English Version
This Site Is Available In English

قدردان عاشقی

قدردان عاشقی

در مورد هفته راهنما باید بگویم، سال‌ها خسته و بی‌تاب بودم و برای من شب و روز یکی شده بود؛ وجودم خالی از امید و شادی و پر از کینه و نفرت شده بود، راهی به جایی نداشتم، از خداوند شاکی بودم و می‌گفتم این چه سرنوشتی است که برایم رقم زده‌ای؟ تا کی و تا کجا؟ قلبم شکست، بغضم ترکید و شروع به گریه کردن به حال خودم کردم، انگار حسی در درونم نجوا می‌کرد که همه چیز درست می‌شود؛ تا این‌که اذن ورودم به کنگره۶۰  صادر شد. به محض ورود من به کنگره همه چیز تغییر کرده بود، آدم‌ها با لباس سفید و فضایی با عطر و طراوت خاص و انگار خداوند یک تکه از بهشت را پیش رویم قرار داده بود. در همین حال گیج و مبهوت بودم که  خدایا کجا هستم؟ سفید پوشی با شالی روی شانه‌اش، دست‌هایش را به نشانه بغل کردن باز کرد و گفت: سلام، خوش آمدی عزیزم، بفرمایید بنشینید. خدایا چه حس و حال عجیبی داشتم، این حس و حال را دوست داشتم و با نشستن روی صندلی سؤالات و درگیری‌های ذهنم زیاد شد و دلم نمی‌خواست که از جایم بلند شوم و درون خودم می‌گفتم خدایا این کیست که نگاهش پر از مهر و محبت و صدایش سرشار از صداقت است؟ وقتی چهره مات و مبهوت من را دید گفت: تو را درک می‌کنم و نگران نباش آن‌چه که خراب شده دوباره درست می‌شود. برایم عجیب بود که چگونه من را درک می‌کند؟ وقتی آرامش را در نگاه‌ش می‌دیدم انگار که هیچ درد و رنجی را نداشته است؛ اما با گذر زمان در کنارش فهمیدم که این ماهرو کسی است که خودش این راه پر پیچ و خم را پیموده و زخم‌ها برداشته است. او  امروز با رفتار، گفتار و کلامش  از عمق وجودش به من چگونه زیستن، انسان بودن و تشخیص راه از چاه را آموزش می‌دهد. به من آموخت چگونه چشم و دل بشویم؛ چگونه عشق و محبت بدهم و ... در شگفتم او کیست؟  فهمیدم او کسی نیست به جز «راهنما». این راهنما بود که توانست به بیابان خشک وجود من ببارد و با صدای رعد و برقش من را از خواب غفلت بیدار کند و با نوازش نسیمش، دوست داشتن و دوست داشته شدن را به من بیاموزد. من که ذره‌ ذره وجودم پر از کینه، درد، حسرت، ناامیدی و منیت بود تبدیل به؛ عشق، محبت، گذشت، بردباری، بخشش و توانایی شد و این هفته، هفته اوست؛ روز راهنما، روز شکرگزاری و قدر‌‌دانی از اوست. ای راهنما؛ تو را سپاس، ای آغاز بی‌پایان، ای وجود بیکران تو را سپاس، ای والا مقام تو را سپاس، ای فراتر از کلام تو را سپاس، ای که هم‌چون باران بر کویر خشک اندیشه‌ام باریدی تو را سپاس. سپاس می‌گویم؛ تو را به اندازه مهربانی‌ات. ای نجات‌بخش آدمیان از جهل و نادانی، ای لبخند امید و زندگی تو را سپاس. سپاس تو را که با دستان پر مهر خود گل‌های علم و ایمان را در گلستان وجودم پروراندی و شهد شیرین دانش را به من چشاندی. سپاس تو را که بهار باورم شدی، تو را  به وسعت نامت سپاس می‌گویم. چگونه می‌توانم عشق‌آموزی تو را که چراغ روشن هدایت را بر کلبه محقر وجودم فروزان ساخته است سپاس گویم؟ در مقابل این همه عظمت و شکوه تو، من را نه توان سپاس و نه کلام وصف است. تنها بلند قامت می‌ایستم، در برابرت تعظیم می‌کنم، با اشک شوق و با زبان بی زبانی می‌گویم «راهنمای عزیزم روزت مبارک». همیشه؛ چون ابر بهاری ببار که تشنگان بسیارند. خداوندا؛ یاری‌ام کن که نهال درونم تنومند و به بار بنشیند شاید که راهنمایم این را به نشان سپاس و قدردانی بپذیرد. ای از جان شیرین‌تر، ای که برق چشمانت مملوء از معرفت، عشق و صداقت است؛ با تمام وجودم قدر‌دان این همه لطف و محبت شما هستم و از شما سپاس‌گزارم. سر به سجده می‌برم، از خداوند برای بودنتان تشکر می‌کنم و برایتان عزت و سربلندی آرزو می‌کنم.

نویسنده : همسفر شهین رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون پنجم)
رابط خبری: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون پنجم)

عکاس: همسفر سارا رهجوی راهنما همسفر نرگس (لژیون هفتم)

ویرایش: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر (لژیون هفتم) دبیر دوم سایت

ارسال: همسفر توران رهجوی راهنما همسفر نجمه ( لژیون سوم) نگهبان سایت

همسفران نمایندگی گنجعلی‌خان

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .