English Version
This Site Is Available In English

نوید صلح و رهایی

نوید صلح و رهایی

سلام بر تو ای معمار مهربان ویرانه‌های وجودم. یادم هست آن روزی که آمدم آخر خط بودم؛ یک آدم خسته، داغون و ناامید که حتی خودش هم خودش را دوست نداشت. یادت هست روز اول در لژیون چشمانم پر از ترس بود، پاهایم می‌لرزید و فکر می‌کردم این‌جا هم مثل بقیه مکان‌ها است؛ فکر می‌کردم تو هم قرار است زود خسته شوی؛ اما تو فقط من نگاه کردی. طوری که انگار سال‌ها است من را می‌شناسی؛ بدون این‌که من را قضاوت کنی و بدون این‌که بگویید چرا آن‌قدر خرابکاری کرده‌ای؟ شال نارنجی‌ات به گونه‌ای به من امنیت داد که انگار در طوفان یک پناه‌گاه پیدا کرده‌ام. بسیار ممنونم که وقتی من گلایه می‌کردم تو گوش می‌دادی، بسیار ممنونم که وقتی حال من بد بود بیشتر از خودم پیگیر حال من بودی. تو به من یاد دادی چطور دوباره سرپا شوم؛ یاد دادی که تاریکی هم جزئی از  زندگی است، مهم این است که راه خروج را پیدا کنیم. برای من عجیب است در این دنیایی که هیچ‌کس بدون پول و منت، برای انسان قدم برنمی‌دارد چه‌طور این‌قدر با عشق ماندی؟ چه‌طور از وقت، از کار و از زندگی‌ات گذشتی تا فقط من همسفر به رهایی برسم. فکر  می‌کنم از همان چشمه‌ای سیرآب شده‌ای که جناب مهندس به همه یاد داده است، چشمه عشق بلاعوض. راهنمای عزیز؛ تو فقط معلم درمان من نبودی؛ تو رفیق لحظه‌هایی بودی که هیچ‌کس نبود. امروز که دارم این‌ متن را برایت می‌نویسم دیگر آن آدم لرزان روز اول نیستم؛ دلم قرص و پاهایم بر روی زمین استوار است، این را مدیون صبوری شما هستم. هفته راهنما برای من فقط یک مناسبت نیست، یک یادآوری است که یادم نرود چه کسی دستم را گرفت. ببخشید اگر گاهی شاگرد خوبی نبودم و ببخشید اگر با نافرمانی‌هایم شما را اذیت کردم، دوست داشتم دلی بگویم که چه‌قدر برای من عزیز هستید. امیدوارم برکت این خدمتی که انجام می‌دهید هزاران برابر به زندگی‌ات برگردد. ای که در اقیانوس متلاطم ناامیدی نقشه ساحل را در دست‌های لرزانم گذاشتی؛ خوب به خاطر دارم روزهایی که مشکلات بند بند وجودم را منجمد کرده بود، من در تاریکی مطلق خویش دنبال روزنه‌ای می‌گشتم و تو نه با فانوس که با خورشید آمدی. شال نارنجی‌ات تنها یک پارچه نیست؛ آن شال امتداد رگ‌های قلبی است که تصمیم گرفته برای دیگران بتابد. تو الفبای رهایی را به ما آموختی در حالی که من حتی نام خود را در غبار منیت و ترس گم کرده بودم. راهنما؛ یعنی صبر، یعنی تکرار هزار باره یک حقیقت بدون آنکه صدایت بلرزد یا خسته شوی. تو به من یاد دادی که همسفر باشم نه یک آواره در جاده‌های بی‌مقصد؛ یاد دادی که برای رسیدن به قله باید ابتدا دردها را شناخت. عشق تو از جنس معامله نیست؛ کجای این دنیای سنگی کسی برای بیداری دیگری این‌گونه از جان و وقت خویش می‌گذرد؟ تو باغبان جان‌های خسته‌ هستی، هر کلام تو پتکی بود بر جهل من و هر نگاهت مرهمی بر زخم‌های پنهانم. هفته راهنما بهانه است؛ وگرنه هر ثانیه‌ای که من نفس می‌کشم عمیق و پاک، مدیون دانشی است که تو بخشیدی. تو به من آموختی که رهایی فقط قطع مصرف مواد نیست، بلکه وصل شدن به جریان بی‌کران عشق است. نگاه که می‌کنم می‌بینم تو پل شدی تا من از دوزخ عبور کنم، پل‌ها همیشه زیر پا می‌مانند؛ اما شرافت پل بودن کم‌تر از شکوه مقصد نیست. امروز اگر قامتم راست است و اگر لبخندم رنگ حقیقت دارد تو درس محبت را در لژیون عشق، با خط خوش معرفت بر دلم نوشتی؛ سرت سلامت و قدم‌هایت استوار باد.  امروز اگر قامتم راست است و اگر لبخندم رنگ حقیقت دارد همه را در آینه زلال تو جسته ام. تو نه فقط راهنمای درمان، که راهنمای انسانیت گمشده‌ام بودی؛ بوسه می‌زنم بر دستی که به جای تنبیه، قلم بیداری به من داد. بوسه می‌زنم بر اندیشه‌ای که به من فهماند پایان هر نقطه سرآغاز خط دیگری است. این دلنوشته قطره‌ای است در برابر دریای تو؛ عمرت بلند و نورت مستدام ای معلم دلسوز کنگره۶۰. هفته‌ات مبارک ای سردار صلح و رهایی.

نویسنده: همسفر مهدیه رهجوی راهنما همسفر زینب (لژیون دوم)
رابط خبری : همسفر مکیه رهجوی راهنما همسفر زینب (لژیون دوم)
ویرایش: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر نرگس(لژیون هفتم) دبیر دوم سایت
ارسال: همسفر توران رهجوی راهنما همسفر نجمه ( لژیون سوم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی گنجعلی‌خان

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .