خسارت افتادم. اینکه بتوانم توان خودم را بالا ببرم. حال خسارت زدهام، بیایم و احساس گناه کنم؟ نمیشود؛ باید خسارت آن را جبران کنم، آن هم فقط از راهی که کنگره برایم گذاشته است. زمانی که میخواستم برای اولینبار خدمت مالی کنم، گلریزان دقیقاً در ششماههی سفر اول من بود و من اقدام کردم برای دنوری، من میخواستم بروم و یک وسیلهنقلیه بگیرم، اما از آن صرفنظر کردم. طوری بود که انگار گاوصندوقی بود، اما کلید آن را نمیتوانستم پیدا کنم. گاوصندوق بسته بود، جای کلید را هم به من نشان داده بودند؛ اما من کلید را نداشتم و کلید آن، همان دنوری بود که انجام دادم. زمانی که دنوری را انجام دادم، گاوصندوق برای من باز شد و آن علمی که به دنبالش بودم، به من داده شد. من دنبال بازگشتش نبودم، به دنبال این بودم که یکجوری جبران خسارت کنم تا بتوانم خودم را آرام کنم و واقعاً این اتفاق برای من افتاد. همیشه بچهها به من میگفتند: میلاد، برویم خدمت؟ میگفتم: برویم. میرفتیم تا خدمت بگیرم. میگفتم: الان خدمت چیست؟ من باید چهکاری انجام دهم؟ من همیشه اجازه دادم تا خدمت، من را انتخاب کند؛ چون خدمت است که من را وارد مسیر میکند، خدمت است که باعث میشود من چیزی را بفهمم. من هر چه گره باز کردم در خدمت بود. زمانی که من خدمت مرزبانی داشتم و آمدم درون مرزبانی، مسیر تازهای برای من باز شد. هیچگاه به این فکر نمیکردم که بتوانم برای پهلوان شدن اقدام کنم؛ به خودم میگفتم: من پول ندارم، من اصلاً شرایطش را ندارم. برای بار اول رفتم نزد جناب مهندس، گفتم: آقا اجازه هست من برای پهلوانی اقدام کنم؟ مهندس گفتند: خانه داری؟ گفتم: نه. گفتند: برو، یعنی آنقدر برای مهندس مهم بود که آیا من خانه دارم یا نه و این برای من خیلی زیبا بود؛ خیلی ناراحت شدم. دفعهی بعد که رفتم برای اجازه گرفتن، آقای مهندس گفتند: خانه داری؟ گفتم: بله گرفتم یعنی واقعاً خانه گرفتم تا بتوانم پهلوان بشوم. همهچیزم را جمع کردم تا بتوانم اقدام کنم و اولین چیزی که یاد گرفتم و به من کمک کرد، نظم بود. این نظم بود که توانست من را جمع کند و شد کلید دوم زندگی من. انگار گاوصندوقها کنار هم بودند و کلیدهایشان دانهبهدانه به دست من رسیدند و راهی را برای من نمایان کرد که هیچوقت فکر نکنم که نمیتوانم کاری را انجام دهم. این گاوصندوق مال من است، در مسیر من است و برای آموزش گرفتن من است. در این زمانی که جنگ بود، من با خودم میگفتم: من چطور باید تعهدم را پرداخت کنم؟ الان که هیچ کسبوکاری نیست، اما هرچه پول داشتم را جمع کردم و گفتم پرداخت میکنم. این دومین گره بود که برای من باز شد؛ فهمیدم در سختترین شرایط هم کاری را که بخواهم میتوانم انجام دهم و مسیری را برای من باز میکند.

این چیز عجیبی بود برای من؛ اینکه من دنبال بازگشتش نبودم اما هم مالی به من برگشت و هم علمی. چون بار اول خیلی چیزها به من داده شد. حتی ۳۰ هزار تومان برای من پول شده بود تا بتوانم تعهدم را بدهم و همیشه به خودم میگفتم: اگر من نتوانم این کار را انجام دهم، نمیتوانم حتی کوچکترین کارهای زندگیام را انجام دهم. از پس اتفاقهای زندگی نمیتوانم بربیایم؟ چطور میگویم این وسیله را قسطی خریدهام و باید پرداخت کنم؟ حالا کنگره بعداً؟ نه؛ برای من تعهدم خیلی خاصتر از چیزهای دیگر بود. شاید میخواستم چیزی را خریداری کنم که خیلی باارزشتر بود، اما از آن گذشتم؛ گفتم یک لول میآیم پایینتر، چون چیزی که من را میساخت، آن چیزی بود که به من علم داد؛ واقعاً به من زندگی داد. شاید من الان یک مصرفکنندهی درجهیک بودم که حتی از توی جویها هم نمیشد من را جمع کرد! من این را در آن زمانی که بهایش را میدادم، متوجه شدم و خدا را شاکرم که توانستم در کنگره حضور پیدا کنم و توانستم خدمت کنم. این خدمت تنها چیزی بود که توانست جای پای من را برای خودم سفت کند که خودم به خودم نگویم: چرا نتوانستم؟ چرا نتوانستم بهای چیزی را بدهم؟. از اینکه به صحبتهای من گوش کردید، متشکرم.

گزارش تصویری از انتخبات لژیون سردار




مرزبان خبری: همسفر معین
تایپ: همسفر محمد حسین
ویراستاری و ارسال خبر: همسفر حسین
سایت همسفران آقا نمایندگی شفا مشهد
- تعداد بازدید از این مطلب :
63