English Version
This Site Is Available In English

گروه خانواده_ از عمق رنج تا اوج آرامش

گروه خانواده_  از عمق رنج تا اوج آرامش

دل‌نوشته‌ای از عمق رنج تا اوج آرامش برای راهنمای مهربان و دلسوزم در کنگره‌ ۶۰، روزی بود که دیگر نفهمیدم زندگی‌ام چگونه از مسیرش خارج شد. دنیا برایم سقفی کوتاه و نفسی تنگ شد. نمی‌دانستم از کی تاریکی جای روشنایی را گرفت، از چه لحظه‌ای لبخندهایم کم‌رنگ شدند و چرا هرچه بیشتر تلاش می‌کردم، عمیق‌تر در باتلاق ناامیدی فرو می‌رفتم.

گاهی در پی مقصر می‌گشتم، گاهی خودم را سرزنش می‌کردم، گاهی در چشمان فرزندم علت را می‌جستم و از خود می‌پرسیدم: چرا؟ گاه از هجوم فکر و خیال خسته می‌شدم و به سکوت پناه می‌بردم، اما در درونم آشوبی بود که مهلتم نمی‌داد. در آن روزها، خدا را می‌دیدم، اما نمی‌شناختم. نه امیدی برای ادامه بود و نه نوری برای فردا. هر صبح با اشک آغاز می‌شد و هر شب با بغضی که در گلویم سنگینی می‌کرد.

انگار همه‌ راه‌ها بسته بودند و من مانده بودم در میانه‌ی جاده‌ای که انتهایش سیاهی بود؛ چشم‌هایم خیره به درهایی بسته که هیچ پرتوی از امید از آن‌ها عبور نمی‌کرد. می‌خواستم با زندگی قهر کنم، با خودم، حتی با خدا در ذهنم هزار بار پایان را مرور می‌کردم: جدایی، سکوت، خاموشی تمام رؤیاهایم. تنها صدایی که می‌شنیدم، صدای دل شکسته‌ من بود که بی‌پاسخ می‌ماند.

و درست در همان لحظه، در همان نقطه‌ی خستگی و بی‌پناهی، دست پرمهر خدا از دورترین نقطه‌ امید به سویم آمد. او چراغی در مسیر تاریکی‌ام روشن کرد که نامش کنگره‌۶۰ بود؛ مهندسی را فرستاد با قلبی از جنس ایمان تا نقشه‌ نجات را بر زمین بگستراند؛ راهی که از دل تاریکی‌ها گذشت و به عشق ختم شد. جایی که خالق مهربانی، درمان و رهایی را به دستان مهندسی سپرد که لایق دریافت این الهام بزرگ بود.

مهندسی که فلسفه‌ نجات را با عشق نوشت با نیتی پاک، دلی وسیع و ایمانی از جنس نور و از دل این مسیر نورانی، راهنمایانی برخاستند که عطوفت خدا در نگاهشان جاری است؛ کسانی که بوی عشق می‌دهند، صدایشان آرامش است و حضورشان امید و در میان تمام آن نورها، تو سهم من از رحمت الهی بودی.

راهنمای عزیزم، فرشته‌ زمینی من تو آمدی آن‌گاه که دیگر باور نداشتم نوری وجود دارد. با یک نگاه فهمیدی دلم خسته است. با صداقت و مهربانی‌ات زخم‌هایم را لمس کردی، بی‌آنکه قضاوتم کنی و با نگاهی سرشار از شفقت، مرا دوباره با خودم آشتی دادی.تو به من آموختی که رنج، مقدمه‌ی معناست و شکست، مسیر شناخت.

ترس‌هایم را با یقینت زدودی و قهر را با مهرت شست‌وشو دادی. با عشق بی‌منتت، نفرت را از جانم بیرون کشیدی و به جای آن، بذر عشق کاشتی. در دل تیره‌ترین روزها، امید را آرام در گوشم زمزمه کردی: گفتی هنوز می‌شود دوباره ساخت، دوباره زیست و شاید برای نخستین بار، دوباره «خودم» شدم. پندهایت، هر کلمه‌ات، نوری بود بر جان خسته‌ام.

با تو فهمیدم رهایی تنها ترک یک عادت نیست،بلکه تولدی دوباره است. با نگاهی تازه به زندگی و لطف خدا. تو مرا از ویرانی به آرامش رساندی، از تلخی به طراوت ایمان،از شک به یقین،از ترس به محبت.دستانت چراغ راه بود،صدایت مرهم، و حضورت امن‌ترین پناهگاه روزهای طوفانی من. همچون مادری دلسوز، پدری خردمند، معلمی آگاه و قاضی‌ای عادل، در کنارم بودی.

صبورانه شنیدی، آرام بخشیدی و با نگاهت امید را دوباره در قلبم کاشتی. هر گفتارت، هر نگاهت، هر لحظه‌ حضورت، نسیمی بود که غبار را از چشم روحم زدود. چشمانم را به زیبایی‌ها گشودی و دلم را با خدا پیوند زدی. و من همیشه از لطف و بزرگی‌ات با احترام و عشق یاد خواهم کرد. امروز خانه‌ام لبریز از سکوتی آرام است؛ نفس‌هایم سبک‌تر، نگاهم پر از معنا و لبخندم از عمق جان.

وقتی به گذشته می‌اندیشم، اشک در چشمانم حلقه می‌زند، اما این بار نه از درد…از شکر. شکر حضور خداوند در مسیرم، شکر وجود مهندس بزرگ و خانواده‌ عزیزشان، و شکر تو، که تجسم صبر، لطف و عشق بودی. از صمیم قلب آرزو می‌کنم. خداوند نوری باشد در مسیرت، همان‌گونه که تو برای من بودی. بر دلت آرامش ببارد، بر زندگی‌ات برکت، بر نگاهت روشنی و هر قدمت در مسیر عشق و نجات، استوار و درخشان باشد.

راهنمای عزیز و مهربان من، اگر تمام واژه‌های دنیا را گرد آورند، باز هم توان بیان سپاس مهربانی‌ات را ندارند. تو چراغ شب‌های تاریک من بودی و من تا آخر عمر، نور وجودت را با قلبم حمل خواهم کرد. از خداوند سپاسگزارم به خاطر وجود مهندسی که با عشق این راه را ساخت.

 

نویسنده: همسفر فاطمه (ح) رهجوی راهنما همسفر فریبا (لژیون دوم)
ویرایش و ارسال: راهنمای‌تازه‌واردین همسفر مرضیه نگهبان سایت
همسفران نمایندگی کاشان

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .