پنجمین جلسه از دور چهل و چهارم کارگاههای آموزشی ویژه مسافران کنگره ۶۰ نمایندگی ایمان، با استادی مسافر ابوالفضل و نگهبانی مسافر علی و دبیری مسافر احمد، با دستور جلسه «جهانبینی 1و2» چهارشنبه 23 اردیبهشت ماه 1405 راس ساعت 17:00 آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد:
در ابتدا میخواستم از عزیزانی که به من کمک کردند و اجازه دادند امروز در این جایگاه بایستم و آموزش ببینم، صمیمانه تشکر کنم. اما میخواستم تجربهام را از خودِ "جهانبینی" را بگویم. در سه چهار ماه اول سفرم، از مواد مخدر خسته شده بودم اما با کمک آقا بابک، مفاهیم جهانبینی کمکم در دایره فکری من جای گرفت. یادم میآید وقتی آقا بابک صحبت میکرد، من با تعجب به او نگاه میکردم، انگار آن چیزهایی که او میگفت دقیقاً همان چیزی بود که در اعماق وجودم به دنبالش میگشتم.

با گذشت زمان و با کمک راهنما، فهمیدم که مشکل اصلی من، نداشتن یک جهانبینی درست بود. من به درمان مواد نیاز داشتم، اما بیشتر محتاج جهانبینی درست بودم. چرا؟ چون هر چقدر هم تلاش میکردم، باز هم با جهانبینیهای غلط قبلیام ضربه میخوردم. آن جهانبینی غلط، باعث ناآرامی، کینه و یک خلاء درونی شده بود؛ با اینکه همه چیز داشتم، اما دلم هیچ چیز نمیخواست. جهانبینی من در آن زمان این بود: "دنیا فقط دو روز است، تهش که میمیرم و همه چیز تمومه، پس بگذار حالشو ببرم!" من با همین دیدگاه، زندگی میکردم. همه چیز را مقصر میدانستم، پدرم را مقصر اصلی زندگیام میدانستم.
سالها با پدرم صحبت نکردم. تحمل اینکه آدم به پدرش نگاه کند و در دلش نفرت داشته باشد، بسیار سخت است. من برای درمان اعتیاد آمده بودم، اما مشکلات بسیار بزرگتری داشتم که فقط با جهانبینی حل میشد تا وقتی آقا بابک میگفت: "ما بودیم و هستیم و خواهیم بود و هر کسی مسیر تکاملی خود را دارد، پدرت مسیر خودش را دارد، تو مسیر خودت را داری، هر کس خودش زخمها و مشکلات خانوادهاش را دیده و انتخاب کرده". این حرفها برای من مثل آب روی آتش بود و این تازه شروع ماجرا بود. چه چیزی میتوانست سالها عدم صحبت با پدر را حل کند؟ چه چیزی میتوانست نگاه پر از نفرت مرا عوض کند؟ داروی درمان نمیتوانست و جهانبینی باعث شد که بفهمم دیدگاه اشتباهی داشتم و پر از منیت و خودخواهی بودم.
من به نقطهای رسیده بودم که نه خودم حال خوشی داشتم، نه لذتی از زندگی میبردم و نه آیندهای میدیدم. کنایه پدرم هم در این میان بود که میگفت: "انگار از خدا به زور پسر خواستم که تو را به من داد!"... آن زمان، من یک کوه نفرت و کینه داشتم اما جهانبینی من را نجات داد. وقتی فهمیدم حقیقت چیست، زندگیام تغییر کرد. حالا حتی در کوچکترین مسائل هم اثرش را میبینم. مثلاً در رانندگی، قبلاً اگر پشت چراغ قرمز میایستادم، از شدت بیتفاوتی یا عجله نمیتوانستم تحمل کنم اما حالا با آرامش میایستم. چون فهمیدم اگر من برای خودم و جامعه امنیت ایجاد نکنم، نمیتوانم احساس امنیت کنم. من تمام دردهای این تغییر را با گوشت و پوست و استخوانم حس کردهام. من برعکسِ مسیر درست را رفتم و ضربههایش را خوردم، اما حالا که مسیر درست را میروم، خدا را شکر، بسیار راضی هستم. حتی آن یک یا دو دقیقهای که پشت چراغ قرمز منتظر میمانم، برایم لذتبخش است؛ چون میدانم با گاز دادن و عجله، جان کسی را به خطر نمیاندازم. ممنونم که به حرفهای من گوش دادید.

تایپ: مسافر امیر
ویرایش و ارسال: مسافر مهدی و احمد
عکاس خبری: مسافر امیر
گروه سایت نمایندگی ایمان
- تعداد بازدید از این مطلب :
501