English Version
This Site Is Available In English

قلبم پُر از شکرگزاری است

قلبم پُر از شکرگزاری است

سه سال پیش رفتم آنجا ... یادم است، فقط گریه بود. انگار از یک کابوس وحشتناک بیدار شده بودم و نمی‌دانستم کجا هستم، چه می‌کنم، فقط یک‌جور حس عذاب دائمی بود که روی شانه‌هایم سنگینی می‌کرد. کنگره‌60 برایم یک مکان دور و غریب بود، یک پناهگاه اجباری و از خدا برای تمام آن‌چه از دست داده‌ام طلب بخشش می‌کردم. آن روزها، رهایی برایم معادل "تمام شدن رنج" بود و همین تمام شدن رنج، اشک بود.

اما امروز در میان شما ایستاده‌ام و قلبم می‌خواهد از شادی بترکد. این بار قصه فرق می‌کند. این بار من رها شده‌ام و با چشمان باز به عظمت این آزادی نگاه می‌کنم. حس می‌کنم انرژی‌ام از آسمان به زمین و از زمین به همه شما منتقل می‌شود. دیدن لبخندهای واقعی شما، دیدنِ آقای مهندس که خودشان سال‌ها پیش این راه را باز کردند و حالا با انرژی خالص خود، موتور حرکت ما هستند، من را سرشار از غرور و امید می‌کند. این خوشحالی، فقط شادی من نیست؛ شادی تک‌تک شماست که در وجود من منعکس می‌شود؛ اما این بار متفاوت است. این بار، نه تنها خودم برای آزادی‌ام می‌جنگم؛ بلکه نظاره‌گر رهایی همسفران هستم.

آن لحظه که آقای مهندس را دیدم، همان‌جا در میان شما قلبم لرزید. نه فقط به خاطر عظمت جایگاه ایشان، بلکه به خاطر تماشای شما. شما همسفرانی که سال‌ها در تاریکی می‌خزیدید، حالا در نور ایستاده بودید و از شوق دیدن ایشان، اشک می‌ریختید؛ این‌ها اشک‌های ضعف نبود، این‌ها اشک‌های آزادی بود، اشک‌هایی که از عمق اعماق وجودتان فوران می‌کردند و فریاد می‌زدند: تو ناجی من بودی، تو مرهم زخم‌های من شدی‌. انرژی‌ای که از عشق، استقامت و شادی کسانی که در مسیر روشنایی قدم گذاشته‌اند به من ساطع می‌شود، مانند یک موج گرم در تمام وجودم جاری شده است. دیدن لبخندهای واقعی، شنیدن صداهایی که دیگر لرزان از ترس نیستند، و لمس دستانی که حال قدرت و ثبات دارند، تبدیل به انرژی مضاعف من شده است.

این حس، همان نعمت بزرگ اشتراک شادی است که فقط در مکانی چون کنگره60 می‌توان به آن دست یافت. من نه تنها برای خودم خوشحال هستم؛ بلکه از خوشحالی آن‌ها نیز به اوج خوشحالی می‌رسم. این حس، تجلی مفهوم واقعی «ایثار» و «عشقِ بدون چشم‌داشت» است. کنگره60، تو فقط یک ساختمان نیستی. تو ریشه‌هایی داری که در عمیق‌ترین بخش‌های تاریکی ما فرو رفته و ما را بیرون کشیده‌ای. تو امن‌ترین آغوش دنیا هستی. جایی که بدون ترس از قضاوت، می‌توانیم اعتراف کنیم، بلند شویم و دوباره راه برویم.آن صحنه، برای من تجلی واقعی مفهومِ معجزه‌ی آموزش بود. وقتی می‌گویم کنگره60 مکان مقدس است، منظورم همین است؛ مکانی که در آن، انسان‌ها از پایین‌ترین نقطه‌ی سقوط، دست یکدیگر را می‌گیرند و با تکیه بر کلام و تجربه‌ی کسی که خود از همان مسیر آمده، دوباره قد علم می‌کنند.

گریه شما برای ایشان، گریه‌ی قدردانی از کسی بود که نه تنها خودش را نجات داد، بلکه با سخاوت تمام، نقشه‌ی گنج رهایی را در اختیار همه قرار داد. من در روزهایی که دنیا برایم سیاه و سفید بود، تو من را به رنگ‌های واقعی‌ام برگرداندی. تو به من یاد دادی که "اعتیاد" یک واژه نیست؛ بلکه یک سیستم پیچیده است که باید با عشق و دانش شکست بخورد، نه با سرکوب و انکار. آن سفر اول، فقط شروعی سخت بود. حالا می‌فهمم که آن گریه‌ها، اشک‌های تولدی بود که برای آمدن این آزادی امروز. امروز رها شده‌ام و دنیا را با چشمانی جدید می‌بینم. می‌بینم که چقدر جهان پر از فرصت‌های کوچک و بزرگ است که تا دیروز زیر سایه اعتیاد پنهان شده بودند. این حس خوب، این انرژی شفابخش، این ثبات پایدار، این‌ها هدیه‌ای است که با هیچ چیز قابل معاوضه نیست.

خدایا، از اعماق وجودم شکرگزارم. شکر برای این نعمت بزرگ که تو را در زندگی‌ام دارم. شکر برای کنگره‌ای که رفیق، معلم و درمانگر من‌ بود. این‌حس خوب را تا ابد در قلبم‌ نگه‌ می‌دارم و تا آخرین نفس، در مسیر روشنایی قدم بر خواهم داشت. تو هم که هنوز در ابتدای راه هستی بدان که آن سوی تاریکی پر از شادی‌ و انرژی‌‌ است؛ که امروز من و هزاران نفر دیگر طعمش را چشیده‌اند، این‌جا امن است، ادامه بده. این مکان، جایی است که غرورهای پوچ فرو می‌ریزند و انسان‌های واقعی متولد می‌شوند. این‌جا مرز میان مریضی و سلامتی، میان دروغ و صداقت، با شفافیتی بی‌نظیر ترسیم شده است. من مدیونم به آقای مهندس و راهنمایانی که با صبر و شکیبایی، پل‌های ناامیدی را ترمیم کردند تا من بتوانم با اطمینان از آن‌ها عبور کنم و به این سوی رودخانه برسم.

خدایا شکرت بابت این نعمت بزرگ، شکرت بابت علمی که چراغ راه شد، شکرت بابت انسان‌هایی که معلم و همراه شدند و شکرت بابت این فرصت دوباره برای زندگی کردن در روشنایی، نه در سایه‌ها. این رهایی، آغاز یک سفر دیگر است؛ سفر به سوی کمال و خدمت به دیگرانی که هنوز در جست‌وجوی مسیر خود هستند. باشد که بتوانم این نور را به آن‌ها نیز منتقل کنم.

نویسنده: مرزبان همسفر محبوبه رهجوی راهنما همسفر سمیه
ویرایش و ارسال: همسفر راضیه رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون پنجم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی ارگ کرمان

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .