English Version
This Site Is Available In English

بعد از سالها گرمای خورشید را احساس کردم

بعد از سالها گرمای خورشید را احساس کردم

خداوند را هزاران بار شکر برای آشنایی با کنگره، این مکان مقدس می‌کنم و قدردان زحمات آقای مهندس و خانواده محترمشان هستم، دست‌بوس راهنمایان سفر اول، سفر دوم، راهنمای تغذیه سالم همه این عزیزانی که زحمت کشیدند تا من به حال خوش برسم، سپاسگزارم.

من وقتی دنبال راه‌حل برای درمان مسافرم می‌گشتم، از طریق سایت با کنگره ۶۰ آشنا شدم؛ چند ماه تحقیق کردم تا بتوانم برای درمان مسافرم اقدام کنم، قبل از کنگره همه درها را برای درمان مسافر زده بودم به دربسته خورده بودم، با کوله باری از غم، اندوه و ناامیدی وارد کنگره شدم؛ برای اولین روز با ترسی که آیا محیط کنگره برای من همسفر امن هست یا نه؟ رفتم . وقتی با مشاور تازه‌واردین صحبت کردم، فهمیدم کنگره مثل خانه خدا می‌ماند و معجزه رخ می‌دهد مسافران احیای دوباره می‌شوند. تازه فهمیدم که من باید مسافرم را رها کنم و روی خودم کار کنم که خودم را از یاد برده بودم. خودم بعد از مدتی شدم مسافر تغذیه سالم، در این سفر تازه فهمیدم که چقدر باید خودم را دوست داشته باشم؛ به‌موقع غذا بخورم، به خواب شب اهمیت بدهم، انرژی‌ام را برای خودم استفاده کنم تا بتوانم یک مادر، همسر سالم و متعادلی باشم و به وعده خداوند اعتماد داشته باشم؛ بالاخره معجزه خداوند اتفاق می‌افتد و من جواب صبوری‌های چندین سالم را می‌گیرم.

دری به سمت بهشت گشوده شده است و بعد از سال‌ها گرمای خورشید را احساس کردم، در این بهشت با انسان‌هایی آشنا شدم که از جنس خودم بودند، دردکشیده و با آغوش گرم خود مرا پذیرفتند و به سمت نور مرا هدایت کردند؛ من شدم همسفر و همسرم شد، مسافر در کنار هم ایستادیم نه روبروی هم با کمک و راهنمای‌های فرشتگان سفیدپوش سفر خود را آغاز کردیم، عزیزانی که بدون چشم داشت، عشق و محبت می‌بخشیدند و من را با تمام تخریب‌هایم پذیرفتند. در کنارشان آرامش را تجربه می‌کنم به‌خاطر محبتشان سپاسگزار خداوند هستم؛ اینکه توانستم من زندگی را با عشق و برای رسیدن به خوشبختی آغاز کنم.

نمی‌دانستم که زندگی دو رو دارد: زمانی که چهره تاریکی زندگی‌ام رو شد، روزهایم مثل شب‌ها سرد و تاریک شده بود هر بار به نور چنگ می‌زدم، دستم خالی‌تر از قبل بود انگار در این‌همه دورنگی دنیا خسته بودم و شکایت را باخدا آغاز می‌کردم؛ هزاران چرا در ذهنم نقش می‌بست، زندگی را مرور و دنبال مقصر می‌گشتم، گریه و فریاد می‌زدم؛ گویی صدایم به گوش هیچ‌کس حتی خودم هم نمی‌رسد. درست در همین زمان راه کنگره ۶۰ برایم باز شد، مسیر طولانی با توشه خالی این سفر را شروع کردم؛ امروز در سفرم هر آنچه می‌آموزم را در زندگی اجرامی کنم و حال دلم بسیار تسکین یافته و آن آرامش را احساس می‌کنم؛ برای توی همسفر می‌نویسم که از جنس خودمی و با دردهاییم مانند ترس، دلهره آشنا هستی! برای تداوم زندگی‌مان هزاران راه رفته‌ایم تا امروز به بهشت گمشده به نام کنگره ۶۰ رسیدیم. امیدوارم روزی برسد که همه رستگار شویم.

نویسنده: راهنمای لژیون جونز مسافر صونا
عکاس: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر پروانه(لژیون دوم)
ارسال و ویرایش: راهنمای تازه واردین همسفر مریم ( دبیر سایت )
همسفران نمایندگی آبیک

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .