تقدیم به کسی که الفبای زندگی را دوباره به من آموخت؛ تو چراغ راه تاریکی من بودی؛ لحظهها را ثانیه به ثانیه میشمردم و در پس هر ثانیه، بیهودگیهای زندگیام را ورق میزدم. نه تنها شبها، حتی روزهایم نیز تاریک بودند. نه کورسوی امیدی بود؛ نه دست گرمی که دستان سرد و لرزانم را گرم کند؛ و نه آغوشی که در پناهش، مانند یک کودکِ آرمیده، آرام بگیرم؛ همچون یک ساعت شنی بودم؛ ساعتی که نفسهای آخر را میکشد و منتظر است تا یکی پیدا شود و آن را برگرداند؛ آنگاه بود که تو آمدی.
چراغی در دست گرفتی و مرا به سرزمین نور، عشق هدایت کردی. همچون شمع سوختی تا من ساخته شوم. آب حیات را جرعه جرعه در پیمانه زندگیام ریختی تا خزانم را به بهار تبدیل کنی. گاهی آموزگار عاشقی که الفبای زندگی را به من سرمشق میدهی؛ گاهی مادری نگران که از سنگینی نگاهم، غبار نشسته بر قلبم را میبینی و تیمارم میکنی؛ گاهی خواهری راز دار برای تمام ناگفتههایم و گاهی پدری با جذبه که تنها با یک نگاه، پیامش را میرساند. تو برای من همه بودهای. تو مرا به خویشتن خویش بازگرداندی.
از راهنما همسفر مریم سپاسگزارم؛ نه به خاطر اندیشههایی که به من داد؛ بلکه به من اندیشیدن را آموخت. روزی به خودم آمدم و دیدم در اوج جوانی، چون درختی بیریشه، اسیر طوفان نیروهای منفی شدهام و هیچ قدرتی در مقابل آن سیل عظیم ندارم با خود گفتم باید با این درد کنار بیایم تا مرگ همه چیز را تمام کند.
اما تو آمدی؛ تو به من نشان دادی که «رهایی» یک اتفاق نیست؛ یک مسیر است. به من آموختی هر راهی برای دیده شدن، وجود یک نفر را میطلبد و برای من، آن یک نفر تو بودی. راهنما یعنی نشان دهنده مسیر تاریکی به نور، غم به شادی، نفرت به عشق. یعنی نمایانگر راه رسیدن به آرامش، راه بهشت و نجات از جهنم درون. من از تو آموختم که «هیچ مخلوقی جهت بیهودگی قدم به حیات نمینهد»؛ حتی منِ گمشده در ظلمت نیروهای منفی. تو به من فهماندی که قدرت تغییر در درون خودم نهفته است و تو تنها چراغ این مسیر طولانی شدهای .
چگونه قدردان تو باشم.....
واژهی «سپاس» در برابر ازخود گذشتگیها، ایثار تو ذرهای بیش نیست. نمیدانم چگونه از تو بنویسم؛ تو که واژهها را آسمانی میکنی و مهربانی، آرامشت، سرشار از ایمان و یقین است. شک ندارم، تنها حضور خداوند در لحظات زندگیت میتواند عامل این حجم از آرامش، متانت باشد.
وجود تو تنها هدیه گرانبهایی بود که خداوند من را لایق آن دانست و هدیه من به تو نازنین، قلب عاشقی است که فقط برای وجود تو میتپد. یاد تو نور امیدی است در قلب، وجود من. تو با کرامتی همچون خورشید، زمین دل من را روشن کردی و با صبر، حوصله، خمیرمایه وجودم را دوباره بازسازی نمودی. امروز این حال خوش را مدیون تلاشها، آموزشهای تو هستم.
پیمان من با تو در کنگره۶۰ آموختم که قدردانی فقط یک حس نیست؛ یک پیمان سهگانه است: در قلب، با تمام وجود برایت دعا میکنم و از صمیم دل دوستت دارم. در زبان: این دلنوشتهها و کلمات محبتآمیز، قطرهای از دریای سپاس من است. در عمل: فرمانبردار تو بودن، تسلیم فرمانت بودن و تلاش برای رسیدن به جایگاهی که روزی بتوانم چون تو چراغ راه دیگری باشم؛ این بزرگترین قدردانی من از تو خواهد بود .
«واژه راهنما را که میشکافم به حقیقتش میرسم»:
ر = رفتن و رسیدن.
آ = آموزش دادن و آموزش دیدن.
ه = هدایت انسانهای دربند.
ن = نمایش قدرت و صلابت.
م = منبع نور و روشنایی.
آ= آرامش.
تو این هفت حرف را برای من زیستهای.
پایان سخن :
راهنمای عزیزم، روزی که تو را دیدم، جسم و جانم غبار غم گرفته بود. نه چیزی میدیدم؛ نه چیزی میشنیدم و نه امیدی به زندگی داشتم. تو آمدی و دنیای تازهای به من هدیه کردی؛ روح تازهای در من دمیدی. نمیدانم چگونه سپاس بگویم. هر چه گویم و سرایم؛ کم گفتهام. تنها دارایی من برای تو، دعای خیری است که به پاس تمام الطافت بدرقه راهت میکنم؛ پایدار باشی. بمانی برای من و برای هزاران هزار انسان دیگر مانند من، به پاس هفته راهنما.
نویسنده: همسفر رضوانه رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون پنجم)
عکاس: همسفر فاطمه.ج رهجوی راهنما همسفر منصوره (لژیون هفتم)
ویرایش: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون ششم) دبیر دوم سایت
ارسال: همسفر فاطمه.و رهجوی راهنما همسفر منصوره (لژیون هفتم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی صادق قم
- تعداد بازدید از این مطلب :
47