English Version
This Site Is Available In English

کنگره۶۰ آغاز سفری به سوی زندگی دوباره

کنگره۶۰ آغاز سفری به سوی زندگی دوباره

آسمان زندگی همیشه صاف و آفتابی نیست، گاهی در پس روزهای روشن و پر از خاطرات خوب، روزهایی می‌رسند که به نظر من در تقویم زندگی می‌توان از آن‌ها به‌عنوان تاریک‌ترین و هولناک‌ترین روزهای زندگی یاد کرد، یکی از این روزها، دوران تلخ مصرف مواد مخدر توسط یکی از عزیزان است.

مگر می‌شود عزیز دلت، پاره وجودت، شریک زندگی‌ات را ببینی که چگونه با مصرف مواد در جلوی چشمت ذره‌ذره آب می‌شود؛ ولی تو عین خیالت نباشد؟ قطعاً تو هم به‌عنوان کسی که جزء این خانواده است می‌سوزی و در تلاشی که راهی بیابی تا شاید فرجی شود، این بار عزیزت به رهایی برسد تا از این آتشی که به خانه و کاشانه‌ات افتاده خلاص شوید.

شنیده‌ای که جایی به نام کنگره۶۰ وجود دارد که راه درمانی متفاوت از سایر راه‌ها دارد. کورسویی از امید در دلت پیدا می‌شود. خدایا، یعنی امکان دارد این دفعه نجات پیدا کند؟ وارد کنگره می‌شوی به گرمی از تو استقبال می‌شود و به تو می‌گویند باید در جلسات شرکت کنی، تعجب می‌کنی و بلافاصله می‌گویی من که مصرف‌کننده نیستم، زمانی که به تو توضیح می‌دهند که دلیل آمدن تو که حالا همسفر نام گرفته‌ای چیست، ندایی از درون به تو نهیب می‌زند مگر تو نبودی که پابه‌پای مسافرت درد کشیدی، آسیب دیدی، ضجه زدی، گریه کردی و دیگر دل به خانه و خانواده‌ات نمی‌دادی، حالا همدردی اینجاست که مثل تو ترکش‌های اعتیاد عزیزی، وجودش را زخمی کرده، او هم مثل تو دردکشیده است و توسط یکی دیگر به حال خوش رسیده، حالا آمده تا دستی بگیرد و به جبران آموزش‌هایی که دیده، به دیگرانی که درد مشترک با خودش دارند، خدمت بکند تا مقداری از دینی که بر گردنش نهاده شده جبران شود.

ابتدا خانم مهربانی که خود را راهنمای تازه‌واردین معرفی می‌کند به تو نزدیک می‌شود، تو را به گرمی در آغوش می‌گیرد، حس خیلی خوبی می‌گیری و با توضیحاتی که طی سه جلسه در مورد روند درمان مسافر و اهمیت نقش خانواده در بهبودی فرد مصرف‌کننده مواد به تو می‌دهد، نور امید در وجودت شعله‌ور می‌شود؛ اما کار درمان به اینجا خلاصه نمی‌شود به تو می‌گویند حالا باید از بین افرادی که شال نارنجی به گردن دارند، یک نفر را با حس خود انتخاب کنی؛ یعنی آنچه که دلت می‌گوید انتخاب کنی، از این به بعد اوست که وظیفه آموزش تو را به عهده خواهد داشت.

یک‌به‌یک راهنمایانی که با عشق، مشغول آموزش افراد دیگری مانند خودت هستند را از نظر می‌گذرانی، همه مهربانند و بادل‌وجان مشغول خدمت کردن هستند؛ اما یکی نظر تو را به خودش جلب می‌کند، احساس می‌کنی سال‌ها است که او را می‌شناسی و اوست که می‌توانی بر شانه‌هایش تکیه کنی و از روزگار سختی که گذراندی برایش بگویی او با آموخته‌هایش تو را هدایت کند و مرهمی شود بر دل زخم‌دیده‌ات، اجازه می‌گیری و می‌نشینی، با لبخندی به تو خوش‌آمد می‌گوید، جلسه را ادامه می‌دهد و در درونت شور و عشقی است، احساس خوبی از او می‌گیری و سعی می‌کنی با جان‌ودل پذیرای حرف‌هایش باشی.

هر روز که می‌گذرد به آموخته‌هایت افزوده می‌شود، درونی که تا چند وقت پیش مثل دریایی پرتلاطم بود، اکنون آرامش خاصی یافته و همه این‌ها را مدیون زحمات راهنمایت هستی کسی که از وقت و جان و زندگی خودش مایه می‌گذارد و به عشق آموزش و خدمت به کنگره می‌آید، تمام سختی‌ها را به جان می‌خرد؛ اما خم به ابرو نمی‌آورد. باورش سخت است، خدمت بدون چشمداشت و بدون حقوق، آخر مگر می‌شود؟! آری، وقتی پشت هر کاری عشق باشد، همه چیز شدنی است.

به قول شاعر که می‌گوید:
از صدای سخن عشق، ندیدم خوش‌تر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند

هفته راهنما، هفته قدردانی از این فرشتگان زمینی است؛ اما چگونه می‌توان از کسی که با آموزش‌های نابش راه‌ورسم زندگی‌ کردن را به تو می‌آموزد، قدردانی کنی که جبران این‌ همه عشق و محبت شود؟ به‌رسم ادب بر دستان پر مهر راهنمای بزرگوار خود بوسه می‌زنم و پاکت و دل‌نوشته‌ای به‌پاس قدردانی از زحمات بی‌دریغشان تقدیم می‌کنم، هرچند در برابر این‌همه عشق و محبت، بسیار ناقابل است.

از خداوند بزرگ برای آقای مهندس که بنیان این مسیر بوده‌اند، خانواده محترمشان، راهنمای خودم و سایر خدمتگزاران عاشقی که با جان‌ودل زحمت می‌کشند تا من و امثال من به‌راحتی و آرامش برسیم، آرزوی سلامتی و بهروزی می‌کنم و امیدوارم من هم روزی بتوانم در این مسیر پر از عشق، یاری‌رسان درراه‌ماندگانی باشم که در سرزمین تاریکی گرفتار شده‌اند، به امید آن روز.

نویسنده: همسفر حمیده رهجوی راهنما همسفر وجیهه (لژیون دوم) 
رابط خبری: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر وجیهه (لژیون دوم)
ارسال: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون چهارم) دبیر سایت

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .