English Version
This Site Is Available In English

حصارکشی باغچه وجودی انسان

حصارکشی باغچه وجودی انسان

جلسه سوم از دوره نود و یکمسومین جلسه از دوره نود و یکم کارگاه‌های آموزشی عمومی کنگره ۶۰ ویژه آقایان نمایندگی شادآباد با استادی مسافر محمدحسین، نگهبانی مسافر عیسی و دبیری مسافر رضا با دستور جلسه وادی سوم «باید دانست، که هیچ موجودی به میزان انسان به خویشتن خویش فکر نمی‌کند» شنبه ۲ خرداد ۱۴۰۵ ساعت ۱۶:۳۰ آغاز به کار نمود.

خلاصه سخنان استاد
سلام دوستان، محمدحسین هستم یک مسافر. ابتدا خدا را شکر می‌کنم و از این بابت بسیار خوشحالم که این بستر فراهم شد تا بار دیگر در کنگره ۶۰، جشن تولدی را برگزار کنیم. از مرزبانان و ایجنت محترم شعبه نیز بابت تمام زحماتشان صمیمانه تشکر می‌کنم.
هر زمان که دستور جلسه درباره وادی‌هاست، به یاد این گفتهٔ ارزشمند می‌افتم که وادی‌های کنگره ۶۰، شخصیت فرد را تغییر می‌دهند. زمانی که من به عنوان یک مصرف‌کننده وارد کنگره می‌شوم، با شخصیتی تخریب‌شده و تقریباً ویران وارد می‌شوم. به طور حتم، صرفاً با کم یا زیاد کردن دوز شربت اوتی، شخصیت من تغییر نمی‌کند. درست است که جسم من درمان می‌شود و فیزیولوژی من تغییر می‌کند، اما روان و جهان‌بینی من هنوز به تعادل نرسیده‌اند؛ چرا که مثلث شخصیت من (به استثنای ضلع جسم) هنوز به درمان و تعادل کامل دست نیافته است.

من بارها در لژیون این مثال را مطرح کرده‌ام که شخصیت ما همچون یک باغچه است؛ باغچه‌ای که ممکن است حصارکشی شده باشد یا فاقد حصار باشد. اگر حصارکشی نباشد، هر موجود و حیوانی می‌تواند وارد آن شود و از آنچه کاشته‌ایم استفاده کند و باغچه را تخریب نماید. اما اگر باغچه را حصارکشی کنیم، می‌توانیم هر آنچه را که دوست داریم در آن بکاریم و به نتایج مطلوب و موردنظرمان دست پیدا کنیم. این مهم امکان‌پذیر نیست، مگر آنکه این وادی‌ها را طی کنم و یک‌یک آن‌ها را پشت سر بگذارم.

فرقی هم ندارد که موضوع درگیری من در زندگی چه باشد. بسته به موضوعی که با آن دست‌وپنجه نرم می‌کنم، باید این وادی‌ها را از تفکر آغاز کنم تا در نهایت در آن موضوع خاص به محبت برسم. در وادی اول به من گفته می‌شود که تفکر و تأمل کن. در وادی دوم، پیام این است که ناامید نباش. در وادی سوم، به من می‌گوید مراقب باش متوقع نباشی.
من پیش از ورود به کنگره و حتی در اوایل سفر اول، انسانی به شدت متوقع بودم. از همه کس توقع و انتظار داشتم، به جز از خودم. طبیعتاً هیچ‌گاه هم به نتیجه نمی‌رسیدم. این روند ادامه داشت تا زمانی که یاد گرفتم باید بار مسئولیت زندگی‌ام را خودم بر دوش بگیرم. از همان لحظه‌ای که مسئولیت را پذیرفتم، مشکلاتم نیز یک‌به‌یک درست شدند. زیرا هیچ‌کس به اندازهٔ خودم نمی‌تواند به من فکر کند و هیچ‌کس هم به اندازهٔ خودم، دردها و مشکلات مرا درک نمی‌کند.

وادی سوم پیامی بسیار زیبا دارد. من به همهٔ عزیزان توصیه می‌کنم که اگر می‌توانند، بار دیگر این وادی را مطالعه کنند. در بخش پیام وادی سوم می‌خوانیم:
«باید دانست هیچ موجودی به میزان خود انسان به خویشتن خویش فکر نمی‌کند. ما با شروع زندگی در این وادی، برای خود آغازی تازه داریم. آغازی که ما را به سلامتی، صلح و آرامش و آسایش برساند. امیدواریم که شما هم با نگاه کردن به طبیعت، به ابعاد گسترده‌ای برسید و چون اصوات موسیقی در جهانِ خود بدرخشید و خود کلید مسیر اصلی راه خود را بیابید. ما نیک می‌دانیم که انسان اگر خود جستجو نکند، حتی اگر با همهٔ کاوشگران ماهر نیز همنشین باشد، به موضوع واقعی نمی‌رسد.»

بیشتر از این در مورد وادی صحبت نمی‌کنم. اکنون می‌رسم به بخش دوم دستور جلسه؛ تولد اولین سال رهایی مسافر عزیز، محمد.
محمد تقریباً سه سال پیش، در تاریخ ۲۷ دی‌ماه ۱۴۰۱، وارد کنگره ۶۰ شد و من این افتخار را داشتم که ایشان به لژیون نوزدهم  بپیوندد. روز اول را به خوبی به یاد دارم. چون او هم مثل خودم جوان بود، تک‌تک تصاویر آن روزها هنوز در ذهن من زنده است. به خوبی به یاد دارم که محمد با چه شرایط سختی و با مصرف چه موادی وارد کنگره شد.
او با مصرف انواع مواد مخدر و محرک پا به این مسیر گذاشت. یادم می‌آید زمانی که وارد شد، متادون مصرف می‌کرد؛ ماده‌ای که درمان آن دشوار و زمان‌بر است. حتی فرآیند جایگزینی متادون با اوتی برای او استرس بسیار زیادی داشت. بیش از حد مضطرب بود، نمی‌توانست در لژیون آرام بنشیند و حال مساعدی نداشت. اما تنها کاری که من به عنوان راهنما انجام دادم، این بود که او را دعوت کنم تا آنچه را می‌بیند و می‌شنود، به درستی انجام دهد.

او ذره‌ذره پیش آمد و این مسیر پرپیچ‌وخم را طی کرد. یکی از ویژگی‌های بسیار مثبت محمد که همیشه داشته و همچنان دارد، این است که شخصیتی انعطاف‌پذیر و پذیرا دارد. هنگامی که مطلبی به او گفته می‌شود، ابتدا مانع‌تراشی نمی‌کند و مقابل حرف طرف مقابل نمی‌ایستد تا بعداً شاید درباره‌اش فکر کند. نه، او می‌رود و آن کار را انجام می‌دهد و همزمان با انجام دادن، دربارهٔ آن موضوع عمیقاً تأمل هم می‌کند.

همین ویژگی ارزشمند بود که باعث شد محمد امروز، در سفر دوم خود، بتواند به عنوان یک خدمتگزار در مجموعه حضور یابد و فعالیت کند. او مسیری پر از پیچ و خم را پشت سر گذاشت. خانواده‌اش نیز در تمام این سال‌ها بسیار همراه و پشتیبان او بودند. به شدت پشتش بودند و همچنان هم هستند. امیدوارم که محمد قدر خانواده‌اش را بداند و همچنین قدر کنگره ۶۰ را. چرا که این کنگره بود که به من و محمد و امثال ما جانی دوباره بخشید و ما را از دل ویرانی‌ها احیا کرد.

به باور من، کمترین کاری که من و محمد و امثال محمد می‌توانیم انجام دهیم، این است که در کنگره تلاش کنیم تا محمدهای دیگر نیز بتوانند به تعادل و رهایی برسند؛ تا باز هم لبخندی بر لبان پدران، مادران، فرزندان و همسران آنها بنشیند و زندگی دوباره‌ای را تجربه کنند.
محمد در کنگره در بخش‌های مختلفی از جمله پارک لاله و آکادمی نیز خدمت کرده و این‌ها همه ارزشمند است. اما بزرگترین آرزویی که برای او دارم، این است که روزی بتواند جایگاه والای راهنمایی را تجربه کند و در این مسیر مبارک، به صورت مستمر و پایدار به خدمت ادامه دهد و در کنگره ۶۰ ماندگار باشد.
در پایان، از راهنمای محترم همسفر محمد نیز تشکر می‌کنم که در این مسیر، کمک‌های بسیاری به آنها کردند. از توجه و همراهی شما عزیزان، بی‌نهایت سپاسگزارم.

خلاصه سخنان مسافر محمد

سلام دوستان محمد هستم یک مسافر
ابتدا میخوام برگردم به گذشته خودم، از موقعی که خودم را شناختم، یعنی از دوران دبیرستان شروع کردم به کشیدن سیگار و مصرف مواد و همینطور ادامه دادم تا زمانیکه هجده سالم شد و به خدمت سربازی رفتم. در حین خدمت سربازی هم مصرف می‌کردم، بعد خدمت به تهران آمدم و برای خودم یک کاسبی راه انداختم. رفتم تو کار نصب و راه اندازی پله برقی و به واسطه کار هرماه تو یک شهر بودم. اینو میخوام بگم من با خیلیا مصرف کردم ولی هیچکس این طعم کنگره ۶۰ را به من نداد. شش هفت ماه رو مصرف می کردم یک دفعه می گفتم کافی است و دیگر باید ترک کنم. خیلی اقدام کردم پیش روانپزشک رفتم، کلینیک رفتم، کمپ ترک اعتیاد رفتم خیلی اقدام به ترک کردم ولی موفق نمی‌شدم. یه روزی هیچگاه فراموش نمی کنم روزهای آخر مصرفم بود بد داشتم از شمال با دوستام برمی‌گشتم تهران که تو راه یک تصادف خیلی شدید کردم بعد ماشین من رو تو شمال انتقال دادند به پارکینگ و من با دست خالی و جیب خالی در حالی که کارم رو از دست داده بودم به خانه برگشتم. اون شب رو به هر سختی بود گذراندم. فردای آن روز پدرم من را به کنگره آورد. وارد شعبه شدم و آقا محمدحسین را بعنوان راهنما انتخاب کردم. افکارم افیونی بود در ابتدا پیش خودم می گفتم یه یک ماه می‌آیم و یک مقداری که زندگیم را سر و سامان دادم دیگر نمی‌روم، اینقدر توی ترک های دیگه شکست خورده بودم اصلا باوری نداشتم که اینجا میتوانم موفق بشوم و به درمان برسم. وقتی به خودم آمدم دیدم که من پنج ماه است که داخل کنگره هستم و سه ماه است که سفر سیگار می کنم. با شروع سفر سیگارم متوجه شدم که نکات تاریک زندگیم بسیار کمتر شده است و این سفر سیگار به یک نقطه قوت و نقطه امید برای من تبدیل شده است. بعد از اینکه این کار رو کردم دیدم زندگی‌ام خیلی قشنگتر شده است، استرس‌هایم کمتر شده است و آرامش در زندگیم بیشتر شده است. همینجوری ادامه دادم هفت ماه هشت ماه سفر بودم که در قسمت سایت خدمت می‌کردم. در آکادمی مستقیم زیر نظر آقای مهندس در قسمت OT خدمت انجام می دادم. به قول معروف که در کنگره می‌گویند که درمان یک پک کامل است یعنی باید یه موقع بیایی سی‌دی بنویسی،  خدمت کنی، سفر سیگار را انجام بدهی تا باور درمان درون آدم شکل بگیرد و من اینها را انجام دادم.بعد از یازده ماه سفر توانستم رهایی‌ام را بگیرم و از این بابت خیلی خوشحالم. بعد از رهایی به پارک لاله می‌رفتم و این باعث شد که همه روزهای من با آموزش های کنگره آغاز شود. به لطف خدا الان هم بعنوان مرزبان پارک لاله خدمت می‌کنم. در انتها از آقای مهندس و آقا محمد حسین تشکر می‌کنم که همیشه من را حمایت کرده‌اند. از آقای رضوانی تشکر می کنم که به من کمک کردند که از گذرگاه سیگار عبور کنم. از راهنمای پدرم، از پدرم از راهنمایی همسفر مادرم، از مادرم و در آخر هم از تک تک شما عزیزان تشکر می کنم که خواسته و ناخواسته به من کمک کردید تا من رها بشوم و تولد یک سالگی‌ام را جشن بگیرم خیلی ممنون و متشکرم.

تایپ و ارسال: خدمتگزاران سایت شادآباد

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .