همسفر طیبه رهجوی راهنما همسفر مبینا (لژیون بیستودوم)
در مورد سپاسگزاری و قدردانی از راهنما باید بگویم: هر آنکه خدمت جانانه به من کرد، به گیتی نام خود را جاودان کرد. در ابتدای ورودم، در مکان امن و مقدس کنگره۶۰ که قرار گرفتم و همانطور که با تعجب به اطرافیانم نگاه میکردم، ناگهان خود را در آینده راهنمایم دیدم و از همان لحظه با لحنی آرام و متین، با چهرهای معصوم و حسی که نسبت به او داشتم، مرا مجذوب خویش کردند و من برای اینکه بتوانم ذرهای از فداکاری و لطف ایشان را جبران کنم و قدردانش باشم، باید فرمانبردار باشم، همیشه احترام و حرمت راهنمایم و اعضای کنگره را با اندیشه، زبان و عقل خود داشته باشم. به یاد دارم وقتی که من وارد کنگره شدم، به این باور رسیدم که یک انسان میتواند تغییر کند و صفت گذشته در انسان صادق نیست؛ من نیز به این مسئله پی بردم که اگر توانستم به جایی برسم، دلیلش کنگره۶۰ بود که من را نجات داد و بابت آن هزاران بار خدا را شکر میکنم. صحبتهای راهنمای خوبم را هیچ وقت فراموش نمیکنم؛ ایشان همیشه میفرمودند که ما کنگره را داریم و بهتر از این جا، جایی نیست؛ از خداوند بزرگ سپاسگزارم، زیرا من سلامتی خودم، خانوادهام و درمان اعتیاد مسافرم را مدیون خداوند و کنگره۶۰ هستم. از همسفر سولماز عزیزم و همسفر مبینا عزیزم تشکر میکنم؛ خیلی برای من زحمت کشیدند و تا آخر عمر مدیون آنها هستم؛ چراغ خانه من را روشن کردند و به من امید زندگی کردن را هدیه دادند.

همسفر آرزو رهجوی راهنما همسفر سمیرا ( لژیون بیستوچهارم)
خدا را شکر میکنم که یک مسیر را برای من در کنگره باز کرد تا بتوانم برای خود راهنما و هدایتکنندهای در مشکلات پیدا کنم؛ بتوانم تاریکی و نادانیهای خود را در زندگی با آموزش گرفتن از راهنما کنار بگذارم و قدمی نو در یادگیری و شناخت درست زندگی پیدا کنم. از همسفر سولماز تشکر میکنم که به تمام غمها و نالههای من گوش کرده و توانستند، نمیتوانمهایی را که مدام میگفتم را به میتوانم تبدیل کنند و علم نوشتن و یادگیری را در من تقویت کنند. خدا را شکر میکنم که بعد از راهنمایم همسفر سولماز، توانستم با حس دل و قلب خود، راهنمایی به مهربانی همسفر سمیرا انتخاب کنم و حال دل خودم را با آموزشهای دقیق و کامل ایشان خوب کنم. از آقای مهندس تشکر میکنم که با فراهم کردن بستر کنگره، توانستم در آن وارد شوم، الفبای زندگی، رمز مقابله با مشکلات و ترسهایم را یاد بگیرم و آنها را در خودم حل کنم. راهنما یعنی نشان دادن مسیر تاریک به نور، غم به شادی، نفرت به عشق و دوست داشتن. خدا را هزاران مرتبه شکر میکنم که کنگره را در مسیر زندگی من قرار داد تا بتوانم با حسم یک راهنما انتخاب کنم؛ راهنمایی که مثل یک مادر دلسوز برای من است و به من کمک میکند تا درهای قفل زندگیام را کمکم و اصولی باز کنم. راهنمایان چراغی هستند که با محبت خود و نوری که در دل و زندگی ما روشن میکنند، معنای دقیق انساندوستی را برای ما رقم میزنند. من نیز از خداوند میخواهم که برکت این خدمت بزرگ را به زندگی همه راهنماهای عزیز، مخصوصا همسفر سولماز و راهنمایم همسفر سمیرا برگرداند. در درسهای الهی نیز آمده که ما نیاز به یک هدایتکننده، معلم و راهنما داریم؛ در ضمن یکی از کارهای مهم امامان، هدایتگری است. امیدوارم روزی بتوانم، آنقدر آموزش بگیرم تا خودم نیز بتوانم از برکت این خدمت راهنما بودن لذت ببرم.

همسفر معصومه رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون بیستم)
نوشتن از راهنما برای من آسان نیست، زیرا بعضی از آدمها را نمیتوان با کلمات توضیح داد. راهنما برای من شخصی است که کلامش مسئولیت میآورد، اغراق و رهاشدگی به همراه ندارد. راهنمایم همسفر فاطمه برای من معنای خالص تعادل است؛ مهربانیای که دلم را گرم میکند و قاطعیتی که راه را برایم نگه میدارد؛ تلنگرهایی که آدم را بیدار میکند، بدون آنکه بشکند یا ناامید کند. راهنمای من در سراسر وجود، ذهن و زندگیام حضور دارد؛ نه حضور نمایشی بلکه حضوری که هزینه دارد، حضوری که گاهی خستگیاش دیده نمیشود و یا با هزاران مشغله فکری برای حال خوب ما بیمنت تلاش میکند؛ از برچسبهایی که به دفتر ما میزند تا درسهای بزرگی که به ما میدهد؛ این خستگیها پنهان میماند اما اثر این حضور، زندگیها را عوض میکند. راهنمای من همان کسی است که به جای پرسیدن "چرا افتادی؟ " به من چگونه بلند شدن را آموختند و در تاریکی من، نور خودش را خرج کردند تا مسیر را دوباره ببینم؛ در من چیزی را نجات دادند که خودم سالها پیش دفنش کرده بودم. راهنمای من همان کسی است که قبل از قضاوت، فهمیدند و قبل از گفتن، عمل کردند. سپاس من از همسفر فاطمه، سپاسی نیست که در یک جمله یا چند خط جا شود؛ اما میتوانم با تغییر نگاهم، جدی گرفتن مسیرم و با خدمت کردن، آن شوق و افتخار را در چشمانشان بیدار کنم؛ مثل مادری که به فرزندش افتخار میکند. امید است که عمری باشد برای قدردانی از راهنمایی که مرا از سقوط نترساندند، بلکه ایستادن را به من یاد دادند.
عکاس: همسفر سمیرا رهجوی راهنما همسفر ليلا (لژیون نوزدهم)
ویرایش و ارسال: همسفر سمانه رهجوی راهنما همسفر الهام، نگهبان سایت
همسفران نمایندگی شادآباد
- تعداد بازدید از این مطلب :
143