ششمین جلسه از دوره سیزدهم دوره کارگاه های عمومی کنگره ۶۰ شعبه کریمان کرمان با دستور جلسه "هفته راهنمایان DST ،تازه واردین، جونز، ورزش و موسیقی" با استادی راهنمای محترم مسافر محسن و نگهبانی مسافر احمد و دبیری مسافر عبدی در روز پنجشنبه ۱۴۰۴/۱۱/۳۰ راس ساعت ۱۶ آغاز به کار نمود.

سخنان استاد:
سلام، انشالله که حال شما خوب باشد. سپاسگذار و قدردان اولین راهنمای کنگره ۶۰ آقای مهندس دژاکام و راهنمای بزرگوارم آقای هادی پناهی، مرحوم هادی پناهی هستم، هرجایی که هست یادش گرامی باد و به تک تک راهنمایان کنگره ۶۰ مخصوصا راهنماهایی که در شعبه کریمان خدمت میکنند این هفته را تبریک میگویم. این هفته یک یادبودی برای قدردانی از تک تک شما عزیزان می باشد. به افتخار راهنمایان خودتان یک کف مرتب، همراه با سوت بزنید.
خیلی ها تصور می کنند راهنماها سر لژیون می آیند و می نشینند و یک چای هم جلویشان می گذارند و یک نامه هم می نویسند و دیگر خلاص....! هیچ کار دیگری انجام نمی دهند، یک نگاهی هم به من می اندازد و گاهی یک احوالپرسی هم از من می کند!
ببینیم واقعا راهنما برای ما چه کاری انجام میدهد؟ شما انتهای سالن آقا مجید را می بینید که شال زیبای مرزبانی روی دوش ایشان هست، یک زمانی توی خیابان خورشید کرمان در حال تردد بودم که یک راکب موتور سوار با ایشان برخورد کرده و این تصادف باعث گردید مچ پای ایشان از دو جا شکسته شد.
لحظه ای که یکی دو نفری آمدند و به ایشان کمک کنند و از روی زمین بلندشان کنند، یکی از کسانی که دست ایشان را گرفته بود، ساعت مچی که به دست ایشان بود را باز کرد! این جمله آقا مجید هنوز در خاطرم مانده که گفتند من هنوز نمرده ام! هنوز زنده ام! خودِ من آدم مرده ای را دیده که جیب هایش رو زدند و موبایلش را هم دزدیدند!
بیرون از این درب اگر خبری هست به این صورت می باشد، خصوصا اگر بگویم که من مصرفکننده هستم، حتی در خانواده، در اطرافیان، خیلی ها دست هایشان را روی جیب شان گذاشته و مراقب و مواظب هستند، فقط به خاطر اینکه اسم من مصرفکننده شده است! حالا من این کلمه را نمی خواهم به کار ببرم، این دیدگاهی هست که از بیرون نسبت به یک آدم مصرفکننده دارند. مصرف کننده یک انسان از یاد رفته است! من هیچ زمانی لغت معتاد را به کار نمی برم، می گویم انسانی که از یاد رفته است.
اگر سرطان داشته باشیم به قول معروف تمام جهان کمکمان خواهند کرد، ولی مصرفکننده باشیم سرمان اگر داخل سطل زباله باشد هیچ کس نگاهت هم نخواهد کرد و ممکن است چهار تا لفظ بد و بیراه هم به ما گفته شود و بگویند اینها از روی خوشی زیاد، مواد مخدر را مصرف میکنند!
حتی بچه های خودمان، حتی اطرافیان خودمان، ما را بارها به بی عدالتی و بی غیرتی متهم می کردند و زمانی که کوچکترین حرفی را هم که می زدیم به واسطهی مصرفکنندگی، داد و بیداد و دعوا به راهنما می افتاد!
این یک واقعیتی است که یک آدم مصرفکننده با آن سر و کار دارد. از این درب بیرون برویم تنها خبری که هست همین است که الان به شما گفتم!
وقتی که به کنگره می آییم، یک نفر پیدا می شود که آرزوی محال ما را برآورده می کند! زمانی به مخیله من هم خطور نمی کرد که مدت زمان ۲۴ ساعت را بدون مواد مخدر بتوانم زنده بمانم؛ کار و عمل راهنما این آرزوی محال را برآورده می نماید. این اندازه ای از عظمت کار راهنما می باشد. خیلی وقتها من راهنمایم را قضاوت میکنم! ولی ته ماجرا این می باشد.
اعتیاد را چگونه تعریف می کنند؟ بیماری لاعلاج...!!! پیش رونده....!!! مرموز.....!!!
اینها کلمات ترسناکی هستند، واقعا کلمات ترسناکی هستند. کاری را که اعتیاد با انسان می کند به نظر من هیچ پدیده ای در جهان هستی با انسان آن کار را نخواهد کرد! دقیقا اعتیاد کاری می کند که انسان با کَلّه به درون سطل زباله می رود! این کار از عهده اعتیاد بر می آید.
حتی پزشکی که در کلینیک هست نگاه به درآمد خودش می کند تا از من مصرفکننده کسب درآمد نماید، این عین واقعیت می باشد. بیرون از اینجا هیچ مهربانی و دلسوزی نیست! یک راهنما، یک آدم از وقتش، از زندگی اش، از همه چیزش برای من مصرفکننده میزند.
یک زمانی که یک گُل یا یک ماهی را برای خانه خریداری می کنیم ، یک چند مدت که به آنها رسیدگی می کنیم و با آنها مانوس می شویم بعد از مدت ۳ الی ۴ ماه اگر آن گُل خشک شود چه حالی پیدا میکنیم؟! اگر ماهی بمیرد تا مدت زمانی به یاد ما هست!
منِ راهنما وقتی سر لژیون قرار میگیرم با یک انسان سروکار دارم و اینجا یک پدیده ای به اسم حَّی یا زنده کردن شکل می گیرد و در گیر آن آدم می شوم. شما ممکن است درگیر شدن را متوجه نشوید که چه می باشد؟! درگیرشدن، عین جملاتی که من می گویم را شما می توانید از راهنماهایتان سوال کنید؛ ببینید همان جملات هست یا که نیست!؟!
وقتی که می خواهید غذا میل کنید، لقمه اول ولی اللّه جلوی چشم هایتان هست! لقمه دوم سعدالله جلوی چشم هایتان هست! لقمه سوم ذبیح الله جلوی چشم هایتان هست! لقمه چهارم نمیدانم کوروش جلوی چشم هایتان هست و این عین واقعیت می باشد.
صبح در حال مراجعه به محل کار هستی، تک تک رهجوها را تا زمانی که به محل کار می رسی به خاطر می آوری! بعضی از رهجوها که دیگر آنقدر وارد صُور پنهان می شوند، خداوند شاهد هست که در خواب آنها را مشاهده می کنیم، یعنی در خواب هم فکر رهجوها، راهنما را رها نمی کند!
آقای زارکوهی یک رهجویی داشتند که من اسمشان در خاطرم نیست، ایشان شروع کردند در خواب مثلا علی را صدا زدن! خانم آقای زارکوهی به ایشان گفتند اینجا لژیون نیست، بخوابید!
روز اول که به عنوان یک تازه وارد مصرفکننده به کنگره می آییم؛ خودم را میگویم، چه داشتم؟ اعتبار داشتم؟! شکل و قیافه هم نداشتم. بعضی از رهجوها وقتی سر لژیون من به عنوان تازه وارد می آیند، روز اول مثل این است که صورت آنها را با بیا خاموش کرده اند!
آن راهنما ما را از کجا به کجا می رساند؟ زمانی که آب زیر پوست آدم می رود و صورت سرخ و سفید می شود، این کاری هست که راهنما می کند. این مفهوم درگیر شدن است. یک گُل تا مدت ها در داخل گلدان شیشه ای روی ما اثر می گذارد، یک انسان چگونه روی ما اثر نمی گذارد؟
شاید من هرگز نفهمم راهنمایم برای من چکار کرده است و هرگز هم نمی فهمم! من خودم این گونه بودم، من نمی فهمیدم مرحوم هادی پناهی برای من چه کاری انجام داده اند، تا روزی که خودم راهنما شدم متوجه شدم.
شما نمی فهمید پدرتان برایتان چه کاری انجام داده است تا روزی که خود شما پدر شوید، آن موقع خواهید فهمید که یک پدر برای بچه اش چه کاری انجام داده و به یاد کارهای پدرتان خواهید افتاد. آن موقع می فهمید که پدرتان چه کاری انجام داده است، آن زمان خواهید فهمید که راهنمایتان برایتان چه کاری انجام داده است.
خیلی وقت ها در زندگی از بچه هایمان گِله و شکایت می کنیم که چرا اینطوری شدند و چرا آن طوری شدند و چرا ناسپاس شده اند!؟ برای این مسئله من یک علت بیشتر برایش نمی توانم پیدا کنم و آن این است که من خودم ناسپاس بودم و نتوانسته ام سپاس گذاری و قدردانی را به فرزندم آموزش بدهم.
می گویند زبان فارسی را از کجا یاد می گیریم؟ می گویند در خانه یاد می گیریم. ما قدردانی را در کجا یاد می گیریم؟ در خانه یاد می گیریم. وقتی خودِ من آدم ناسپاسی باشم، خودم آدم قدر نشناسی باشم فرزند من هم مثل خودم می شود و این یک واقعیت است.
راهنمای من خدای روی زمین من بود، رَبَّم بود. پروردگار در جایی در کلام الله می خواهد آغاز سخن ، یعنی شروع به سخن بکند، یعنی شروع به صحبت میکند؛ اولین سوره ای که می آورد بعد از اینکه می گوید من بخشنده و مهربان هستم، می فرماید: " اَلحمدالله رَبّ اَلعالمین " خودش را به عنوان ربّ، مربی معرفی می کند و می گوید سپاسگزار مربّی باشید.
اولین خصوصیتی که برای خودش ذکر می کند عنوان مربی و ربّ بودن هست، معلم و راهنما بودن است. این مورد را اولین جا در قرآن یادآور می شود و این یک کار بزرگی هست که انجام می شود.
این اهمیت کار راهنما می باشد. حتی یک مواقعی ممکن است راهنما با تَشر برخورد کند، با تندی برخورد کند، حتی ممکن است در لژیون سرپا نگه دارد ولی یک چیزی را خوب میداند؛
اگر با دیگرانش بود میلی
چرا ظرف مرا بشکست لیلی
چرا این آدم به آدم های توی خیابان گیر نمی دهد؟ چرا به آنها اهمیت نمی دهد؟ چرا ظرف من را می شکند؟ پس یک چیزی هست! یک حسی هست!
آن حس می دانید چه حسی هست؟ همان چیزی هست که خودش یک بار در روز رهایی اش تجربه اش کرده و دوست دارد شما هم در روز رهایی تجربه اش کنید. اگر اخلاقش بد است، گیر می دهد، سخت گیر هست، این آقا من را از داخل جهنم بیرون آورد، من را از مردن بیرون آورد، من را از بدبختی، از داخل سطل زباله، همین آدمی که سخت گیری میکرد یا سخت گیری میکند، بیرون آورد و من این را نمی بینم! حتی سقوط آزاد را هم شما شاید باور نکنید، راهنمایی که به رهجویش سقوط آزاد می دهد عینا خودش سقوط آزاد را تجربه کرده است، عینا خودش سقوط آزاد بوده است! مگر می شود سقوط آزاد یادش نباشد و نداند سقوط آزاد چه حالی دارد؟! چرا بهت زنگ می زند؟ می داند و می فهمد که چه خبری هست! می داند چه خبر است و این از مفاهیم درگیر شدن است، درگیر رهجو شدن این است. این کاری هست که راهنما برایت انجام می دهد، این چیزی هست که راهنما برای رهجویش می خواهد.
این هفته، هفته قدردانی از راهنماست. آفت انسان ناسپاسی می باشد. من روزی نیست که راهنمایم از یادم برود، روزی نیست که یادش نیفتم. به من هر چه که می خواستم داد، سلامتی داد، زندگی داد.

بزرگترین حسرت من این هست که یک بار دیگر باهاش تماس بگیرم، یک بار پشت خط تلفن فقط یک سلام بگوید، یک بار من صدای راهنمایم را از پشت خط تلفن بشنوم!
اما او دیگر نیست، ولی من یادم نرفته و نمی رود چه کارهایی برای من کرد، من تا زمانی که زنده بود ماهی یک مرتبه بهش زنگ میزدم و احوالش را جویا می شدم. ۸سال بود من هر بار تهران می رفتم یک جعبه کُلُمپه برایش می گرفتم و می بردم. ایشان احتیاجی به این کار نداشتند، من باید می فهمیدم این آدم چه کسی هست و برای من چه کاری کرده است.
اگر بخواهم بفهمم راهنمایم برای من چه کاری کرده است حاضرم چه بهایی را بپردازم تا دوباره به دوران تاریک مصرف کنندگی بر گردم؟! این جواب این سوالی می شود که راهنمایم برای من چه کاری کرده است.
چقدر می گیرید تا به دوران مصرفکنندگی تان برگردید؟!؟

انشاالله که جشن هفتهی راهنما، هفته آینده روز سه شنبه برگزار خواهد شد، یکی دو تا نکته هست که بد نیست مطرح کنم و این از تجربه های سال های قبل می باشد؛ آقای مهندس پاکت را اختراع کردند، توی پاکتی دلنوشته برای راهنمایتان با خط خودتان بنویسید، اگر برای راهنمایتان احترام قائلید، برایش کاغذ ابر و باد بگیرید و با تمام وجودتان برایش بنویسید. جملاتی را بنویسید که در خور و شایسته آن آدم باشد. کاری را که پدر و مادر برایمان نکردند، خواهر، برادر، دوست، رفیق و پزشک هم حتی برایمان نتوانستند بکنند، راهنما برای ما این کار بزرگ را انجام دادند. این سوی قضیه را ببینیم و ببینیم که جایگاه راهنمای ما کجاست؟
متوسط هم بخواهیم حساب کنیم، هر فرد مصرفکننده به طور متوسط در ماه حداقل ۵ الی ۶ میلیون تومان مواد مخدر را مصرف می کند، ۱۰ ماه می آیم و سفر میکنم، حالا این را ضربدر ۱۰ بکنم و این عدد را نگاه بکنم! از این جیب به آن جیب دادن است. تا آنجایی که من اطلاع دارم همه ی راهنمایان محترم این شعبه، خود آقای علیرضا دژاکام دنور شدند، آقای سینا ناظمی دنور شدند، آقا شهرام دنور شدند، حسین حاج محمدی و بقیه راهنمایان محترم دنور شدند. از این جیب به آن جیب دادن است، دوباره به همین سیستم بر میگردد. مطمئن باشید اگر آن راهنما وقتی را که قرار بود بیرون از کنگره صرف کسب درآمد بکند، بسیار تا بسیار موفق تر از الان بود!
این رسم کنگره است، من تا زمانی که راهنمایم بود آن چیزی که شایسته اش بود را برایش انجام می دادم. دچار ورشکستگی هم نشدم، دچار مرگ مغزی هم نشدم، دچار آوارگی هم نشدم! نگران چیزی هم نباشید. حد و اندازه اش را بدانیم، جایگاهش را بشناسیم.
به افتخار راهنماهای خوش قلب خودتان یک کف مرتب بزنید.
تایپ: مسافر ابراهیم لژیون دوم
ارسال: مسافر مهدی لژیون دوم
- تعداد بازدید از این مطلب :
181