تمام هستی بر مبنای عشق بنا شده است. در انسان هم یک مرکزی است که به آن قلب میگویند که جایگاه عشق است. سیستم جسم، عقل و ایمان هم گویی به فرمان همین قلب حرکت میکند. جهان و جهانها برای ساختن به این نیروهای بزرگ نیاز دارد و این نیرو همان عشقی است که قدرت مطلق برای خلق ما در آفرینش به کار برده است. کار قدرت مطلق این است که باید بذری را بکارد که آن هستی را همیشه هست نگه دارد و برای این کار به فرمان فرماندهان متعدد نیاز داردتا در مقابل نیروهای تاریکی پایداری کنند.
ذرات عشق و محبت در تمامی وجود ما رد وبدل میشوند و به ما توان حرکت از سکون را میدهند؛ یعنی عشق به انسانها و موجودات دیگر، درختان، جویهای جاری، نسیم باد، دشت و کوهها احساس نزدیکی کنیم و از وجود آنها لذت ببریم و برای خودمان لازم ببینیم که نگهبان آنها باشیم و در زیادتر شدن آنها، قدمهای مفیدی برداریم.
عشق؛ یعنی گذشتن از خویش و چه چیزی زیباتر از این عمل است که با تمام وجودت هم هستی و هم جهانها را دوست بداری، چون بدون عشق نمیتوان از عشق سخن گفت و عشق با محبت آغاز میشود و محبت صورت مسئله است و حل آن میشود عشق که لایتناهی است. پس عشق را توصیفی نیست، عشق به بدن نیست، عشق به لمس نیست به سخن نیست و عشق قرار دادی نیست که حدی برای او قائل شویم، عشق را با هیچ چیزی نمیتوان قیاس کرد.
عشق یعنی همان قدرت مطلق که به صورت مختلف در چرخشهای متوالی با ما هست و ما وقتی به او میرسیم که کامل شده باشیم، یعنی خود او شویم. عشق جسم نیست؛ جان هم نیست آن چه که با ما هست وقتی پا به هستی میگذاریم با ما هست همراه است، وجود هست، هستی است.
عشق به ظاهر سوختن است، برای تبدیلشدن به نور، رسیدن، فهمیدن، زیستن و عشق ورزیدن. سه ضلع سایهها، جاذبه و حس تشکیل دهنده عشق هستند. سایه صور آشکار انسان جسم اوست و سایه صور پنهان او نفس یا روح اوست. تمام خلق قدرت مطلق، بر مبنای حساب و کتاب و علم و دانش انجام میگیرد و هیچ چیز بدون برنامه خلق نشده است.
اگر همه هستی بر مبنای جاذبه، خلق شده بود، هیچ نیروی دافعهای وجود نداشت و در یک لحظه هر چه در هستی وجود داشت، همه و همه در یک لحظه به هم میچسبیدن و قادر به رها کردن یکدیگر نبودند. من همسفر باید بدانم که برای رسیدن به صلح، آرامش، خوشبختی، محبت و عشق یک بهایی دارد که با آموزش صحیح، تفکر، کسب تجربه، آگاهی و حرکت به طرف ارزشها به مرور زمان و ذرهذره امکانپذیر است؛ پس به آنچه هست، پیبردن، تمنای دل میخواهد. عاشق شدن و عشق ورزیدن هم مثل نور خورشید است که بلاعوض به هستی میتابد و هیچ انتظاری ندارد.
آقای مهندس حسین دژاکام نمونه بارزی از عشق هستند که با نور بلاعوض خودشان، انسانهای در تاریکی فرو رفته را روشن و بیدار کردند. برداشت و نتیجهای که از دستور جلسه امروز میتوانم داشته باشم این که رحمت خداوند بتواند شامل حال من همسفر شود باید از قلب انسانها، موجودات و کل هستی عبور کنم تا عشق بلاعوض به مخلوقی را همواره سر لوحه خودم قرار دهم تا عشق واقعی را از عمق وجودم درک کنم.
نویسنده: همسفر زینب رهجوی راهنما همسفر زینب (لژیون یازدهم)
رابط خبری: همسفر منیژه رهجوی راهنما همسفر زینب (لژیون یازدهم)
ارسال: همسفر پرتو رهجوی راهنما همسفر آسیه (لژیون اول) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی عمان سامانی شهرکرد
- تعداد بازدید از این مطلب :
59