امروز روز عجیبی است، روزی که احساس میکنم فصلی از زندگیام ورق خورد. به یاد دارم روز اولی که قدم به این مکان مقدس گذاشتم سرشار از ترس، ناامیدی و حسرت بودم؛ اما نور امید من را به این سو کشاند. اینجا با آدمهایی آشنا شدم که هر یک داستانی شبیه داستان من داشتند. آدمهایی که درد را کشیده بودند؛ اما تسلیم نشده بودند.
مرزبانی مسئولیت سنگینی است. امروز این شال زردرنگ بر شانههایم سنگینی میکند و بیش از هر زمان دیگری درک میکنم مرزبانی فراتر از یک خدمت و سفر است؛ البته سفری که در آن نه به دنبال یافتن خود، بلکه برای گم شدن در مسیر رهایی دیگران گام برمیدارم.
با وجود استرسها، نگرانیهای درونم هربار که میدیدم یکی از سفراولیها نور را پیدا میکند، هر بار که میدیدم یکی از همسفران نفس تازه میکشد، در من شور و شوقی وصفنشدنی پیدا میشد. اینجا یاد گرفتم معنای واقعی کمک کردن چیست؟ یاد گرفتم عشق؛ یعنی ایثار و ازخودگذشتگی.
کنگره۶۰ فقط یک سازمان درمان اعتیاد نیست؛ بلكه مکتب عشق و دانشگاه زندگی است. اینجا نه تنها جسم من، بلکه روحم نیز درمان شد. یاد گرفتم چگونه دوباره بخندم و زندگی کنم، چگونه دوست داشته باشم و دوست داشته شوم.
امروز نگهبان همان درهایی هستم که روزی برای ورود من به رهایی گشوده شد. امروز نگهبان همان حرمتهایی هستم که باعث شد آن حال نامناسب من به این آرامش کنونی تبدیل شود.حال که خدمت من به پایان رسیده است احساس میکنم کولهباری سنگین از تجربه، عشق و محبت را با خود به دوش میکشم.
هر لحظه که قدم بر این خاک مقدس میگذارم، با خود زمزمه میکنم: خداوند! من را یاری کن تا آنقدر در اجرای قوانین قوی باشم که هیچگاه انصاف را از یاد نبرم و آنقدر در محبت غرق باشم که هیچگاه حرمتها شکسته نشوند.
ارسال: همسفر مژگان رهجوی راهنما همسفر آرزو (لژیون دوم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی جواد گلپایگان
- تعداد بازدید از این مطلب :
221